تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من

عاشقان عیدتان مبارک باد

سلام

پیشاپیش فرارسیدن سال جدید رو به همگی تبریک گفته و در این سال بهترینها رو برایتان آرزومندیم

توی این روزهای باقیمانده سال ما کمی درگیر مریضی مامان و البته کارهای مربوط به عروسی حمید هستیم که البته کلی هم خوش میگذره . دیگه واقعا" شمارش معکوس تا عروسی حمید شروع شده  . ما امسال برخلاف ۸ سال گذشته احتمالا" اصلا" مسافرت نمیریم و تهران هستیم

عید ۸۷

تا سال جدید و خبرهای خوب خوب علی یارتون و دست حق نگهدارتون

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 10:37 |

ممنون از همه شما که به یاد ما بودید . و اما گزارش :

۱- دوروز پیش توی مهد کودک کاپشن یه نی نی رو گرفته بوده و اونم نامردی نکرده بود و صورتش رو چنگ شده بود که از گوشه چشمش تا روی لپش خراش افتاده و خدا رو شکر به چشمش اسیبی نرسیده . هرچند متورم و کبود هم شده بود که خدا رو شکر بهتر شده . کسانی که پدر رو از نزدیک میشناسند حتما" میدونند که اینجانب آماج چه حرفهائی بودم از بابت انتخاب این مهدکودک

۲- از همون شب شدیدا" حالت سرما خوردگیش تشدید شد البته با خون دماغ شدن شبانه و نتیجه دوروز خونه موندن به همراه پدر و البته دیشب به دستبوسی عمو دکتر ناطقیان رفتیم و نیجه معاینات تا ۳ هفته تحت درمان بودن است و مصرف دوشیشه آنتی بیوتیک و سیتریزین و یه شربت دیگه به مدت سه هفته . عمو دکتر هم یه عالمه دلیل برای مصرف ذکر کرده : آب آوردن گوشها ُ سینوزیت دن و چرک پشت حلق در مورد نحوه معاینه هم که نیازی نیست چیزی بگم ُ لطفا" اگر سوالی هست از یکی دیگه بپرسید چون بنده شرمنده ام که از دوساعت جلوتر شروع کرده بود که مگه معاینه ترس داره و از این حرفها و توی مطب حین معاینه ....

۳- در کمال افتخاز اعلام میکنم اصلا" نگران نباشید چون ذره ای از شیطنت خانم خانمها کم نشده و اصلا" از تک و تا نیافتاده فقط یکی بگه با این صورت فردا چجوری میخواد بره عروسی عمو محمود ؟

۴- روز دوشنبه خونه کارگر داشتیم برای کارهای خونه و دوباره به کارگر محترم میفرمودند که آقای عزتی نمیخواد کار کنی بیا با هم کتاب بخونیم . خوبه من خونه نبودم والا میگفت مامانم کارها رو میکنه ( پارسال که خاطر مبارکتون هست که به کارگر عزیزمون فرمودند شما بیا بشین خسته میشی مامانم کارها رو میکنه )

۵- یکروز صبح ساعت ۶ به من گیر داده که مامان موهات سفید شده پس یعنی پیر شدی

و اما :

امروز روز تولد آرش عسلی هست .

عسلی جون تولدت مبارک و الهی صد ساله شی

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 11:16 |
دوباره این روزها رسید و من اشفته رو آشفته تر کرد . دوباره دوسه روزه رفتم تو حال و هوای بیست و دو سال پیش . خیلی کوچک بودم و شاید توی همون کوچیکی موندم و نتونستم باور کنم رفتنتو . شاید همین شد که دیگه بزرگ نشدم . حتی الان که یه مادرم .

وقتی داشتی منو میرسوندی مدرسه ناز دخترونه م باعث شده بود باهات قهر کنم که چرا به خواسته من خونه عمو نمیریم و وقتی خواستم پیاده بشم و بهم گفتی بابا رو بوس نمیکنی از صندلی عقب پریدم بوست کردم و رفتم و کاش میدونستم که این آخرین باره که ...

هنوز یادم نمیره اونروزها و شبها . مراسمهای عزا . گریه های بی پایان و منی که یا بخاطر کوچیکیم یا بخاطر شکه ای که شده بودم اصلا" نمیفهمیدم چی به سرم اومده .

وقتی موقع قبولی فرشته و نسرین تو رشته پزشکی که آرزوت بود نبودی . وقتی تو هیچ کدوم از شادیها نبودی . وقتی روز عروسیم نبودی . وقتی دخترم به دنیا اومد و نبودی . و حالا که روز بروز بیشتر احساس میکنم نبودنت رو .... من خیلی کوچک بودم واسه اینکه تنهام بذاری . چون دیگه هیچ وقت بزرگ نشدم .

فردا بیست و دوسال میگذره از روزی که در سن ۴۵ سالگی تنهامون گذاشتی و پرواز کردی و اونقدر ناگهانی بود که هنوز هم همه مون شکه ایم . هنوز هم از یک هفته قبل دلم آشوب میشه و بهونه ت رو میگیره .

اونقدر زود از دستت دادم که بعد از اون تمام دیدم نسبت به مرگ عوض شد چون تو عزیزترین چیزی بودی که داشتم .

روحت شاد بابای خوبم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 15:29 |

سلام .

توی این مدت بازم سرمون شلوغ بود . یه کمی من آبریزش بینی پیدا کرده بودم و باعث نگرانی مامانم شده بود و قرار بود شنبه بریم پیش عمو دکتر ناطقیان که رفع شد .

اینروزها یه کمی اوضاع و احوال خونه ما درست و حسابی نبود و این باعث شد که من یه ذره حساس و عصبی بشم که البته مامانم هم کلی برام غصه میخوره و قول داده تمام تلاششو بکنه که دوباره آرامش برگرده .

یه روز هم بعد از مراسم بابای عمو حامد با عمو مجتبی اینا رفتیم خونه حمیدینا و پدر نذر قربونی داشت کشت و همه مون اونجا بودیم و عمو مهدی اینا اومدند و من از صبح که پاشدم نخوابیده بودم . شب موقع برگشت خاله زهرا داشت بهم میگفت که من وقتی خوابم میاد میتونم بخوابم و منافاتی نداره . بلافاصله برگشتم به مونا گفتم : مونا فاطی نداری ؟

کلی هم شیرین زبونی میکنم که مامانم سعی میکنه به حافظه بسپره که البته یادش میره .

راستی بالاخره طلسم خونه عمو محسن و خاله مریم هم شکست و ما رفتیم خونه خوشگلشون رو دیدیم . انشاا... به پای هم پیر بشید البته بعدش هم رفتیم خونه عمو میثم اینا ومن حسابی اون یکی خاله مریم رو با دیدن لباس عروس و کفشش اذیت کردم

اینروزها یه کمی اوضاع به هم ریخته س و کار جدید و آموزش جدیدی در کار نیست و همش به شیطنت و شیرین زبونی من میگذره .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 12:3 |
روز پنجشنبه حمید و خاله زهرا و زینب ( دختر خاله خاله زهرا ) اومدند دنبالم و رفتیم سرزمین عجایب و من حسابی بازی کردم . مرسی همه ـ کوچولو که بودم هروقت میخواستم تشکر کنم یهو همه رو جمع میبستم و میگفتم مرسی همه ـ

آماده منتظر ....

اینم نتیجه ش

مشغول موتور سواری

انروزها که تقریبا" همه مشغول پیدا کردن خونه برای حمید هستند یه روز که داشتیم دنبال خونه میگشتیم : خاله زهرا به یه بنگاهی زنگ زد و گفت : عابدی هستم و ... که عروسک خانم زودی برگشته میگه : تو که عابدی نیستی ُ این عابدیه و حمید رو نشون میده - هنوز نمیدونه که خوب اونم الان دیگه عابدیه -

اينم كادوي ولنتايني كه پدر براي مامان گرفت :

كه مامان فرصت نكرده بود عكسشو بذاره . بگذريم كه من چقدر جار و جنجال به پا كردم كه چرا براي من نخريدي و زود برو براي منم بخر و در نهايت تنبيه شدم كه برم اتاق گريه

پينوشت : ديشب ميگه من خيلي وقته شهروند نرفتم . پدر گفت باشه ميريم ولي الان كه ديروقته . زودي ميگه بله الان نميشه رفت بايد آرش و خاله آرزو بيان بعد بريم شهروند . ( آخه ما كي با هم رفتيم شهروند )خاله آرزو ما منتظريم بيائيد با هم بريم شهروند كه گم بشيم

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 8:57 |