تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من

نازدار خانم با ژست معروفش

روزی هزار بار به ما میگه بریم پیش خاله مونا آتلیه ای من اینجوری کنم عکس بگیرم .

عروسک قشنگ من توی ۴۱ ماهگی حسابی حواسش به همه چیز هست و چک میکنه و کافیه دست از پا خطا کنیم اونوقت باید روزی هزار بار جواب پس بدیم .

هنوزم وقتی حمید رو میبینه خودش رو تو حد اعلی علیین لوس میکنه اونقدر که گاهی شک میکنم این همون بچه س یا نه ؟البته به قول حاج خانم حمید هم بی تقصیر نیست تو لوس کردن نازدار خانم . اینروزها دائم ازم میپرسه مامان وقتی خاله زهرا عروس بشه من میرم بغلش ؟ مامان اونوقت من چی میپوشم ؟ و.............دیشب میگه مامان یه موقعهائی شیطون گولم میزنه و بهم حرفای بد یاد میده . بگم چی یادم میده ؟ بهم میگه حمید رو دوست نداشته باش خیلی کار بدی میکنه مگه نه ؟ 

همچنان با علاقه با بلزش مشغوله و نتها رو با پدر تمرین میکنه . دیشب پدر داشت گیتار تمرین میکرد - پدر توی رشته آهنگسازی کنسرواتوار قبول شده و از این به بعد باید جدیتر هم پیانو و هم گیتار رو تمرین کنه - دیشب طولانی داشت تمرین میکرد که عروسک خوشگل معلوم بود حسابی کلافه شده بود . از شما چه پنهون منم حسابی خسته شده بودم ولی هیچی نمیگفتم که پدر توی ذوقش نخوره یهو برگشت با عصبانیت به پدر گفت : پدر خسته شدم بسه دیگه . پدر هم زود زود گیتار رو جمع کرد

چند روز پیش که مسجد بودیم یه بچه بهش گفته بود تو داداش نداری چجور گریه میکرد که مامان این نی نی یه خیلی بده به من میگه داداش نداری

پ . ن مهم :

 امیر عباس خوشگل خاله زنعمو ( یعنی من هم خاله ش هستم هم زنعموش البته هردوتا قلابی ) یه وبلاگ خوشگل داره که میتونید اونجا درباره ش بخونید این آدرسشه :

http://pesaremaman.parsiblog.com/

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 9:28 |
تاسوعا و عاشورا و یا به قول عروسک خانم تاشورا هم گذشت و ما تمام این مدت رو به مراسم رفتن گذروندیم و الحمد لله خانم خانمها خوب همکاری کرد و به شوق خونه حمیدینا توی مسجد آروم مینشست یا میخوابید .

مجمع شیرخوارگان عاشورائی که پر بود از یه عالمه نی نی ناز

بگذریم که ما توی این مدت چقدر مجبور شدیم به سوالات مختلف جواب بدیم .

یکروز هم با عمو مهدی اینا خونه حمیدینا بودیم و علاقه عجیب عسلک به بغل کردن امیر عباس عسلی که البته اونم خیلی بدش میومد خوب حق داشت

عصر عاشورا حسابی خسته شده بود و معلوم بود کلافه بود و بداخلاقی میکرد .

پنجشنبه هم عمو مهدی اینا اومدند خونمون و خانم خانمها گیر داده بود که چادر روسری سرش کنه البته بلافاصله هم خسته شد و کشف حجاب کرد 

از شیرین زبونیهاش هم که دیگه واقعا" نمیشه چیزی گفت یعنی ما حسابی جلوش کم آوردیم . واقعا" این بچه های نسل جدید فوق العاده باهوش هستند و همین باعث میشه تمام حرفهاشون آدم به تعجب واداره

عسلک ما از ابتدای حرف زدنش همه کلمات رو سعی میکرد زود درستشو یاد بگیره و صحیح بکار ببره ولی چند وقته توجهمونو چند تا کلمه ش جلب کرده . یکیش اینه که وقتی میخواد بگه این عروسک رو کوک کن میگه خوک کن و اصلا" هم حاضر نیست درستش کنه

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 13:25 |
با دیدن صحنه هائی که تلویزیون نشون میده آنچنان احساس غم آدمو میگیره که دیگه ردپای محرم هم کمرنگ شده یا شاید داره اینطوری محرم خودشو نشون میده . شاید الان که یه مادر شدم دیدم بدن و صورت خونی بچه ها بیشتر دلم رو به درد میاره . مهم نیست مال کدوم کشور باشند و اهل کدوم دین . همین بس که انسانند و حق زندگی دارند . توی این چند روز تمام فکر م اینه آیا واقعا" راهپیمائی کردن و شعار دادن دل اون مادرهای داغدار و نوزاد بدون مادر رو تسکین میده و یا اینکه بالاخره وظیفه ما چیه ؟ چقدر دنیای سیاست کثیفه که باید خون آدمهای بیگناه خونبهای اون باشه .

هل من ناصرٍ ینصرنی

در همین راستا عروسک ما تا تلویزیون رو میبینه میگه مامان ما رفتیم راهپیمائی و گفتیم : مرگ بر اسراهیل ( اسرائیل ) . این اسرائیل داره خونه همه رو خراب میکنه و بچه ها گریه میکنند .خیلی کار بدی میکنه خیلی ها  - آموخته های مهد که چند روز پیش تا سرخیابون مهد برده بودنشون راهپیمائی - یا یهو برمیگرده میگه : مامان این اسراهیل خیلی داره منو ناراحت میکنه ( البته این تیکه رو با عصبانیت حسابی میگه )

دیشب هم حمید اومده  بود خونمون و خانم کوچولو دوباره حسابی با بازی کردن با حمید و شیرین زبونی براش دلبری میکرد .

اینروزها تا میخواهیم بریم خونه میگه مامان بریم مراسم .جالبه درحالتی میگه که از ترس خانم جرات نداریم با روضه های تلویزیون حتی اشک توی چشمهامون جمع بشه و تا تلویزیون میخواد روضه بخونه میره کانال رو عوض میکنه و میگه نه این نخونه الان گریه مون میگیره حالا با این اوصاف ما اصلا" مراسم رفتنی هستیم ؟

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 10:25 |
تولد مامانی و پریسا پنجشنبه برگزار شد . البته من اونروز هم چون تلویزیون روشن بود و داشت دعای کمیل میخوند و بقیه هم حواسشون نبود ولی من تا جائی دعا یا روضه میخونند دلم میگیره و بهونه گیری میکنم هی گریه میکردم و بهونه حمید رو میگرفتم تا مامانم یادش افتاد و تلویزیون رو خاموش کرد .

محمد حسین هم نمیدونم چرا داره گریه میکنه ؟

همون شب موقع خواب با مامان :

من : مامان منو خیلی دوست داری ؟

مامان : بله مامان دیوونتم

من : مامان دیوونه کار بدیه . بگو خیلی عاشقتم

بعد از چند دقیقه :

من : مامان منم عاشقم

مامان خوشحال از اینکه الان میخوام خودشو بگم : عاشق کی قربونت برم ؟

من : ...... ( بدلیل مسائل امنیتی  از گفتن نام شخص مورد نظر معذوریم )

مامان :باور کنید خودشو زد به خواب که معلوم نشه خلاف انتظارش شنیده

روز جمعه هم عمو رضا خلج و عمو مجتبی اینا و حمیدینا خونه ما بودند . من بازم اولش یه ذره لوس بودم ولی بعدش حسابی بازی کردم . مخصوصا" که بعد از رفتن عمو رضا خلج اینا کلی برف شادی بازی کردیم

توی این حین عمو مجتبی هم داشت با حمید شوخی میکرد که من یهو بی مقدمه یکی از تیکه های پدر رو که خیلی به کار میبره گفتم ...... و البته فکر کنم پدر کلی متنبه شد

دیشب موقع خواب مامانم هم زیاد حالش خوب نبود و منم کنارش دراز کشیده بودم و آروم آروم گریه میکردم . مامان یه لحظه صدای گریه منو که خیلی هم آروم بود شنید و بغلم کرد و پرسید چرا گریه میکنم و من دوباره بهونه حمید رو گرفتم .(من هرموقع نتونم علت برای گریه م پیدا کنم به حمید ربطش میدم ) البته بعدش هم زود خوابم برد .

همچنان به تمرین بلز ادامه میدم

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 8:37 |
دیروز دومین جلسه کلاس بلز بود . اولش که خانم خانمها میگفت من نمیرم . بعدش میگفت با پدر میرم پدر بره کلاس گیتار من بشینم پیشش

ولی بعدش رفته بود سر کلاس و گویا خوب هم کار کرده بود ولی چون وقتی برگشتند من حالم بد بود زیاد توی جریان قرار نگرفتم

دو روزه یه کمی سخت میره مهد کودک و از قبلش میگه دیگه منو نبر مهدکودک ببر خونه مامانی

امروز صبح بلند شده و بعد از صبح به خیر و ... میگه : مامان من خیلی خوشگلم ؟

امروز روز تولد مامانی عزیزمونه . عزیز دل تولدت مبارک و الهی تولد صدو بیست سالگیت رو جشن بگیریم

در ضمن تولد پریسای خاله فرانک هم هست. اولین نوه مامانی . تولد پریسا جون هم مبارک باشه

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 9:13 |