تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من

بازم با تاخیر سلام .

پیشرفت من توی این مدت توی حرف زدن و جواب پس دادن وحشتناک بوده

۱- روز جمعه حمیدینا اومدند خونمون که برای شام بریم خونه آقای گل افرا اینا که دعوتمون کرده بودند و مامان اصرار داشت من بخوابم که شب بهونه نگیرم و من اونقدر وول خوردم و حمید برام قصه گفت ولی فایده نداشت . گفتم میام توی هال بخوابم .

مامان : نازنین فاطمه نخوابی شب نمیریم ها .

من : مامان من خوابم دیگه

مامان : پس چرا چشمهات بازه ؟

من : من یه نی نی یه رو دیدم با چشمهای باز خوابیده بود

مامان : البته با حمید یواشکی خندیدند که من نبینم ولی من زودی گفتم میخواهید بخندید بلند بخندید اشکال نداره ( البته بالاخره خوابیدم )

۲- شب خونه آقای گل افرا اینا : بعد از یه عالمه بلبل زبونی . پدر طبق معمول رفت سراغ کتابخونه آقای گل افرا و من : ای بابا بازم پدر رفت کتاب برداره بخونه و بعدش هم اصرار داشتم که پدر زود از آقایگل افرا تشکر کن .

۳- امروز صبح : داریم تند تند آماده میشیم که راه بیافتیم . پدر میگه که قراره بره زنجان و برگرده و من زودی میگم : پدر زنجان مهد کودک هم داره ؟ و بلافاصله گفتم من بیام برم مهدکودک زنجان

۴- امروز صبح : مامان : نازنین فاطمه دیشب حموم بودی چی زدی به سرت که موهات چسبیده به هم ؟ من : نمیدونم حتما" خدا خواسته . امروز کلا" شدیدا" گیر داده بودم به خدا و هر چی میشد میگفتم میدونی آخه خدا ....

۵- امروز صبح : من : مامان من برم این برچسبو بچسبونمو بیام . جون من نری ها

من و امیر عباس چهارشنبه شب خونه عمو مهدی اینا .

البته اونروز هم که داشتیم میرفتیم اونجا میگفتم من مامان امیر عباس میشم و فاطمه جون هم بره مامان یه نی نی یه دیگه بشه

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 9:0 |
خوب همونطور که مهد کودکمون سفارش کرده بود دیروز صبح زود مامان رو بیدار کردم که بریم راهپیمائی

پیش بسوی راهپیمائی

البته یه اقاهه از پشت سرم یهوئی گفت : مرگ بر آمریکا و من حسابی ترسیدم و فرار کردم . خوب آقا چرا داد میزنی ؟

ولی اونقدر شلوغ بود که دیگه من داشتم زیر دست و پا له میشدم که مامان مجبور شد بغلم کنه و بدون اینکه متوجه بشم مسیر رو عوض کرد و برگشتیم سمت ماشین

اینروزها با توجه به آموخته های مهد دارم تمام مدت میگم چی شد که شاه رفت و کجا رفت و تاکید میکنم که با خانمش رفت و ... ولی اگه یه نفر یه سوال اضافه تر بپرسه زودی میگم خوب برید از خود خاله پریسا بپرسید .

اینجا هم داریم با حمید دنبال خونه میگردیم . البته حمید داره صفحه ماشینها رو میخونه و منم نمیدونم کدوم صفحه رو و اینجا برگشتم به حمید میگم : حمیدی ببین چه جالب اینجا نوشته حمید عابدی

گاهی میزان لجبازیم به اوج میرسه و باعث میشه پدر یا مامان باهام برخورد جدی بکنند . ولی نمیدونم چرا اینقدر شیطونی میکنم و نمیدونم چرا پدر اینقدر زود از کوره در میره

اینروزها مامانم صبحها همش دیرتر میرسه سرکار اونم برای اینکه من تاکید دارم که باید خودم همه لباسهامو بپوشم اونم با سر صبر .

روزهای فرد مامان مجبور میشه با آژانس بره و من و پدر با ماشین خودمون و همین موضوع منو آشفته میکرد و وقتی بعد از ظهر مامان رو دیدم تاکید کردم که مامان لطفا" دیگه صبحها تنهائی نرو من غصه میخورم . الانها تا صبح هم پا میشم زودی سراغ مامانمو میگیرم و تا نبینمش خیالم راحت نمیشه .

تاکید مجدد : ما هیچ اصراری برای چادر سرکردن خانم خانمها نداریم و گاهی به میل خودش سر میکنه و گاهی هم کاملا" ناگهانی از سرش درمیاره .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 9:4 |

این عکس مربوط به چهارشنبه شب توی صحن آزادیه . به خاطر بارون خوشگلی که میبارید صحن خیلی خلوت بود جای همگی خالی . تنها ۴ ساعت توی حرم بودن باعث شد حسابی یاد همه رو بکنم .

پرواز چهارشنبه شب با دوساعت تاخیر انجام شد و در نتیجه اینجانب تازه ساعت ۳:۴۵ رسیدم خونه و خوشگلکم خواب بود ولی ساعت ۷:۳۰ بیدار شد و بیدارم کرد که کجا بودی و برام چی آوردی و ...

قربون اون کتاب خوندنت ننه قلی

خونه حمیدینا با وسائل شنای حمید داره تمرین شنای پروانه میکنه

تولد محمد مهدی با پسر خاله ها .

شیرین زبون دیشب داشت تمرین شعارها رو میکرد و میگفت : احمممممممممد شاه ُ احممممممممممممد شاه ( همون مرگ بر شاه )

پدر براش کتاب خریده بود داشت به من نشون میداد میگه مامان ببین " خرگردن " رو

دیشب من تازه ساعت ۷:۴۵ رسیدم خونه و تند تند داشتم کارهای شام رو میکردم و تلفنی هم داشتم با خاله زهرا صحبت میکردم و خانم خانمها هم تند تند مشغول بود با ۵ تا تخم مرغی که پدر خریده بود و توی کیسه همه رو شکوند و داشت همه جا رو باهاش ... که متوجه شدیم و اولین تنبیه بدنی رو از طرف پدر شد

جمعه شب شام خونه عمو مجتبی بودیم و اونجا با شعر ترکی خوندنش حسابی هنرنمائی کرد و بعد هم رفتیم خونه عمو بهزاد اینا و دیگه اونجا حسابی به  سارا جون که مفصل براش لاک بازی راه انداخته بود چسبیده بود .

عسلی خانم وقتی یکسال و نیمه بود کلی کلمه انگلیسی بلد بود که جدیدا" متوجه شدم همه رو فراموش کرده و خوب طبیعی بود چون توی مهد به هیچ عنوان با انگلیسی سر و کار ندارند . حالا چند وقته خودش هی میگه مامان بهم انگلیسی یاد بده و دوباره تمرین رو شروع کردیم . قبلی ها که همه ش برگشت و روی کلمه ها جدید داریم کار میکنیم .

ولی با این قسمت از ذهنش که به حفظ کردن شعر اختصاص میده من نمیدونم چی پیش بیاد . دقیقا" مثل خودم خیلی سریع وقتی یه شعر رو میشنوه حفظ میکنه .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 9:2 |

سلام . یه توضیح بدم که وقتی رفته بودیم ایستگاه ۵ حسابی هوا سرد بود ولی مامانم اونقدر لباس تن من کرده بود که حتی نمیتونستم راه برم و عین توپ شده بودم .

الان دارم نت رو با حروف انگلیسی یاد میگیرم و در نتیجه به جای اینکه اسم اصلی حروف رو بدم نت مربوط به اون حرف رو بلدم و توی خیابون میگردم تا یه کلمه انگلیسی پیدا میکنم زودی نت مربوط به اونا رو می گم . فقط مامان مونده که این خوبه یا بد ؟

نهار خوردنم توی مهد خیلی بهتر شده و همیشه همه نهارمو میخورم و ظرف خالی رو برمیگردونم . ولی با گوشت مشکل دارم که مامانم مونده چجوری اینو حل کنه . اونم دوست ندارم چون میگم میره لای دندونم و نمیخورم ولی عاشق ماهی ام

پدر به خاطر کلاسهای کنسرواتوار مجبوره زودتر پیانو بخره . هورااااااااااااااااااااااااااااااااا

شب یکشنبه بلند شدم برم دستشوئی که یهو بینی ام شدید خون اومد و دوباره ساعت ۶ هم تکرار شد و همین شد که مجبور شدم با پدر بمونم خونه و مامانم هم که چون نمیتونه مرخصی بگیره مجبور شد بره سرکار ولی حسابی دلشوره داشت که خدا رو شکر دیگه تکرار نشد ولی همین باعث شد نتونیم سر قرار وبلاگی بریم

این عکس مال خیلی قبلهاس . چقدر لاغر شده بودم

فردا مامان به دلیل ماموریت کاری عازم مشهده اونم تنها و بدون من .

 نائب الزیاره همه شما هست . انشاا...

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت 11:18 |
ببخشید این مدت ما نبودیم و نگران شدید . مامانم حسابی سرکارش سرش شلوغ شده و اصلا"  به هیچ کار اضافه ای نمیرسه .

توی این مدت یه شب که حمید هم اونجا بود عمو مهدی اینا هم اومدند و من دوباره بازیم با امیر عباس عسلی ادامه داشت

حسابی هم بلبل زبونی میکنم و اصلا"توی جواب دادن کم نمیارم و البته این موضوع داره یواش یواش مامانمو نگران میکنه

روز جمعه هم قرار بود بریم توچال . من تا حمید شب اومد خونمون بهش گفتم حمید میدونی قراره بریم تو چاه سوار کابینت بشیم بریم بالا

و البته رفتیم .

تمام طول مسیر تا ایستگاه ۱ رو از بغل حمید نیومدم پائین و هرچی بهم میگفتند یه جواب میدادم . تا حمید منو میذاشت پائین میگفتم حمید خسته شدم بغلم کن بهم میگفتن حمید الان خسته میشه میگفتم خوب الان بغلش میکنم که خسته نشه . میگفتن شما که نی نی کوچولو نیستی میگفتم چرا نی نی ام و ... یه کم مونده به ایستگاه ۱ رفتم بغل پدر اونم به بهونه شعر خوندن . آخه پدر آهنگ " گل گلدون " رو با گیتار میزنه و من میخونم که قراره مامانم فیلمشو اینجا بذاره بزودی

رفتیم سوار تله کابین شدیم و رفتیم ایستگاه ۵ و یه عالمه برف بازی کردم

سوار تله کابین  

ایستگاه ۵ مشغول لیز لیز بازی

اینروزها سر رقابت با خاله زهرا باز شده تا مامانم بهم اخم میکنه میگم بهم اخم کردی اصلا" برو مامان یه نی نی دیگه شو مامان من خاله زهراس .

اینروزها دارم گیر میدم به پدر که پدر بارم پاپیون ( پیانو ) بخر

بازم میام و از شیرین زبونیهام براتون میگم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 11:49 |