دراثر از دست دادن آب بدن خیلی بیحال شده بود ولی چیزی از شیرین زبونیش کم نشد .

اورژانس بیمارستان علی اصغر - به دستور خانم حمید رو هم اسیر کرد که بیاد بیمارستان . البته منم که فکر میکردم کار به تزریق سرم بکشه از خدام بود .
دلش درد میکرد و میگفت مامان میشه پماد بزنی به بینیم که دیگه بالا نیارم ![]()
از سیستم با سرنگ خوردن محلول سرم خوشش اومده بود و میگفت میخوام بالا بیارم که با سرنگ آب بخورم . البته برای یکی دوروز از خوردن غذای سفت محروم شد و دیشب که مهمان هم بودیم و شیرینی خامه ای میدید و دلش میخواست دلم رو به دریا زدم و بهش یه شیرینی دادم که خدا رو شکر پشیمونی نداشت و حالش خوبه . البته من و پدر حالمون بده که پدر امروز موند خونه ولی من به دلیل کار مجبور شدم بیام سرکار
البته خوب منم الان بهترم .

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
دقت عروسک شیرین زبون به مسائل اطرافش واقعا" باعث شگفتیه . تا حدودی مقتضای سنشه و بقیه ش هم به قول خودش مال اینه که خیلی باهوشه ![]()













