تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من
ممنون از همگی شما بابت تبریکاتتون .

روز یکشنبه با جوجه های خوشگلم رفتیم خونه حاج خانم و به طرز غافلگیرانه ای تولد داشتیم . آخه من فکر نمیکردم یادشون باشه

روزدوشنبه هم مادرجون اومد خونمون و پدر کیک گرفت و بازم تولد داشتیم .

نازنین زیبن رو به خاطر سرفه هائی که پیدا کرده بود بردم پیش خانم دکتری که تو بیمارستان مادران اولین ویزیتشو انجام داده بود . چون دکتر ناطقیان گفته بود کنگره س و نیست . این خانم دکتر هم فرستاد برای عکس ریه به بیمارستان حضرت علی اصغر . حسابی حالم گرفته شد با دیدن بچه های مریض و از خدا خواستم به حق حضرت علی اصغر خودش نگهبان همه بچه ها باشه .

بلبل شیرین زبونمون که یه کم هم بادیدن سریالهای تلویزیونی بد دهن هم شده حسابی ما رو سرگرم خودش کرده و البته حسابی هم با خواهرش بازی میکنه . نازنین زینب هم حسابی میشناسدش و بهش میخنده .

اونروز خونه حاج خانم اینا بهش میگم نرو توی اتاق شاید لولو باشه . بهم میگه این مزخرفات چیه میگی . هر روز برنامه کار کردن با بن بن بن رو داریم و حسابی به این بازی علاقمنده . تا الان ۲۰ کلمه رو میتونه بخونه .

اینم نوع جدید پرتقال خوردن . عاشق مرکباته و تقریبا" روزی ۶ الی ۷ تا نارنگی یا پرتقال میخوره . باورتون میشه ؟

دیشب هم رفتیم عمو مهدی اینا و حسابی از دیدن امیر عباس عسلی خوشحال شدیم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 10:27 |
ما همچنان با دوتا گل قشنگمون مشغولیم و حسابی کیف میکنیم . یه روز رفتیم خونه بابای عمو مجتبی . البته قرار بود با حمیدینا بریم که ماشینشون خراب شد . اینم عکس اونروزه :

عمو مجتبی نازنین زیبن رو با اسامی مختلفی صدا میکنه البته اینم بگم که خیلی هم دوستش داره . اینم اون اسامی : خیارشور - سیاه برزنگی - بچه لاک پشت

گاهی هم من با نازنین زینب میام سرکار و تا آرومه اینجا هستم . روز سه شنبه وقتی رفتم خونه و لباسهای خانم طلا رو عوض کردم نمیدونم چی شد که یهو آنچنان شدید به گریه افتاد که اصلا" نمیدونستم چکار کنم و فقط سریع لباسهاشو درآوردم که حدس میزنم مورچه توی لباسش بوده چون وقتی لباسهاش رو درآوردم راحت گرفت خوابید . اینم عکسش :

شب تولد امام رضا هم قرار بود بریم خونه بابای عمومهدی که قراره برن مکه ولی من حالم بد شد و نشد بریم و نازنین فاطمه  هم برای اینکه آروم باشه به خاطر لغو برنامه رفت شهر کتاب که هدیه بخره . میگفت تولد منه باید کادو بگیرم گفتیم نه تولد امام رضاست . گفت مامان منم اسممو عوض کردم گذاشتم امام رضا

قربون ژستت عسلم

پینوشت :۱۱ ابان  ۳۴ سال پیش .... . پیر شدیم رفت ها . رادین جونم تولد تو هم مبارک عزیز خاله

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 11:6 |
چون پست قبلی رو دوست نداشتم زود اومدم . از خبرها یه کم عقبیم . یکی اینکه دوهفته پیش نازنین فاطمه با حمید رفت سرزمین عجایب و کلی کیف کرد .

دیگه اینکه تولد فاطمه خاله فرشته بود و کلی به بچه ها خوش گذشت .

آخر هفته پیش عمو مجتبی و مونا جون اومدند خونمون و خوش به حالمون شد

و البته نازنین زینب اولین تجربه پارک رفتن رو پیدا کرد

دیشب هم حاج خانم و حمید و خاله زهرا اومدند و نازنین فاطمه هم کلی ذوق کرد و برای اومدنشون زودی رفت حموم و به خودش میرسید . راستی مشاور مهد منو خواسته بود و دقیقا" اشاره کرد که زیاد به بازی با بچه ها علاقه نداره و همش حواسش به خودشه و جلوی آینه میره . البته بعدش هم همه رو ربط داد به اینکه چون بچه دوم اومده اینجوری شده . البته لازم به ذکر هست که بلبل شیرین زبون ما اونقدر حاضر جواب شده که حسابی جلوش کم میاریم با بن بن بن هم حسابی سرگریم و خانمی با سرعت داره پیش میره البته گاهی هم با کلک کارشو راه میندازه

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 11:27 |
تولد حضرت معصومه ( س ) و روز دختر بر همه دختران دنیا مخصوصا" دخترای ناز وبلاگستان مبارک

خانم خانمهای من بعد از واکسن از چند ساعت بعدش تب کرد تا صبح ولی بعدش آروم شد . روز پنجشنبه راضیه جون و عمو حمید رضا و آقا دانیال گل  و حمید و خاله زهرا اومدند خونمون و کلی از چائی خوردن آقا دانیال کیف کردیم . تا نزدیکای صبح هم با راضیه جون و نازنین زینب بیدار بودیم و یاد گذشته ها و توصیف حال و ...

روز جمعه هم با فاطمه جون و عمو مهدی و امیر عباس نازنازی رفتیم خونه حاج خانم و اولین خنده های قهقهه ای نازنین زینب رو اونجا دیدیم اونم وقتی حاج خانم باهاش بازی میکرد . و یه اتفاق بد هم افتاد اونم اینکه نازنین فاطمه اولین تنبیه بدنی رو توسط پدر دریافت کرد البته بگذریم که کاملا" به ناحق و حسابی دلم برای نازنین فاطمه سوخت چون داشت بازی میکرد و زینب هم داشت بغل من میخوابید و زیر چادرم بود و فاطمه ندیدش و دستش خورد توی سر زینب و پدر از همین موضوع حسابی عصبانی شد و .... 

دو روز بعدش هم نازنین زینب خانم از تخت افتاد و حسابی گریه کرد و من حسابی از دست خودم عصبانی بودم به خاطر اهمالی که کردم . البته این خانم خانمهای مظلوم ما زودی هم ساکت شد ولی من دلم خیلی سوخت . بعدهم  خانم خانمهای ریزه  علائم سرما خوردگی داره و باید ببرمش پیش عمودکتر ناطقیان .

پی نوشت : این پست خیلی وقته نوشته شده ولی پست نشده بود

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 11:9 |