اینروزها خانم خانمها تغییر رفتارش کاملا" مشهوده و حسابی عوض شده . کلی خانم شده و تا یه کاری میکنه میگه مامان به نظرت این کار من خوب بود یا بد .
شدیدا" روی حالات چهره من حساسه و تا یه ذره تغییر میبینه میگه مامان چرا ناراحتی ؟ مامان چرا صورتت گرفته ؟ مامان چرا اخم کردی و ... حالا هرموقع خوشحال باشم نمیگه ها
اونروز هم خونه حاج خانم بودیم به من و خاله زهرا گیر داده بود که چرا شما دوتا اینجوری هستید ؟ ![]()
پنجشنبه هم تولد محمد حسن پسر خاله فرشته بود که رفتیم اونجا و کلی بازی کرد و کیف کرد و بهش زور گفتند و ... البته تا میدید یکی از بچه ها داره گریه میکنه زود از مواضعش پائین میومد و از حق خودش میگذشت . من یه کم دلم میسوخت ولی در عین حال خوشحال بودم که دخترم داره بزرگ میشه .


تو رو خدا ببینید با چه زحمتی داره این دوتا پسر خاله رو هل میده ![]()

اینجا هم این دوتا روی پاش نشستند . البته بعد از عکس اعتراضشو اعلام کرد که آی پام شکست ![]()

ناز و ادات رو قربون عروسکم ![]()
با این لباسا رفتیم تولد تا رسیدیم گفت لباسام کثیف میشه برای تولد لباس ندارم . عوضش کن . عوض کردی و با اون هیبت تا تولد موند . بعد از تولد یادمون افتاد که لباسهاشو عوض نکرده بودیم که البته کلی هم غر شنیدم . ![]()
چند روز هم هست که گیر داده بریم گوشمو سوراخ کنیم تا من از اون گوشواره آویزونی ها بندازم و اگه خدا بخواد شاید امروز عملی بشه
پینوشت : دیروز رفتیم مهد دنبالش تا سوار ماشین شد شروع کرد که امروز باید بریم گوشمو سوراخ کنیم و پدر هم بهش میگفت درد داره ها و ... و داشتیم من و پدر به این نتیجه میرسیدیم که بذاریم یه روز حمید ببرتش و از این حرفا که گفت نه من حمید فقط بوستان میرم و رسیدیم جلوی یه داروخانه که پدر بره بپرسه که آیا گوش سوراخ میکنند یا نه ؟ تا پدر پیاده شد شروع کرد به گریه اونم چه گریه ای ![]()
که مگه من چکار کردم که میخواهید گوشمو سوراخ کنید خوب برام گوشواره چسبی بخرید
. من و پدر هم ![]()
![]()
و خوشحال راه افتادیم سمت خونه . البته ۱ دقیقه نگذشته بود که دوباره با اعتماد به نفس بابلا شروع کرد که من از دستگاهش نمیترسم که دوست ندارم آقا دکتر بزنه .
بریم مامان گوشمو سوراخ کنه
این اعتماد به نفسش منو کشته ![]()
![]()























