بازم با تاخیر سلام .
پیشرفت من توی این مدت توی حرف زدن و جواب پس دادن وحشتناک بوده ![]()
۱- روز جمعه حمیدینا اومدند خونمون که برای شام بریم خونه آقای گل افرا اینا که دعوتمون کرده بودند و مامان اصرار داشت من بخوابم که شب بهونه نگیرم و من اونقدر وول خوردم و حمید برام قصه گفت ولی فایده نداشت . گفتم میام توی هال بخوابم .
مامان : نازنین فاطمه نخوابی شب نمیریم ها . ![]()
من : مامان من خوابم دیگه ![]()
مامان : پس چرا چشمهات بازه ؟![]()
من : من یه نی نی یه رو دیدم با چشمهای باز خوابیده بود ![]()
مامان : ![]()
![]()
البته با حمید یواشکی خندیدند که من نبینم ولی من زودی گفتم میخواهید بخندید بلند بخندید اشکال نداره
( البته بالاخره خوابیدم )
۲- شب خونه آقای گل افرا اینا : بعد از یه عالمه بلبل زبونی . پدر طبق معمول رفت سراغ کتابخونه آقای گل افرا و من : ای بابا بازم پدر رفت کتاب برداره بخونه
و بعدش هم اصرار داشتم که پدر زود از آقایگل افرا تشکر کن .
۳- امروز صبح : داریم تند تند آماده میشیم که راه بیافتیم . پدر میگه که قراره بره زنجان و برگرده و من زودی میگم : پدر زنجان مهد کودک هم داره ؟ و بلافاصله گفتم من بیام برم مهدکودک زنجان ![]()
۴- امروز صبح : مامان : نازنین فاطمه دیشب حموم بودی چی زدی به سرت که موهات چسبیده به هم ؟ من : نمیدونم حتما" خدا خواسته ![]()
. امروز کلا" شدیدا" گیر داده بودم به خدا و هر چی میشد میگفتم میدونی آخه خدا .... ![]()
۵- امروز صبح : من : مامان من برم این برچسبو بچسبونمو بیام . جون من نری ها ![]()

من و امیر عباس چهارشنبه شب خونه عمو مهدی اینا . ![]()
البته اونروز هم که داشتیم میرفتیم اونجا میگفتم من مامان امیر عباس میشم و فاطمه جون هم بره مامان یه نی نی یه دیگه بشه ![]()














