تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من

اینروزها خانم خانمها تغییر رفتارش کاملا" مشهوده و حسابی عوض شده . کلی خانم شده و تا یه کاری میکنه میگه مامان به نظرت این کار من خوب بود یا بد . شدیدا" روی حالات چهره من حساسه و تا یه ذره تغییر میبینه میگه مامان چرا ناراحتی ؟ مامان چرا صورتت گرفته ؟ مامان چرا اخم کردی و ... حالا هرموقع خوشحال باشم نمیگه ها اونروز هم خونه حاج خانم بودیم به من و خاله زهرا گیر داده بود که چرا شما دوتا اینجوری هستید ؟

پنجشنبه هم تولد محمد حسن پسر خاله فرشته بود که رفتیم اونجا و کلی بازی کرد و کیف کرد و بهش زور گفتند و ... البته تا میدید یکی از بچه ها داره گریه میکنه زود از مواضعش پائین میومد و از حق خودش میگذشت . من یه کم دلم میسوخت ولی در عین حال خوشحال بودم که دخترم داره بزرگ میشه .

تو رو خدا ببینید با چه زحمتی داره این دوتا پسر خاله رو هل میده

اینجا هم این دوتا روی پاش نشستند . البته بعد از عکس اعتراضشو اعلام کرد که آی پام شکست

ناز و ادات رو قربون عروسکم با این لباسا رفتیم تولد تا رسیدیم گفت لباسام کثیف میشه برای تولد لباس ندارم . عوضش کن . عوض کردی و با اون هیبت تا تولد موند . بعد از تولد یادمون افتاد که لباسهاشو عوض نکرده بودیم که البته کلی هم غر شنیدم .

چند روز هم هست که گیر داده بریم گوشمو سوراخ کنیم تا من از اون گوشواره آویزونی ها بندازم و اگه خدا بخواد شاید امروز عملی بشه  

 پینوشت : دیروز رفتیم مهد دنبالش تا سوار ماشین شد شروع کرد که امروز باید بریم گوشمو سوراخ کنیم و پدر هم بهش میگفت درد داره ها و ... و داشتیم من و پدر به این نتیجه میرسیدیم که بذاریم یه روز حمید ببرتش و از این حرفا که گفت نه من حمید فقط بوستان میرم و رسیدیم جلوی یه داروخانه که پدر بره بپرسه که آیا گوش سوراخ میکنند یا نه ؟ تا پدر پیاده شد شروع کرد به گریه اونم چه گریه ای که مگه من چکار کردم که میخواهید گوشمو سوراخ کنید خوب برام گوشواره چسبی بخرید . من و پدر هم و خوشحال راه افتادیم سمت خونه . البته ۱ دقیقه نگذشته بود که دوباره با اعتماد به نفس بابلا شروع کرد که من از دستگاهش نمیترسم که دوست ندارم آقا دکتر بزنه . بریم مامان گوشمو سوراخ کنه این اعتماد به نفسش منو کشته

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:2 |

نتیجه دوبار گریم شدن توی سرزمین عجایب و عروسی رفتن و به صورت عروس دقت کردنها این شده که یه ست لوازم آرایش من از بین بره چون خانم میخوان روی صورت ما نقشی کنه و اونقدر خوب و با هیجان و البته حرفه ای این کارو انجام میده که آدم فکر میکنه جد اندر جد اینکاره بودند

و البته تونستم توجیهش کنم که بعد از یه بار نقاشی کردن صورت من وخودش از این به بعد روی عروسکش تمرین کنه که با یه بار دیدن حمید قولش یادش رفت و هوس کرد اون رو هم نقاشی کنه

بلبل شیرین زبون ما توی هیچ چیز کم نمیاره و آدم گنهکار میشه بخواد یه سوال ازش بپرسه

پریروز هم با هم رفتیم پارک و خانمی حسابی بهش خوش گذشت و هوس دوچرخه شو کرد که باد بهش بزنه و باهاش بازی کنه و البته اینهم با دوشنبه شب اومدن حمیدینا و حاج خانم به خونه حل شد و حسابی دوچرخه سواری کرد .

این خانم خانمها یه عادت بدی داره اونم اینه که لحظه آخر گلاب به روتون میره دستشوئی و هربار هم بعد از خروج از دستشوئی میگه مامان خدا رحم کرد که نریخت توی شلوارم ها

دیروز بعداز ظهر گیر داده بود که دلم برای حمید تنگ شده بریم خونشون - البته فعلا" خونه حمید رو جدا نمیدونه - بعد که بهش گفتم نمیشه گفت بریم خونه مامانی و وقتی مخالفت رو دید گفت پس خودت انتخاب یا باید بریم خونه آرش و خاله آرزو یا رادین و خاله مهرک منم که داشتم از خستگی میمیردم زودی همه چیز رو انداختم گردن پدر که صبر کن تا پدر بیاد بعد بریم که خدا رو شکر یادش رفت .

یکی از بچه های مهدکودک بهش یه شعر کاملا" بی معنی یاد داده بود . وقتی بهش میگفتیم این شعر چیه میخونی ؟ میگفت آخه من سبات ( سواد ) ندارم که شعر دیگه ای بخونم .

جدیدا" تا عکس سیندرلا رو میبینه میگه ایشاا... وقتی بزرگ شدم دومادم برام از این دامنها میخره که بلند باشه بچه ها پشتشو بگیرن .

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:34 |
پنجشنبه با پدر رفتم نمایشگاه کتاب و برای خودم خرید کردم .

بعد از ظهر هم با حمیدینا و عمو الیاس اینا رفتیم پارک و من تا جائی که تونستم شیطنت کردم .

من و حمید مشغول بازی

حسابی سردم شده بود رفتم بغل حمید که گرم بشم البته بعدش هم رفتم بغل زهرا و زیر چادرش نشستم . هروقت هم میخوام بشینم باید پیش خاله زهرا و حمید بشینم و اگه یه وقت اینا هم دور از هم نشسته باشند اونقدر زور میکنم که جابجا بشن و پیش هم بشینند و منم کنارشون .

جمعه هم پاشدیم و به مامان کمک کردم که خونه رو مرتب کنیم وبعد از ظهر با پدر رفتیم نمایشگاه و بعد هم که برگشتیم رفتیم خونه آقای گل افرا اینا .

تا یه عکسی میندازم زود میگم مامان بذار روی وگباگم

همه عقیدشون اینه که با این مدل مو شیطونتر شدم ولی به سن خودم برگشتم آخه تا قبل از اینکه موهامو کوتاه کنم همه ميگفتند بهم مياد سنم بيشتر باشه .

ديروز حميد زنگ زد كه بريم سينما و قرار شد ما به چند تا سينما زنگ بزنيم كه هيچ كدوم جواب ندادند زودي تا حميد زنگ زده خبر بگيره بهش گفتم حميد دوتا سينما زنگ زديم جواب ندادند حالا چكار كنيم

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:44 |
چرا این بچه ها اینقدر غیر قابل پیش بینی هستند ؟

دیروز بعد از کلی اخذ مجوز از مقامات بالا  اجازه کوتاه شدن موهای عسلی خانم صادر شد و با کلی دلهره رفتیم آرایشگاه . سریهای قبل که فقط برای کوتاه کردن جلوی موهاش رفته بودیم ( یکی دوسال پیش ) اونقدر گریه کرده بود که بیا و ببین ولی اینبار عین یه خانم وایستاد تا موهاش کوتاه بشه البته هی وسطش یاداوری میکرد که لاک هم باید بزنید ها و اینم نتیجه :

جلوی موهاش رو هم خانم آرایشگر اکلیل زده

بماند که به محض کوتاه شدن خودم پشیمون شدم و دلم باری اون موهاش تنگ شد .

موافقید که با موی بلند یه چیز دیگه س ؟ البته الان خودش راحتتره و صبحها عذاب مو بستن و اینا رو نداریم .

دیشب موقع خواب بازم خون دماغ شد .

پینوشت : دیروز موقع رفتن سرکار وقتی پشت فرمون بودم یهو احساس کردم دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد و فقط اونقدر شد که ماشین رو روندم کنار اتوبان و تا بخوام درماشین رو باز کنم و پیاده بشم یهو حالم بد شد . اونقدر که احساس کردم دارم میمیرم و توی لحظه هزارتا فکر اومد تو سرم که الان اینجا گوشه اتوبان و ... چقدر آدم زود غافل میشه . وقتی حالم بهتر شد کلی خدا رو شکر کردم .چون سرکار جلسه داشتم مجبور بودم برم سرکار .  البته تا امروز صبح چندین مرتبه این روند ادامه پیدا کرد . ولی امروز بهتر شدم . یعنی باز مریضی جدید اومد و زودتر از همه دامن منو گرفت

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:17 |
سلام .

ما روز چهارشنبه ساعت ۴ بعداز ظهر به مقصد ماهشهر سفرمون آغاز شد و رفتیم پیش دانیال عسلی و راضیه جون که هم دانشگاهی و دوست صمیمی من هست و حسابی این مدت بهشون زحمت دادیم . اینجا داشت بارون میومد و ما حسابی با کاپشن و لباس گرم بودیم ولی توی ماهشهر هوا رو ۳۶ درجه اعلام کردند و البته توی خونه حسابی خنک بود . البته بعد از رسیدن ما دانیال عسلی مریض شد و حسابی هممون آشفته شدیم .

شب اول همگی با هم بیرون رفتیم و سوار قایق شدیم که نانازی خانم با کلی کولی بازی سوار شد و وقتی پیاده شد گفت من دوست داشتم تنها سوار بشم برای همین گریه کردم

نسبت به دانیال هم کاملا" احساس بزرگی داشت و همش دوست داشت بغلش کنه . روز بعد علیرغم اصرار خاله راضیه اینا ولی به خاطر مریضی دانیال ترجیح دادیم بیرون نریم و فقط عصر به هوای خریدن کفش برای نانازی خانم رفتیم آبادان و برگشتیم .

روز سوم هم رفتیم دیلم و ساحل دیلم سوار قایق شدیم که بازم عروسک حسابی گریه کرد و بعدش میگفت باید میرفتیم یه دریا که بچگونه باشه این دریا مردونه بود برای همین من گریه کردم .

صرفنظر از مریضی دانیال که البته هممون رو نگران کرده بود و بهونه گیریهای گاه و بیگاه عروسک خانم برای حمید ُ سفر خیلی خوبی بود . بهونه گیریهای خانم خانمها از اونجا بود که فکر میکرد قراره حمید بیاد و هی میگفت زنگ بزنید من یه جمله بهش بگم و البته ما چون میدونستیم حمید و خاله زهرا هم مسافرت هستند از هز ۵۰ بار دستور خانم یه بار زنگ میزدیم مگر اینکه خود حمید هم زنگ میزد و با هم حرف میزدند . برگشتنی هم توی هواپیما میگفت : مامان این آقائه خیلی یواش میره الان حمید میاد درخونه علاف میشه

موقع برگشت برای پیدا کردن بلیط حسابی اذیت شدیم و البته عمو حمیدرضا هم حسابی اذیت شد . البته تا ظهر شنبه بلیطمون آماده بود ولی ساعت ۲ اعلام کردند که حالا دیگه بلیط ندارید و مجبور شدیم رفتیم اهواز و با لیست انتظار بالاخره جا پیدا کردیم و برگشتیم .

دیشب هم حمید و خاله زهرا و عمو علی آرام و خاله هاجر خونمون بودند . حمیدینا سوغاتیهای منو آورده بودند . دستتون درد نکنه

منو سوغاتیهام ( کلاه و عینک )

من وقتی دور و برم شلوغه کم با حمید بازی میکنم و البته بعدش هم کلی نق میزدم که من با حمید زیاد بازی نکردم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:32 |
دیروز حمید اصرار داشت که بیاد و خانم خانمها رو ببره سرزمین عجایب و مثل همیشه علیرغم موافقت من به هزار و یک دلیل اونا سر از سرزمین عجایب درآوردند .

علیرغم توصیه من به اینکه نقاشی نکنه ولی ... خودمونیم خوشگل شده ها

خاله زهرا هم بهشون پیوسته بود و قطعا" خوشحالی خانم خانمها چند برابر شده بوده . مرسی خاله زهرا و مرسی حمید مهربون

نانازی خانم مجبور شده بود روز قبلش هم یه سر پیش عمو دکتر بره و یه دوره ۵ روزه هم آنتی بیوتیک بگیره . و البته همراه با یه اسپری که باید تا آخر اردیبهشت مصرف کنه . وقتی میخواست بره دکتر میگه : مامان عمو ناطقیان چوب میکنه توی گلوم بالا میارم ها

امروز صبح جلوی در مهدکودک بهش سرویس ها رو نشون دادم و گفتم شاید از سال بعد مجبور شی با سرویس بیای مهد زودی میگه چرا مگه شما نمیخوای بری سرکار ؟خوب توضیح این مساله میمونه برای بعدها

دوستانی که نگران بودند نکنه نانازی خانم میخواسته بمونه خونه حمید باید خدمتتون عرض کنم که این مکالمات بین ما و شب قبل از عروسی اتفاق افتاده بود و حتی جلوی خاله زهرا عنوان نشده بود

راستی فرداهمگی عازم سفر هستیم : حمید و خاله زهرا میرن ماه عسل شمال . حاج خانم میره مشهد و ما هم امشب همگی اونجا جمع هستیم و ما هم میریم ... جنوب . البته فعلا" برگشت ما معلوم نیست . ولی پست بعدی بعد از برگشتنمون .

خاله فرانک هم فردا از مکه میاد و منهم فردا جلسه دارم و بعداز ظهر هم عازمم و اصلا" معلوم نیست دارم چکار میکنم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:8 |
سلام

ما رو به خاطر اینهمه تاخیر ببخشید . بالاخره عروسی حمید عزیز ما روز چهارشنبه با شکوه هرچه تمام برگزار شد .

حمید عزیز و زهرای مهربون لحظه لحظه هاتون غرق عشق و خوشی  

و اما وروجک ما :

که از لحظه ای که حمید رو دید دیگه حاضر نشد ازش جدا بشه و البته همراه با شیطنت تا میتونست به خودش خوش گذروند و با این عنوان که من عروس شدم حاضر به ترک حمید نبود . پدر از قبلش بهش اولتیماتوم داده بود که یه وقت نگه میخوام سوار ماشین عروس بشم ولی زودی اعلام کرد که چون من عروس شدم باید توی ماشین عروس و داماد باشم وگرنه لباسم خراب میشه . و تازه بدتر از این اعلام میکرد که باید با حمید و خاله زهرا هم برم خونشون که خدا رو شکر به خیر گذشت

 ماشاا... ماشاا... بهش بگید ماشاا... . صد قل هوا... بهش بگید ماشاا... عروس خوشگل ما حین خروج از آرایشگاه . دستاشم چون لاک زده بود اینطوری گرفته . البته توی آتلیه با عروس و داماد هم عکس انداخت که حالا منتظر عکساش هستیم . مرسی حمید که این پیشنهاد رو دادی هرچند اولش مخالف بودم .

یه کمی شیطنت وروجک برای همه عجیب بود و همه میگفتند یه چیزی احساس کرده که داره اینطوری به حمید میچسبه ولی خاله زهرای مهربون همونطور که قبلا" هم نشون داده بود حواسش به همه چیز بود و البته دیروز هم مهمون خونه ما شدند البته کمی سرزده ولی کلی هم خوش به حال نانازی خانم شد .

چون ممکمنه این پست طولانی بشه بقیه اخبار بمونه باری پست بعدی .

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:29 |