تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من
عمرتون صد شب یلدا

دلتون قد یه دریا

توی این شبای سرما

یادتون همیشه با ما

سلام .

امشب شب یلداس و امیدوارم ثانیه ثانیه ش برای همه تون پر از شادی و لحظه های خوش باشه

ولی ما دیشب به مناسبت شب یلدا رفتیم خونه خاله زهرا اینا و کلی هم شاهد شیطنت و شیرین زبونی عروسک وروجکمون بودیم

این عکس بالائی هم عکس عروسکمونه همراه با تزئینات میوه  و هندوانه و آجیلی که برده بودیم خونه خاله زهرا اینا

و اما دوسه روز تعطیلی گذشته : شب عید رفتیم خونه حاج خانم که بریم خونه خاله مریم . ولی به خاطر ترافیکی که بدلیل برف بود دوساعت و نیم توی ترافیک موندیم و برگشتیم خونه و به خونه خاله مریم اینا نرسیدیم

روز عید هم رفتیم خونه خاله نسرین و از اونجا هم رفتیم خونه عمو مهدی اینا . پنجشنبه هم رفتیم خونه مامانی و البته مامانم و پدر هم رفتند دنبال خونه و من موندم . دیشب هم که گزارش شد خونه خاله زهرا اینا بودیم و البته تازه کاشف به عمل اومده من وقتی میرم اونجا به اندازه ۱۰۰ برابر به شیطنتم اضافه میشه و البته تا ساعت ۲ شب هم بیدار بودم . خدا به داد امروز مهدکودکم برسه .

امشب هم باز دوباره شب یلدا داریم ولی معلوم نیست خونه مامانی باشیم یا مادر جون

پینوشت : برای یه سری از دوستان چادر سر کردن عروسک خانم سوال بود . نازدار خانم فقط تفریحی و به میل خودش سرش میکنه و گاهی سرش میکنه و درضمن به اولین جائی هم که میرسه زودی همه رو درمیاره

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 9:6 |

عروسک شیرین زبون ما دیروز چهل ماهه شد . از دیروز هم کلاس بلزش شروع شده و حالا دوتا نت " دو " و " ر " رو خوب میشناسه . بعد از کلاس خودش هم با پدر میره سر کلاس گیتار

روند چادر سر کردنش هم همچنان ادامه داره و هر روز صبح با چادر میره مهد و البته بی چادر برمیگرده . این عکس هم با این گل انداخته که بخاطر چادر سرکردن از حمید گرفته

دیشب هم از ذوقش نمیدونست بلزشو کجا بذاره . با اینکه قبلا" هم دوتا بلز داشت ولی اینو خیلی دوست داره . البته خوب بزرگتر هم هست . فعلا" که ذوق و شوق زیادی داره . البته گاهی سر دفتر نتشون با پدر کل کل میکنند

دیشب من زیاد حالم خوب نبود و عسلی خانم هم داشت بالا سر من بازی میکرد بهش گفتم مامان من میخوام بخوابم زودی بغلم کرده و هی میگه : بخواب دخترم . بخواب دورت بگردم . بخواب قربونت برم . بخواب فدات بشم . دختر خوشگل خودمه و ... و من چه خوابی کردم

پریشب هم بهزاد و سارا جون اومده بودند خونمون و خانم عسلی حسابی شیرین زبونی میکرد . آخرها بلوزشو  درآورده بود و با زیرپوش بود . بهش گفتم : مامان برو لباستو بپوش عیبه با زیرپوشی . میگه نه مامان اینا که دارند الان میرن نمیخواد بلوز بپوشم

امروز میتونست چه روز مهمی باشه ولی نشد . . . هرچی قسمته

راستی پیشاپیش عید غدیر بر همگی مبارک و تعطیلات به همگیتون خوش بگذره

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 15:12 |

سلام .

ببخشید ما این مدت حسابی سرمون شلوغ بود و نتونستیم بیائیم پیشتون .

روز عید قربان رو هم با تاخیر تبریک میگیم . توی این مدت یه عالمه مهمونی بازی کردیم و عروسی بازی داشتیم . یکروز هم دوباره با آرش رفتیم سرقرار وبلاگی و البته کلی دوست جدید هم پیدا کردیم .

یکروز هم خاله زهرا و حمید اومدند خونمون و پیتزا پزون داشتیم

اینجا هم مشغول سنتور نوازی شدم . قرار هم هست از این هفته برم کلاس برای آموزش بلز و بعد فلوت ریکوردر و انشاا... بعد کیبورد و پیانو . فعلا" که خوشم اومده تا ببینیم بعد چی میشه

روز عید هم خونه مامانی بودیم و حسابی بازی کردیم و شب هم رفتیم خونه دائی محمود . روز پنجشنبه هم عروسی خاله مریم بود . بگذریم که من اصلا" خاله مریم رو نشناختم و نرفتم عکس بگیریم و هی غریبی میکردم .

خاله مریم و عمو محسن عزیز خوشبخت بشید و به پای هم پیر بشید

 البته من با یه شکل جدید هم توی عروسی ظاهر شدم

حاج خانم پارچه داده بود زهرا خانم زن دائی محمود برام چادر بدوزه و وقتی اومدند خونمون برام آوردند و منم دیگه بیخیال نشدم و عروسی هم با همین رفتم . شده بودم عین فندق و یا به قول حمید عین ویرگول یا به قول پدر عین نخود چی

جمعه هم مامان کلاس داشت و قرار بود تا ۸ کلاس باشه . برای همین پدر قول داده بود منو ببره سینما  که مامانم زودتر کلاسش تموم شد و برگشت و برای همین رفتیم عروسیی که قرار بود نریم ولی من فکر میکردم رفتیم سینما و هی میگفتم پس چرا فیلم رو نشون نمیدند

دوسه روز خیلی بد میرم مهد کودک و شدید گریه میکنم . مامانم هم کلی اعصابش خورد میشه . شدید گریه میکنم ها

بعد از چند روز که غذا خوب نمیخوردم داشتم غذامو خوب میخوردم و مامانم گفت آفرین دخترم غذاتو خوب میخوری زودتر بزرگ میشی . زودی گفتم بعله زودی عروس میشم و بعد نی نی میره توی دلم و مامانم هم این شکلی شد و هیچی نگفت هربار خاله مهرک رو میبینم کلی نی نی دوست میشم

خاله آرزو اینا رفتند و متاسفانه نشد ما دوباره ببینمشون . خاله آرزو و آرش عزیز و عمو جلال حسابی دلمون براتون تنگ میشه و امیدواریم بزودی زود دوباره ببینیمتون . ما رو ببخشید

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 9:47 |
سلاااااااااااااااام .

من حالم هی خوب میشه و هی بد میشه . دوباره سرفه هام شدید شد و باز دوباره بعد زا یه روز خوب شدم . معمولا" شبها حالم خیلی بدتر میشه . بگذریم . چهارشنبه باز رفتیم خونه حمیدینا و حسابی بازی و کادوبازی داشتیم

پنجشنبه هم رفتیم دنبال خاله آرزو اینا و رفتیم بوف و خاله مهرک و رادین هم اومدند و حسابی آتیش سوزوندیم

بعدش هم رفتیم خونه عمو مجتبی اینا . البته من کلی بیحوصله بودم . اونم چون توی راه خوابیدم و دم خونه عمو مجتبی اینا پاشدم . بعد هم با عمو مجتبی اینا رفتیم خونه حمیدینا و شب برگشتیم خونه . اون شب من خیلی حالم بد شد و حسابی سرفه کردم . اونقدر که هم از دماغم خون اومد هم همراه خلطهای گلوم و مامان حسابی نگران شده بود . ولی خاله نسرین گفت که به خاطر سرفه زیاد احتمالا " مویرگهاش پاره شده . جمعه خدا رو شکر بهتر بودم و مامان که کلاس داشت و ما رفتیم خونه خاله نسرین اینا .

دیشب موقع برگشتم پدر داشت نصیحتم میکرد که حالا که زیاد سرفه میکنی زیاد هله هوله نخور . مثلا" الان برای چی داری بیسکوئیت میخوری ؟ نخور . زودی جواب دادم : چجوری درش بیارم آخه قورتش دادم که .

قربون شیرین زبونیهات عسلم که حسابی بارمون عادی شده ولی کلی لذت میبریم .

قرار وبلاگی با خاله آرزو گویا درحال هماهنگی هست ولی من زیاد اطلاع ندارم که بالاخره کی هست و کجا

پینوشت :

قرار وبلاگی : شنبه ۱۶/۹/۸۷ ساعت ۴ بعد از ظهر

بوف جام جم .

به امید دیدار

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 12:39 |
 

روز شنبه بعداز ظهر کارت عروسی خاله مریم رو از کیفم درآوردم . عروسک خوشگلم پرسید این چیه ؟ منم برای فرار از سوالهای کی برام لاک میزنی ؟ کی لباس میخری ؟ کی رژلب میزنی ؟........... فقط گفتم کارت خاله مریمه . زودی برگشت گفت : اِ مبارک باشه . الهی که خوشبخت بشن . به سلامتی خاله مریم  من :

یه اخلاق خیلی بدی پیدا کرده که تا یه جا میریم میگه به من چی جایزه میدی ؟ این موضوع خیلی منو ناراحت میکنه . بهش گفتم : مامان آدم نباید این حرفو بزنه . هرجا بری میتونی با دوستات بازی کنی و بعد بیای خونه . شما خودت یه عالمه اسباب بازی داری که برات هدیه گرفتیم که شاید خیلی ها هم نداشته باشند . مثلا" شما ماشین بزرگ داری خیلی ها ندارند . دوچرخه داری ُ ارگ داری که خیلی ها ندارند . زودی برگشته میگه : بله . چشمهای خوشگل دارم هیشکی نداره و بازم تصور کنید قیافه منو . حرفهای حاج خانم اثر خودشو کرده که میگه من عاشق چشمهای خوشگل فاطمه هستم

یه چیز عجیب : من و پدر اصلا" درمورد اومدن خاله آرزو اینا با هم حرف نزده بودیم . دیروز که پدر رفته دنبالش مهد برگشته به پدر گفته : پدر میدونی امروز خاله آرزو آرش میان و ما میریم پیششون. ؟من و پدر هنوز هم موندیم از کجا اینقدر دقیق میدونست

ولی بهرحال خاله آرزو و آرش جیگری اومدند و انشاا... توی اولین فرصت که خاله آرزو وقت داشته باشه یه قرار وبلاگی توپ میذاریم

عروسک شیرین زبون ما روز بروز شیرین تر میشه و حسابی ما رو عاشق خودش کرده . بگذریم که حسابی با این احساس استقلالش در تقابلیم

بقیه سوالات خاله سارا : نانازی خانم صبحها ساعت ۶:۳۰ -۷ بلند میشه و صبحونه ش رو هم توی مهد کودک میخوره . از نهار خوردنش زیاد راضی نیستم اغلب کلی از غذاش برمیگرده خونه ولی شام رو که با نظارت خودمون هست خوب میخوره . البته فکر کنم توی مهد هم بازیگوشیش مانع میشه . درضمن عروسک ما توی اتاق خودش میخوابه . یعنی از وقتی از شیر گرفتیمش دیگه عادت کرد که توی تختش بخوابه . گاهی شبها براش کتاب میخونم البته به خواسته خودم وگرنه اکثرا" خودش بدون نیاز به کنتاب خوندن میخوابه . کمی با عروسکش بازی میکنه و بعد خوابش میبره .

نانازی خانم سوره فلق رو هم حفظ شده . دایره مشاغل به انگلیسی هم داره به دایره لغاتش اضافه میشه

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 7:29 |

سلام . من خیلی بهتر شدم ولی مامانم هی داره بدتر میشه ُ البته تقصیر خودشه که حرف گوش نمیده .

روز چهارشنبه رفتیم خونه حمیدینا و اونقدر با حمید بازی کردم که نگو . عمو مجتبی اینا هم اومدند . پنجشنبه شب هم رفتیم خونه عمو مهدی اینا و خونه عمو مهدی اینا رو با کمک محمد مهدی عمو حامد زیر و رو کردیم . امیر عباس عسلی هم با تعجب به ما نگاه میکرد . مامانم هم کیفشو خونه حمیدینا جا گذاشته بود و عکس ننداخت

روز جمعه هم که مامانم کلاس بود با پدر رفتیم خونه مامانی که میخواستند قربونی بکشند و کلی با پسر خاله ها بازی کردم .

حمید داشت پامو قلقلک میداد بهش گفتم : نکن لامصب  . حمید اینجوری شد و مامانم

خونه حمیدینا : به حاج خانم : خدا وکیلی غذاتون خیلی خوشمزه س

مامانم مونده من این تیکه ها رو از کجا میارم و میگم مامانم به خیالش دلش خوشه که منو مهدکودک خوب گذاشته که حرف یادم نندن ولی من اینا رو از مهد نمیارم که

یه خاله مهربون به اسم خاله سارا یه سری اطلاعات در مورد من خواسته :

در مورد خواب : توی هرساعتی از شب باشه و چراغا خاموش بشه اگه تازه نیم ساعت هم باشه که از خواب پا شده باشه میگیره میخوابه ولی اگر مهمون داشته باشیم یا مهمون باشیم پا به پامون بیدار میمونه . برای خواب ظهر یه کم مشکل داره یعنی خوش میفهمه خوابش میاد که بد قلقی میکنه ولی راحت نمیگیره بخوابه مخصوصا" اگر مهمون داشته باشیم .

در مورد لجبازی : توی این سن فوق العاده لجبازی میکنه . یعنی سریع شروع میکنه به اصرار و گاهی گریه و البته زود هم پشیمون میشه و عذر خواهی میکنه .

با بچه های دیگه تقریبا" راحت بازی میکنه ولی کلا" رابطه ش با بزرگترها خیلی بهتره .

دیگه چی ؟الان چیز زیادی یادم نمیاد اگر بازم سوالی بود در خدمتم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت 9:34 |
روز چهارشنبه رفتیم خونه خاله مهرک اینا و بازم تولد بازی داشتیم . هم مامانم کادو گرفت و هم رادین . بازم تولد هردوتون مبارک باشه

مرسی عمو امیر مرسی خاله مهرک مرسی رادین کوچولو جای آرش هم حسابی خالی بود

از همون شب من دوباره علائم سرماخوردگی هویدا شد و البته مامانم هم حسابی حالش بدتره

دیروز هم ماشینمون مشکل دار شده بود و با آژانس رفتیم خونه . با حمید تلفنی صحبت میکردم بهش گفتم : میشه یه زحمت بکنی ماشینمونو درست کنی ؟حمید هم پای تلفن اینجوری شده بود  و البته مامان نذاشت .

دیشب مامان حسابی بهم میرسید که حالم بهتر بشه ولی خودش حالش بدتر شد .

عروسی حمید هم بدلیل رکود قیمت خونه و فروخته نشدن خونه حمید بابت تعویض ُ جابجا شد دیرزو که مامان زنگ زد تاریخ رو جابجا کنه واقعا" پای  تلفن گریه میکرد حتما" صلاح همین بوده

منم فعلا" لباس عروس نمیخرم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 7:47 |
سلام .

ما که نفهمیدیم قضیه ۱۶۰ روز مونده و اینا چیه چون ما هرچی وبلاگمونو نگاه کردیم چیزی ندیدیم .

روز چهارشنبه سرما خوردگی من شدید شد اونقدر که تا آخر شب از شدت تب به هذیون گفتن رسیده بودم . و چون خاله فرشته گفته بود زیاد حالم بد نیست پیش عمو دکتر هم نرفتیم غافل از اینکه تا یکی دوساعت اونقدر حالم بد شده بود که بیا و ببین . با وجودیکه خونه حمیدینا بودیم یهو از خواب میپریدم و گریه میکردم که حمید رو میخوام شب تا صبح هم کلی پا شدم و گریه میکردم و هذیون میگفتم .

ولی از روز جمعه یواش یواش بهتر شدم خدا رو شکر . و فقط یه کمی سرفه م اونم خیلی کم مونده . مامانم و پدر دیگه خودشون حسابی راه افتادند و با دارو حالم رو خوب کردند .

دیشب هم با حمیدینا رفتیم خونه آقای گل افرا و من البته کلی هم لوس بازی کردم . که البته همه عقیده داشتند از باقیمانده مریضیمه

اونقدر هم بلبل زبونی میکنم و چیزهای عجیب و غریب میگم که مامانم هربار کلی سعی میکنه به یادش بسپره که اینجا برام بنویسه ولی یادش میره

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 7:47 |