تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من
امروز درست دوماهه که عروسک ما پیشمونه . توی دوماهگی با ۵ کیلوگرم وزن و ۵۹ سانتیمتر قد مهمون دل ماست .

توی راه واکسن زدن

دیشب و پریشب به خاطر گوش درد خیلی اذیت شد و گریه کرد یعنی وقتی میخواست بخوابه اذیت میشد و باید راه میبردمش تا آروم باشه . منم خودم یه کمی وضعیت خوب جسمی نداشتم برای همین حسابی کم آوردم . امروز هم برم و واکسنش رو زدم و بردمش خونه مامانی و الان هم خودم سرکارم . خدارو شکر هنوز که اذیت نشده و تا الان که سه ساعت گذشته راحت خوابیده . خدا کنه تا آخرش همینطوری باشه

نازنین فاطمه خانم هم راه میره و هی به من میگه مرسی که برام خواهر آوردی . البته بگذریم که گاهی میره خواهرش رو بغل میکنه و میگه چیه داداشی ؟ چیه آرمین جونم ؟تا یه نفر هم میگه که خواهرت مال ماست زودی میگه نخیر خواهرم بدون مامانش و خواهرشو و پدرشو و حمیدش هیچ جا نمیره . البته بعد از کمی مکث میگه یعنی بدون حمید من . بگذریم که ما داریم سعی میکنیم علاقه و وابستگیش به حمید رو تعدیل بدیم . یعنی من این تصمیم رو گرفتم چون یه روز که مهمون داشتیم اونقدر گریه کرد و بهونه حمید رو گرفت که به معنای واقعی دیوونه و عصبیم کرد .

قربون هر دوتاتون . امروز فکر کنم برای نازنین فاطمه روز خوبی باشه . بعدا" میگم چرا ؟

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 9:33 |
امروز چون مامانم هنوز مشهده مجبور شدیم با همدیگه بیائیم سرکار و خدا به خیر کنه تا آخرشو

آنلاین از سر کار

نازنین فاطمه داره روند رو به بهبود رو طی میکنه البته منظورم توی روابطه . البته مطمئنم اگر اطرافیان هم همکاری کنند خیلی بهتر میشه .  از پنجشنبه من یه کم حالم خوب نبود ولی روز جمعه با شیرین زبونی خانمی کلی کیف کردم . بعد از دیدن فیلم سینمائی قهرمان از شبکه ۱ برگشته میگه مامان منم میخوام دزد بشم . البته یه دزد خوب ها . خدا رو شکر که نمردیم و خیالمون از بابت دخترمون هم راحت شد و عاقبت به خیر شد

باور کنید من یه بار هم سریال جومونگ رو ندیدم ولی همه میگن چشمهای نازنین زینب شبیه جومونگه

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 4:48 |
دردونه های من همچنان به شیطنتها و شیرینیهاشون ادامه میدن . نازنین فاطمه میره مهد و میاد و با سی دی و دوچرخه ش و خواهریش سر خودشو حسابی گرم میکنه . یواش یواش واکنشهاش نسبت به خواهرش شدید تر شده که البته به خاطر حساسیت بیش از حد اطرافیانه .

شدیدا" کپی برابره اصله نه ؟

نازنین زینب هم سه روز در هفته پیش مامانی میمونه تا من برم سرکار و برگردم و البته گاهی مثل دیروز اونقدر گریه میکنه که حسابی مامانی رو اذیت میکنه . یاد گرفته میخنده البته گاهی هم با صدای بلند . به نشونه حرف زدن هم صدا درمیاره .

روز یکشنبه پدر رفته بود ماموریت و ما هم به امر خانم خانمها رفتیم خونه حاج خانم . البته با ترس و لرز چون میترسیدم نازنین زینب توی راه بیدار بشه که خدا رو شکر بیدار نشد . آخر شب هم برگشتیم .

میتونید تصور کنید وقتی حمید نازنین زینب رو بغل میکنه خانم خانمها چه واکنشی نشون میده ُ نه ؟

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 10:54 |

سلام . حالا که سرکار میام یه کم با برنامه ریزی بیشتری به کارها میرسم . از طرفی با رفتن نازنین فاطمه به مهد کودک اونم به طور منظم باعث شده مشکلاتمون با این عسلک خانم به حداقل برسه . تا ازمهد میرسه میره سراغ خواهرش و زودی میگه دلت برام تنگ شده بود و کلی میبوسدش که باعث شده حسابی صورت خواهر کوچولوش پر از جوش بشه و هرکاری هم میکنیم فایده نداره .

این عروسک خانم هم حسابی خواهرشو میشناسه و با دیدنش واکنش نشون میده . البته گاهی واکنشش با مچاله شدن به نشونه فرارکردن از چلوندنش همراهه . تقریبا" میشه گفت نسبت به نازنی فاطمه بچه آرومتری بگذریم که روزی که مهمون داشتیم حسابی جیغ و داد کرد و کولی بازی درآورد . شبها حدود ساعت ۴ برای بازی آماده میشه و اگه چراغو روشن نکنم و بازی نکنم کلی غر میزنه . برای شیر خوردن دیگه واکنش نشون میده و گاهی با صدا میخنده .

نازنین فاطمه عسلی هم با شیرین زبونیهاش و البته اظهار نظر در مورد هر موضوع جزئی و کلی حسابی ما رو سرگرم میکنه .موقع کارهای خواهرش دوست داره حتما" کمک کنه و میکنه . موقع سالاد درست کردن حتما" باید بهش اجازه بدیم که کمکمون کنه . عاشق دوچرخه سواریه و حالا که خونه بزرگتر شده تقریبا" دائما" سوار دوچرخه س . از مهد که میاد بلافاصله سوار میشه و دور تا دور میچرخه . البته الان رژ لب زدن هم اضافه شده . تا از مهد میاد زودی رژ لب میزنه و شال سرش میکنه و هی جلوی آینه خودشو نگاه میکنه و یا گاهی گوشی دستش میگیره و تلفنی مشغول حرف زدن میشه . جدیدا" عاشق فیلم دیدن شده و دائم دوست داره تلویزیون نگاه کنه البته از موقعی که مرتب میره مهد خیلی بهتر شده .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 11:35 |
سلام به همگی . ببخشید که من اینقدر بیوفا شدم و نشده بهتون سر بزنم . از همتون بابت لطفتون ممنونم .

به خاطر مساله عفونت ادراری نازنین زینب قرار شده بود با دوبار آزمایش ببریمش بیمارستان و بعد از تست سوم بستری بشه و آنتی بیوتیک بهش تزریق بشه که شب بیست و سوم حسابی دست به دعا شدیم و خدا هم لطفشو شاملمون کرد و جواب آزمایش سوم منفی شد و دیگه نیاز به بیمارستان نشد .

نازنین فاطمه حسابی شیطون شده و توی این یه ماه که مهد هم نرفت با فیلم سر خودشو گرم کرد علیرغم میل باطنی من . و تمام حرفهاش شده تیکه کلام فیلمها . نمونه ش این که دیشب که خونه حمیدینا بودیم برگشته به خانم گل افرا میگه : نوکرتم پهلوون

کاملا" شخصیت متفاوتی پیدا کرده ولی امیدوارم با مهد رفتنش همه چیز به روال عادی برگرده . حسابی هم شیرین زبونی میکنه . به حمید میگه : مامانم نمیذاره از اون رژ سیاهها که مال چشمه بزنم هروق ازدباج کنم میشه بزنم

داریم میریم امامزاده صالح به نازنین زینب میگه دعا کن برای خواهری که خدا یه نی نی هم به من بده

حسابی دلمون برای همتون تنگ شده . مواظب فرشته های نازتون باشید . من از این هفته سه روز میرم سرکار و بیشتر میتونم بهتون سر بزنم

پینوشت : ۴ مهر دهمین سالگرد ازدواج ما بود . به همین زودی ده سال گذشت .

امروز صبح نازنی فاطمه داره حاضر میشه بره مهدکودک . یهو برگشته میگه مامان من پس کی دم درمیارم ؟

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 15:33 |