اینم یه عکس آبله مرغونی

البته از نوع فوق العاده خفیف که الان دیگه هیچ اثری نمونده

روز سه شنبه بعداز ظهر با خاله زهرا و حمید بود و حسابی خسته شده بود اونقدر که وقتی من ساعت ۷ تحویلش گرفتم توی راه خوابید تا صبح چهارشنبه که قرار بود من برم ماموریت و ۴ صبح باید میرفتم فرودگاه و آقا جواد - پدر - تصمیم گرفت خودش منو ببره که عسل خانم بیدار شد و گفت آخ جون صبح شده که بهش گفتم نه هنوز صبح نشده ولی شما منو میبرید فرودگاه و دوباره برمیگردید . گفت منم میام چون کارام نصفه مونده
ولی بهرحال باید جدا میشدیم . اون خوب کنار اومد ولی من خودم حسابی حالم گرفته بود ویل بهرحال باید میرفتم و شب هم ساعت ۱۲:۳۰ برگشتم خونه .
روز پنجشنبه با عمو مجتبی اینا رفتیم خونه حمیدینا و خانم خانمها هم که از توی خونه نقشه کشیده بود که من پذیرائی میکنم توی راه خوابش برد . شب با عمو مجتبی اینا اومدیم خونه ما . توی خونه حمیدنا میگفت من میخوام بمونم که کلی گفتیم نمیشه و از این حرفا و خاله زهرا بهش گفت ما هم داریم میریم یه جائی و اونجا روضه هست و ... برگشته میگه واقعنی میگی ؟ خاله گفت بله . دوباره پرسید واقعنی واقعنی ؟ بازم خاله گفت بله . برگشته میگه پس اگه واقعنی میگی منم میام باهاتون 
شب هم که برگشتیم کلی خوشحال بود که عمو مجتبی اینا شب خونه ما میمونند . پبح هم بلند شده بود هی آهنگهای مختلف رو میخوند که من بهش گفتم یه کم قران برای عمو بخون میگه نه عمو مجتبی قران بلند نیست فقط نانای بلده
بنده خدا عمو مجتبی 
روز جمعه هم خونه دائی محمود پاگشای حمیدینا بود و دعوت بودیم و حسابی شیرین زبونی کرد . از جمله اینکه یه دفتر برداشته بود و اسم همه رو مینوشت . به خاله زهرا که رسید و اسمش رو مثلا" نوشت فامیلیش رو هم گفت بعد میگه چون شما زن حمیدی فامیلیت عابدیه دیگه
. من مونده این یه وجب بچه ها این چیزا رو از کجا میدونند .حمید هم کیک خریده بود و یه کلاه تولد برای نانازی خانم که کلی ذوق کرد اونجا یه تولد راه انداخت .


بعدش هم برگشتیم و مرتضی و مامک - دوستان دوران دانشگاه من و پدر - اومدند خونمون و حسابی با مانیا خانم بازی کرد .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت
11:35 |