تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من
این چند وقته اونقدر دل نگرونی غالب شده که اصلا" نمیفهمیم روزها چطور میگذره حتی از روز مادر هیچی نفهمیدیم . امیدوارم به خیرو خوشی بگذره . روزهائی که من ماموریت بودم با قطع شدن موبایلها و بیخبر موندن از تهران و نازدونه م حسابی کلافه م میکرد . امیدوارم تمام روزهای دلهره آور به خوبی بگذره . امیدوارم .

در همین راستا عسلی خانم ما ترسو شده و تنها اتاقش نمیره که من میترسم آقاهه بیاد اتاقمو آتیش بزنه و ... اینا صحنه هائیه که چند روز پیش که بعد از دوهفته رفتیم دیدن حمیدینا و داشتیم برمیگشتیم خونه دیده و متاسفانه اثر بدی روش گذاشته . اونقدر هم درگیر این مسائل شده که من دیگه تحریم کردم صحبت کردن در مورد این جریانات رو .

من بالاخره ماموریتهام کمتر شد . البته حالا باید تمام گزارشات آماده بشه ولی خوبیش اینه که دیگه توی اون حد کار ندارم ولی راستش اصلا" زیاد حوصله ندارم .

از امروز به مدت یه هفته مهد خانم خانمها تعطیله و امروز با جناب پدر رفت سرکار . با من نمیتونه بیاد چون من امروز فردا هم درگیر جلسات بیرون از شرکت و البته بیرون از تهران هستم

پنجشنبه خاله راضیه و دانیال رو دیدیم و حسابی از شیطنتهای دانیال عسلی لذت بردم چرا من اینقدر عاشق شیطنت بچه هام خودم هم نمیدونم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 9:15 |
سلااااااااااااااااااااااااااااااام

ماموریتهای پی در پی من باعث شد که نتونم زودتر از این بیام پیشتون . تو عرض ۱۰ روز گذشته سفر به دور ایران داشتم از اصفهان شروع شد و دوبار تبریز که البته توی یه بارش نازنین خانم همراهم بود و بعد هم مجددا" تنهائی تبریز و در آخر هم شیراز . البته یه سفر دیگه هم باقی مونده که به مشهد هست و توی این هفته باید برم .

نبود مامان باعث نشد به نازنین خانم بد بگذره خانم خانمها از خونه خاله فرشته و مامان اشرف گرفته تا تولد محمد حسان و قاطی شدن توی شلوغی ها و ... باعث شد حسابی بهش خوش بگذره

آماده شده که بره عکس بندازه عسل خانم

شما که فکر نمی کنید دوری از مامان خیلی بهش فشار آورده باشه

آقای محمد مهدی خان لطف فرموده بودند و به نازنین خانم گفته بودند من خواب دیدم ما با هم اسفناج کردیم و بعد داریم میریم کتاب بخریم . دختر بنده هم کلی از بابت این موضوع خوشحال بود

عکس همه نوه ها با مامانی

و اما :

روز تولد حضرت زهرا ( س ) و روز مادر بر همه مادران و زنان مبارک باد

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 8:49 |
اینم یه عکس آبله مرغونی البته از نوع فوق العاده خفیف که الان دیگه هیچ اثری نمونده

روز سه شنبه بعداز ظهر با خاله زهرا و حمید بود و حسابی خسته شده بود اونقدر که وقتی من ساعت ۷ تحویلش گرفتم توی راه خوابید تا صبح  چهارشنبه  که قرار بود من برم ماموریت و ۴ صبح باید میرفتم فرودگاه و آقا جواد - پدر - تصمیم گرفت خودش منو ببره که عسل خانم بیدار شد و گفت آخ جون صبح شده که بهش گفتم نه هنوز صبح نشده ولی شما منو میبرید فرودگاه و دوباره برمیگردید . گفت منم میام چون کارام نصفه مونده ولی بهرحال باید جدا میشدیم . اون خوب کنار اومد ولی من خودم حسابی حالم گرفته بود ویل بهرحال باید میرفتم و شب هم ساعت ۱۲:۳۰ برگشتم خونه .

روز پنجشنبه با عمو مجتبی اینا رفتیم خونه حمیدینا و خانم خانمها هم که از توی خونه نقشه کشیده بود که من پذیرائی میکنم توی راه خوابش برد . شب با عمو مجتبی اینا اومدیم خونه ما . توی خونه حمیدنا میگفت من میخوام بمونم که کلی گفتیم نمیشه و از این حرفا و خاله زهرا بهش گفت ما هم داریم میریم یه جائی و اونجا روضه هست و ... برگشته میگه واقعنی میگی ؟ خاله گفت بله . دوباره پرسید واقعنی واقعنی ؟ بازم خاله گفت بله . برگشته میگه پس اگه واقعنی میگی منم میام باهاتون

شب هم که برگشتیم کلی خوشحال بود که عمو مجتبی اینا شب خونه ما میمونند . پبح هم بلند شده بود هی آهنگهای مختلف رو میخوند که من بهش گفتم یه کم قران برای عمو بخون میگه نه عمو مجتبی قران بلند نیست فقط نانای بلده بنده خدا عمو مجتبی

روز جمعه هم خونه دائی محمود پاگشای حمیدینا بود و دعوت بودیم و حسابی شیرین زبونی کرد . از جمله اینکه یه دفتر برداشته بود و اسم همه رو مینوشت . به خاله زهرا که رسید و اسمش رو مثلا" نوشت فامیلیش رو هم گفت بعد میگه چون شما زن حمیدی فامیلیت عابدیه دیگه . من مونده این یه وجب بچه ها این چیزا رو از کجا میدونند .حمید هم کیک خریده بود و یه کلاه تولد برای نانازی خانم که کلی ذوق کرد اونجا یه تولد راه انداخت .

 

بعدش هم برگشتیم و مرتضی و مامک - دوستان دوران دانشگاه من و پدر - اومدند خونمون و حسابی با مانیا خانم بازی کرد .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 11:35 |

شهادت حضرت زهرا (س ) را تسلیت می گوئیم .

نازنین فاطمه حالش خوب شد و از امروز رفت مهدکودک . مثل خیلی مواقع دیگه که خیلی غیر قابل پیش بینی هست با این مریضی هم به خوب یکنار اومد و اصلا" نه اذیت نشد و نه حتی ذره ای خارش اذیتش کرد . خدا رو شکر خیلی خفیف بود . الان تنها اثری که روی صورتش هست چونشه که جمعه جلوی خونه حمیدینا خورد زمین و چونش زخم شد و اثرش مونده .

این ماه برای من فوق العاده ماه سنگین و پرکاری . چهار روز ماموریت خارج از تهران که اولیش همین فرداست و اونم به اصفهان باعث میشه نتونم مثل همیشه فعال باشم ولی قول میدم زود زود بیام

ایام به کام

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 17:26 |

خوب از تیتر معلومه که آبله مرغون مهمون خونه ما شد و حسابی خوشحالمون کرد از اون جهت که من ترجیح میدادم عسل خانم هرچی کوچکتره زودتر بگیره خیلی خوشحال شدم و چهارشنبه که با پدر رفته بود پیش عمو دکتر ناطقیان معلوم شد که آبله مرغون هم گرفته و البته از نوع خفیفش . البته نمیدونم چرا میگن خفیف چون تمام شکم و صورتش تقریبا حسابی آبله مرغونيه . بهش سفارش كرديم كه تا ميخاريد بهمون بگه كه الحمدلله خوب همكاري ميكنه . ولي با اين حجم كاري من توي اين ماه من كه نتونستم خونه بمونه و پدر موند خونه تا ببينيم چي ميشه .

پنجشنبه آقاي گل افرا اينا و حميدينا مهمون ما بودند و با وجود تب حسابي شيطوني كرد و بلبل زبوني . البته تا بهش يه چيزي هم ميگيم ميگه من نميتونم آخه من آبله مرغون گرفتم

روز جمعه هم با همه عموها رفتيم خونه حميدينا با عمو الياس و عمو بهزاد و عمو حامدينا و البته قرار بود عمو مهدينا بيان كه نميدونيم چي شد نيومدند . عروسك خانم هم حسابي با محمد مهدي شيطوني كرد البته از قبلش ميگفت زود باشيد بريم من ميخوام پذيرائي كنم

محبت از نوع محمد مهدي كه ميخواست نازنين فاطمه رو بغل كنه و البته گهگداري سر بغل من اومدن محمد مهدي  يه ذره بحثشون ميشد

ديشب ديگه يه ذره اذيت شده بود از خارش جوشها ميگفت مامان كي اين آبله مرغونها ميرن خونشون . ديشب بعد از خونه حميدنا رفتيم خونه مادرجون كه عمه سميه و عمومصطفي رو ببينيم كه تصادف كرده بودند كه خدارو شكر حالشون بهتر بود نكته اي كه هست از بس به همه ميگه خاله حالا هركاري ميكنيم كه يه دونه عمه رو عمه صدا كنه قاطي ميكنه و وسطها هي بهش ميگه خاله و عمه سميه هم تاكيد داره كه درست خطاب بشه

ديروز هم تولد خاله آرزو  بود . خاله آرزو تولدتون مبارك و الهي صدساله بشيد و تولد صدسالگيتون رو كنار عمو جلال و آرش و بقيه ني ني هاتون جشن بگيريم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 8:56 |