تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من

عید مبعث بر همگان مبارک

از اخبار این چند روز گذشته اینکه ما به خاطر نزدیکی به محل کار من و خونه مامانم مجبور شدیم خونمون رو اجاره بدیم و دوباره اجاره کنیم . چون فکر کنم من نتونم از تمام ۶ ماه مرخصیم به طور کامل استفاده کنم و باید به صورت پارت تایم بیام سرکار . با این حجم کارهای اینروزهای من سرکار و بعدش گشتن خونه واضحه که هنوز به نی نی جدید اصلا" نرسیدیم . حالا تا بخواهیم جا پیدا کنیم و جابجا بشیم کلی طول میکشه .

دیگه اینکه نانازی خانم هر روز میره مهد که البته امروز اونقدر گریه کرد تا از من جدا شد که شدید به سردرد افتادم .

دیروز بعد از ظهر هم علیرغم اینکه من حالم کمی خوب نبود ولی رفتیم خونه حمیدینا هم به مناسبت عید و هم اینکه تولد حاج خانم بود و بعد هم خونه عمو مجتبی اینا و آخر شب هم سر از پارک درآوردیم .

عروسک ناز و خوش ادای من

خیلی خیلییییییییییییییییییییییییی سرم شلوغه و ببخشید که پستم کوتاهه . فقط مینویسم که خیلی وقفه نیافته

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 8:49 |
امروز درست یک ماه مونده تا عروسک قشنگ خونه ما ۴ ساله بشه و اینکه توی این یک ماه عضو جدید خونه ما هم بیاد یا نه هنوز معلوم نیست . ولی هرچی هست آرزو میکنم هردوشون سالم و سلامت باشند .

دیروز عروسک خانم منتظر بود تا حمید و خاله زهرا بیان و ساعت رو گذاشته بود و هی به عقربه هاش نگاه میکرد تا اونا برسن . یه بار هم از حمید پرسید عقربه روی چند بره شما میای ؟وقتی هم اونا اومدند باهاشون رفت سرزمین عجایب و حسابی خوش گذروند .

وقتی هم برگشتند کلی حرف زد و بازی کرد و البته موقع رفتنشون میخواست کمی بهونه بگیره که خدا رو شکر ختم به خیر شد .

عروسکم ۴۷ ماهگیت مبارک . امیدوارم امسال بتونم برات تولدی که عاشقش هستی رو بگیرم . شاید مجبور بشیم یه هفته زودتر تولد خانم خانمها رو بگیریم . چون ممکنه توی اونروز مامان برای آوردن نی نی رفته باشه بیمارستان

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 11:53 |

امیدوارم تعطیلات حسابی به همتون خوش گذشته باشه . ما هم به سبک چند سال گذشته رفتیم اعتکاف و نازی خانم حسابی دلی از عزا درآورد با دوست جوناش . یه عالمه دوست پیدا کرده بود و حسابی باهاشون جور بود و اصلا" سراغی از من نمیگرفت .چون مطابق هرسال فکر میکرد حمید هم هست هی میرفت پشت پرده تا مطمئن بشه حمید نیست و تا قران میخوندند میومد میزد زیر گریه که دل من غصه داره . بهش میگفتیم چرا میگفت آخه دلم حمیدمو میخواد و باید حتما" با حمید حرف میزد تا یه ذره آروم میشد و بعد دوباره میرفت دنبال بازی

تا میتونست هم شیرین زبونی میکرد . اینروزها که البته علیرغم اینکه من نمیخواستم اینقدر زود بفهمه که داره خواهر دار میشه ولی نمیدونیم از کجا زود فهمید تمام صحبت حول و حوش نازنین زینب میچرخید . تا منهم تکون میخوردم میگفتم مامان شما خسته میشی توی دلت نی نی داری .

فکر نکنید توی اعتکاف همش به عبادت گذشت خانم خانمها توسط یکی از دوستاش اونقدر رژلب زده بود که حتی حاضر نبود غذا بخوره که یه وقت پاک نشه . جالب اینه که توی این گیرودار دلتنگ حمید شد و شروع کرد به گریه کردن و وسطهای گریه ش هم هی میپرسید رژلبم پاک شده ؟

چهارشنبه شب هم از اعتکاف برگشتیم و چقدر کیف کردم که تعطیلی شد و نیاز نبود مرخصی بگیرم و پنجشنبه ظهر هم رفتیم خونه حاج خانم  و خانم خانمها اصلا" توی کله ش نمیرفت که حاج خانم خونه ش عوض شده و البته کادوهای حاج خانم رو باز میکرد و خودش هم ذوق میکرد .  شب هم تولد محمد حسین و دیدن خاله نسرین و خاله فرشته که از مکه اومده بودند رفتیم . توی راه با محمد مهدی و امیرحسین بحث س ی ا س ی میکرد و جالب بود که یهو محمد مهدی گفت وای مامان با این حرفهای نازنین فاطمه من دارم سکته میکنم . من موندم چجوری میخواهیم از ذهن این بچه ها این چیزا رو پاک کنیم هرکاری هم میکنیم که دیگه حرفشو نزنه ول نمیکنه

دیروز هم همش خونه بودیم و خانم خانمها که حوصله ش سررفته بود حسابی بهونه حمید رو میگرفت و هرچی هم پدر میگفت بریم پارک حاضر نمیشد بره و بغض و گریه .. ولی بالاخره راضی شد و رفتند . اونم مثل من غروب جمعه ها بدجور دلش میگیره

هرکاری کردم نتونستم عکس آپلود کنم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت 9:13 |

حضرت علی علیه السلام

ذکر دلم مدح و ثنای علیست

حال خوشم حال و هوای علیست

ذات الهی چو مرا خلق کرد

هر چه به من داد ولای علیست

خلوت من، جَلوت من، با علیست

دار و ندارم همه یک یا علیست

کیست علی؟ آن که ندانند کیست

کیست علی؟ آن که خدا هست و نیست

کیست علی؟ کسی که پیش از مکان

به ذل غیب لا مکان داشت زیست

لعل و دم جان محمد علیست

تمام قرآن محمد علیست

مغز علی و دگران پوستند

تمام انبیا علی دوستند

امیر مومنین عالم علیست

حقیقت رسول خاتم علیست

کعبه علی قبله علی حج علیست

ذکر علی حمد علی دم علیست

علی بود احمد و احمد علیست

تمام اسلام محمد علیست

علی، کسی که خون عدل، جاری کند

رسول را یک تنه یاری کند

امیر مرحب کش خیبر شکن

دیده کسی یتیم داری کند !

خاک کجا و مظهر او کجا

تنور پیرزن کجا او کجا

وای به من، من و ثنای علی

عفو کند مرا خدای علی

جهان چه قابل که فدایش شود

فاطمه می‎شود فدای علی

آیینه‎ی روی خدا، چهره اوست

دین تمام انبیا، مهر اوست

کیست علی؟ معلم جبرئیل

کیست علی؟ پیر هزاران خلیل

کیست علی؟ امیر خیرالعمیر

کیست علی؟ وکیل نعم العمیر

کیست علی؟ تمام آئین من

عقل من و عشق من و دین من

پاک سرشتم که سرشتم علیست

محشر و میزان و بهشتم علیست

میثم بی دست و زبانم ولی

هر چه که در نخل نوشتم علیست

گو که در آرند ز تن پوستم

تا ابدالدهر علی دوستم                         

                                                                                             "حاج غلام رضا سازگار"

میلاد مولود کعبه و روز پدر بر همگان مبارک باشد

ما همچنان با شیرین زبونیهای خانم خانمها مشغولیم . مخصوصا" اینکه داریم یواش یواش آماده میشیم برای یه مهمون عزیز و اینروزها همش بلبل شیرین زبون ما برای اومدن مهمونمون که البته دیگه خودش یه پا صاحبخونه میشه داره آماده میشه .

حدود چهل روز دیگه درست مصادف با تولد نازنین فاطمه نازنازی و مصادف با چهارساله شدنش چهارمین عضو خانواده ما و خواهر کوچولوی عسلکمون به دنیا میاد که اسمش هم هست " نازنین زینب  "

پینوشت : امروز تولد مونا جون زن عمو مجتبی هستش . مونای خوب و مهربون ما تولدت مبارک و الهی صد ساله شی

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 8:17 |
هفته پیش که مهد کودک تعطیل بود حسابی به خانم خانمها خوش گذشت میرفت خونه مامانی و با مامانی میرفت پارک و جلسه و خرید و خونه عزیز خاله زهرا که از وقتی هم که برگشته بود بهش میگفتیم کجا بودی میگفت خونه عزیز خودم . روز چهارشنبه هم تولد علی دائی بود و همه خونه مامانی جمع بودند و حسابی بچه ها شیطونی کردند .

بگذریم که توی این عکس همه هستند به جز علی دائی

روز پنجشنبه هم تولد پدر بود و ما هم که کادوش رو از قبل خریده بودیم نهار رو سه تائی رفتیم بیرون . هرچند پدر به خاطر جریانات اخیر کشورمون اینروزها خیلی دمغه ولی بهرحال ما تولد رو گرفتیم و کادوش رو دادیم .

پدر خوب و عزیزمون بازم تولدت مبارک .

بعد از ظهر هم رفتیم پیروزی و با حاج خانم بودیم تا شب و شب هم رفتیم پیش عمو مجتبی اینا و پروژه لاک زنی خانم خانمها دوباره شروع شد .

خانم خانمها بلبل زبون حسابی سرما رو با شیرین زبونیهاش گرم کرده و البته کلی هم مجبوریم حرفاشو به روی خودمون نیاریم

توی مباحث اخیر که همه جا جریان داشته آخرش به این نتیجه رسیده که درپی مباحث من و پدر میگه : باباجان قرار بوده م..... رئیس بشه حالا اح.......... رئیس شده دیگه بحث داره

دیروز تا از مهدکودک رسیدیم رفت توی حموم تا کیف مهدشو بشوره و الحق خوب شست ولی به قیمت تموم کردن یه عالمه پدر . این عکس هم مال دیروزه که بعد از شام مشغول رسیدگی به بچه ش شد .

جدیدا" علاقه ش به تلویزیون یه ذره بیشتر شده و سر یه سری برنامه ها میشینه و بادقت نگاه میکنه . البته این که میگم میشینه فقط به اندازه ۱۰ الی ۱۵ دقیقه نه بیشتر

اینم عکس امروز صبح که آماده شد بره مهد کودک و البته تا به درمهد کودک رسید مقنعه شو درآورد .

دیروز از شرکت ماشین گرفتیم و داشتیم میرفتیم خونه و توی ماشین داشت برای خودش شعر میخوند یهو برگشت به راننده گفت : آقا آقا  دوستت دارم  . راننده بنده خدا هیچی نداشت بگه فقط گفت بلدی شعر بخونی اونم گفت برای شما نه . ولی اگه شما حمید بودی برات میخوندم که "قربونت  برم ل من خونه . این دل واسه تو دل مجنونه .... " اینروزها تا صدای حمید رو میشنوه اینو براش میخونه

 پینوشت : امروز ۸ تیر تولد خاله زهرا هستش . البته ما دیشب میخواستیم خاله رو سورپرایز کنیم که نازی خانم لطف کرد و طبقه آسانسور رو اشتباره زده بود و سورپرایزمون ناکام موند .

خاله زهرا جون تولدت مبارک . الهی صدساله شی

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 8:35 |