تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من
جمعه صبح ساعت ۵:۳۰ با تهوع شدید عروسک نازنینم  از خواب بلند شدیم . و این روند با فاصله یکربه یه بار تا ساعت ۷ و بعد هم به فاصله یکساعت یکبار تا ۱۱ ادامه داشت که با مشورت با دکتر ناطقیان رفتیم بیمارستان علی اصغر و با سرم خوراکی الحمدلله حالش بهتر شد و بعد از دوساعت برگشتیم خونه البته بعد از قربونی کردن یه خروس .

دراثر از دست دادن آب بدن خیلی بیحال شده بود ولی چیزی از شیرین زبونیش کم نشد .

اورژانس بیمارستان علی اصغر - به دستور خانم حمید رو هم اسیر کرد که بیاد بیمارستان . البته منم که فکر میکردم کار به تزریق سرم بکشه از خدام بود .

دلش درد میکرد و میگفت مامان میشه پماد بزنی به بینیم که دیگه بالا نیارم

از سیستم با سرنگ خوردن محلول سرم خوشش اومده بود و  میگفت میخوام بالا بیارم که با سرنگ آب بخورم . البته برای یکی دوروز از خوردن غذای سفت محروم شد و دیشب که مهمان هم بودیم و شیرینی خامه ای میدید و دلش میخواست دلم رو به دریا زدم و بهش یه شیرینی دادم که خدا رو شکر پشیمونی نداشت و حالش خوبه . البته من و پدر حالمون بده که پدر امروز موند خونه ولی من به دلیل کار مجبور شدم بیام سرکار البته خوب منم الان بهترم .

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد

دقت عروسک شیرین زبون به مسائل اطرافش واقعا" باعث شگفتیه . تا حدودی مقتضای سنشه و بقیه ش هم به قول خودش مال اینه که خیلی باهوشه

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 14:29 |
 

سلام . ممنون از همگی . تبخال من حسابی خوب شدهو دوبارهازروز یکشنبه با ذوق و شوق فراوون راهی مهدکودک شدم . یعنی خودم زود از خواب پا شدم که جا نمونم به مامان هم میگفتم بریم یه قوطی شیرینی بخریم برای خاله مرجان - به عادت عید دیدنیهامون - و دوباره روز از نو روزی از نو .

من و عیدیهای خاله زهرا و آقای گل افرا اینا . ست فرشته ها و یه اسباب بازی پنگوئنهای اسکیت سوار که حمید داره سرهمش میکنه .

همگی از عروس حمید پرسیده بودید :

Daisypath Wedding Ticker

خوب این یعنی اینکه ما الان باید هممون آماده باشیم . ولی نه من لباس دارم نه مامانم . ولی آقای گل افرا اینا زحمت کشیدند و خونه حمید و خاله زهرا رو آماده کردند و کلی هم خوشگل شده . منم تا از در میرم تو میگم اینجا خونه من و حمید هستش

درخواست فوری : لطفا" اگر به جز امیر اکرم جائی برای لباس عروس بچگونه میشناسید سریعا" کمک کنید لطفا" . امیر اکرم چیز درست و حسابی نداشت

تازه کلی از کارامون برای خرید حمیدینا هم مونده . نمیدونم چرا اینطوری شده هی عقب میمونیم.

پدر دوسه روز پیش میگه میخوام ببرمت کاخ سعدآباد . زودی گفتم من کاسه سخت آباد رفتم

دیشب هم سر شام میگه برای من فیلم یوزارسیف رو بذارید که زلیخا داره گریه و میگه من یوزارسیف رو میخوام . توضیح : باور کنید تا حالا نشده یه دقیقه هم آروم بشینه و فیلم ببینه . من نمیدونم اینا رو از کجا میاره میگه

متاسفانه اونقدر بلبل زبون و حاضر جواب شدم که دیگه همه حرفام باید ضبط بشه که البته مامانم ضبط هم کرده . اگه یاد بگیره یکی دوتا آهنگی که خوندم رو اینجا میذاره

لطفا" درخواست کمک مامانم رو جدی بگیرید . خیلی فوریه

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 8:57 |

سال نوی همگی مبارک و امیدوارم تعطیلات به همگی خوش گذشته باشه و سرتاسر سال براتون پر از ثانیه های خوب بگذره

و اما برنامه ما :

امسال برخلاف چند سال گذشته اصلا" مسافرت نرفتیم و فقط یه بعداز ظهر رفتیم قم خونه فامیلهای پدر و شب برگشتیم .

روز اول عید خونه مامانی و مادرجون و حاج خانم اینا و عزیز رفتیم و من یه عالمه عیدی گرفتم البته همه پول بود جز عیدی های خاله زهرا اینا مه کلی هم کیف کردم و از روز دوم هم شدید تب کردم و دوسه روز فقط تب داشتم و بعدش هم تبخال که باعث شد نتونم غذا بخورم و حسابی هم لاغر شدم و مامانم کلی غصه میخورد .

اینم عکسم با دهن تبخالی

البته همینطوری هم عید دیدنی رو میرفتیم و من شیطنتم رو میکردم ولی خوب یه ذره بداخلاق شده بودم .

از اینجا یواش یواش بیحالیم شروع شد .

قم - خونه مادربزرگ پدر

خونه خاله فرانک و تولد خاله فرانک

خونه رادین عسلی با آرش که رفته بودیم دیدن دوتا خواهر ناز و خوشگلش

یه امامزاده توی راهجرد

من و آرش عسلی

بپر بپر بازی

داره میگه : من لاک پشت اینجا هستم و میخوام برم دشمنا رو بکشم

شیرین زبونیها :

من موقع تب عسلی خانم مشکوک بودم که آبله مرغون باشه . خانمی هرجا میرفت میگفت من آقله مرغون گرفتم .

مامان به من آتی بیوتیک بده

مامان ازم عکس بگیر بذار توی بگلاگ

رفته بودیم سرخاک مادربزرگ پدر یه بچه اومد از رو قبر رد شد میگه مامان این نی نی رفت رو قرانم

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 8:45 |