تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من
این پست رو دارم زودتر مینویسم چون نمیدونم تا اونروز باشم یا نه و اصلا" در چه حالی باشم .

امروز روز تولد توست . توئی که لذت زیبای مادر شدن رو بهم چشوندی . توئی که برای من زیباترین و باهوشترین و شیرین زبونترین بچه دنیائی . با درک و فهم بالائی که داری همیشه همه از شنیدن سنت تعجب کردند . همیشه کلی جلوتر از سنت بودی . اینروزها که داره یه عضو دیگه به خانوادمون اضافه میشه نمیدونم چرا بعضی وقتها یه ذره دلم میگیره . از اینکه نتونم مثل سابق بهت برسم . بغلت کنم . وقتی از سرکار برمیگردم به شوق شنیدن خنده های قشنگت پارک ببرمت تا تو حسابی بازی کنی . میترسم نازنینم ... امیدوارم اومدن خواهرت من و تو رو به هم نزدیکتر کنه که من طاقت دور شدن از تو رو ندارم . گاهی که پدر میگه من باید بیشتر حواسم به کوچیکه باشه و تو رو بسپارم به اون دلم میگیره . تو برای من همه چیز بودی عروسکم .

امروز تولد چهارسالگی توئه و برای من بهترین روز دنیا برای داشتنت و به خودم میبالم از اینکه مادر گلی مثل تو هستم .

پی نوشت:

نازنین زینب چهارمین عضو خانواده کوچیک ما روز چهارشنبه ساعت نه پنجاه و پنج دقیقه چشمای قشنگش رو به این دنیا باز کرد

مهربون نازنین من تا دنیا دنیاست عاشقتم

مروری بر گذشته های شیرین و ذره ذره عاشق شدنم :

تولد یکسالگی

تولد سه سالگی

یکروز بعد از به دنیا اومدنت

و حالا تولد چهارسالگیت . دنیا دنیا عشق من نثار روزهای پیش روت و قشنگترین آرزوهام بدرقه راه پر بار آینده ت

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 12:54 |
امروز تقریبا" آخرین روزیه که میام سرکار و اینکه بعدش چی پیش بیاد توکل بر خدا .

امروز آخرین روز مهد عسلکم هم هست و مهدشون دیگه تا اول شهریور تعطیله . برای همین خواستیم تولدش توی مهد رو امروز برگزار کنیم که من به خاطر شرایط کاریم نتونستم مرخصی بگیرم . پدر هم که ....

دیشب هم مهمون داشتیم . عمو الیاس اینا و عمو علی آرم اینا و عمو مجتبی اینا و حمیدینا خونمون بودند . تخت پارک نازنین زینب هم به کمک همه درست شد و آماده برای خانم خانمها . امروز بعد ز کارم هم یه عالمه خرید و بستن ساک برای فردا رو دارم . فردا ۷ صبح باید برم بیمارستان . از همتون التماس دعا .

عزیز دردونه من توی ۶ ماهگی .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 10:44 |
سلام .

ما هنوز منتظریم و فکر کنم حالا حالا ها هم باید منتظر باشیم . همچنان به سرکار اومدن و کار و خرید برای خونه ادامه میدیم .

پنجشنبه هم خیلی کوتاه یه سر به مهرک جون و دوقلوها زدیم و حسابی از دیدنشون کیف کردیم . حیف دوربین پیشمون نبود .

روز سه شنبه چون آخرین روز مهد نازنین فاطمه توی مهد هست جشن تولدشو توی مهد میگیریم .

فعلا" خداحافظ

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 11:30 |
روز یکشنبه قرار وبلاگی بود و ما هم رفتیم و حسابی از دیدن دوستهامون خوش به حالمون شد . ولی به خاطر تنبلی عکس نشد بندازیم و دست به دامن بقیه شدیم . خاله آرزو حسابی پوشش داده . چون مامانی و خاله نسرین خونه بودند و مشغول تمیزکردن خونه بودند نشد زیاد بمونیم و برگشتیم . خونمون تقریبا" کارهاش تموم شده و فقط مونده یه ده درصد کارهائی که باید انجام بدم . تدارک برای ورود عضو جدید خانواده که زیاد هم نمونده ده روز دیگه تولد عسل خانم هم هست که هنوز نمیدونم میخوام چکار کنم . دلم نمیخواد امسال تولدش سرسری گرفته بشه و از طرف دیگه با این اوضاع ... نمیدونم چی بشه .

دیروز بالاخره بعد از سه ماه تونستیم امیر عباس عسلی رو ببینیم . هرچند برای اینکه کاملا" ناگهانی بود نشد کادوی تولدش رو بدیم . بعدش هم با عمو مجتبی اینا و عمو مهدی اینا رفیتم خونه حمیدینا .

دیروز خانم خانمها یه کمی لجباز شده بود و باعث شد چندبار گریه کنه . هرچند اینروزا خیلی دلتنگش میشم و احساس میکنم بیشتر بهش وابسته میشم ولی دیروز با لجبازیهاش دوباره نگران روابطمون بعد از تولد نی نی شدم .

من همچنان دارم سرکار میام و با تمام انرژیدارم به فعالیت خودم ادامه میدم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 9:38 |
ما دیروز بالاخره با یاری تمام دوستان و آشنایان اسباب کشی کردیم . مثلا" میخواستیم توی این اسباب کشی کسی باخبر نشه ولی همه توی زحمت افتادند . انشاا... که بتونیم جبران کنیم . عمو حامد و عمو مهدی و حمید و خاله زهرا اومدند کمک من برای جمع کردن نهائی و مامانی و خاله نسرین رفتند برای تحویل گرفتن خونه جدید و تمیز کردن و کمک به پدر . تازه برای اینکه من زیاد غصه نخورم گفتند خونه تمیز بوده و کار زیادی نداشته . آخه ما تازه ۵:۳۰ دیروز بعداز ظهر تونستیم خونه رو تحویل بگیریم . امروز هم با خستگی تمام و بدن درد حسابی که گرفتم مجبور شدم بیام سرکار و مامانی و خاله نسرین قراره ظهر برن خونه ما برای چیدن وسایل آشپزخونه .

و اما در همین راستا چند تا جمله از خوشگل خانم :

خاله نسرین : نازنین فاطمه خونتون رو جمع کردید ؟

عسل خانم : نه (  اونم در حالیکه من گفته بودم همه رو جمع کردیم )

خاله نسرین : چرا دیگه حتما" خونتون رو جمع کردید توی کارتون ؟

عروسک دقیق من: خونمون رو نه ولی وسایل خونمون رو بله جمع کردیم قربون هوشت

( لطفا" از این به بعد سوالهاتون رو دقیق بپرسید که جواب درست بگیرید )

اینروزها چون مهدشون زود تعطیل میشه و منهم اکثرا" تا ساعت ۸ مجبور بودم سرکار باشم میرفت خونه مامانی و با مامانی هم حسابی کل کل میکنند . نمیدونم طی چه فرایندی به مامانی گفته بود کر . مامانی بهش گفته بود شما به من فحش دادی منم حرفتو گوش نمیدم . خانم خانمها مامانی رو اینجوری توجیه کرده بود که من به شما فحش ندادم گفتم گوشهاتون کره یعنی اینکه گوشهاتون ناسالمه باید برید دکتر

در پی اسباب کشی و نزدیک شدن من به محل کارم و مهد رفتن خانم خانمها با پدر امروز صبح فتوی صادر کرد که خونمون رو عوض کنیم که شما به محل کارت نزدیک نباشی که زودتر بری و خودت منو ببر مهدکودک .

ما توی این چند روز هی به نی نی التماس کردیم که الان توی این هیروویری نیاد . الان هم یه کم دیگه نیاد که ما کامل جابجا بشیم و وسایلش رو ردیف کنیم خوب میشه

پینوشت : در توضیح یه کامنت : باور کنید بنده خودم به هیچ عنوان دوست ندارم ایشون رژ بزنند و در ضمن خودم براش نمیزنم اصلا"

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه دهم مرداد 1388 و ساعت 8:44 |

روز چهارشنبه من ماموریت بودم و خانم خانمها هم طبق معمول این چند وقت بعد از مهد کودک رفت خونه مامانی . پنجشنبه هم عروسی قرار بود بریم و از صبح بلند شده بود و توی حال و هوای عروسی بود که من آماده بشم الان دوماد میاد دنبالم برم عکس بندازیم بریم عروسی . دومادش هم که طبق معمول معلومه کیه ؟

البته توی خود عروسی دیگه به هیچی کار نداشت و فقط دنبال رژلب زدن و توی آینه نگاه کردن بود

جمعه صبح زود هم رفتیم امامه و حسابی با پسرخاله ها آتیش سوزوند و بعداز ظهر برگشتیم خونه .

توی باغ امامه . البته امیر حسین پسرخاله اولی توی این عکس از پله افتاد و متاسفانه دستش حسابی اذیت شد و باید مدتی بسته بمونه .

خونه هم خدارو شکر یافت شد و انشاا... آخر این هفته اسباب کشی میکنیم و خدا به داد من برسه با این همه کار توی شرکت و جابجائی و آماده شدن برای نی نی جدید

ما امروز یه قرار خیلی خوب داریم که حسابی براش روز شماری میکردیم . فردا با گزارش مفصلتر میایم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 8:54 |