تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من
 

اسفند ۸۶- اوج هیجان و خوشحالی .

بدلیل عدم دسترسی به عکسهای جدید و علاقه وافر به این عکس از این استفاده شده است .

توضیح : منظور از عروس ۳۹ ماهه نازنین فاطمه عسلی بود که در تاریخی که میرفتیم دنبال لباس عروس شده بود ۳۹ ماهه و میگفت داریم میریم برای من و خاله زهرا لباس عروس بخریم و برای حمید کت .

چند روزه که توی مهد غذاشو نمیخوره و ما حسابی ناراحت بودیم و بهش گفته بودیم که اگه اینبار غذاشو نخوره .... . دیروز که اومده بهش میگم غذاتو خوردی ؟

میگه : مامان با خاله مرجان رفتیم غذا خوری ولی فکر کنم شیطون گولم زد غذامو دادم دوستم خورد

از دیشب به طور پراکنده سرفه میکنه . هیچ علامت دیگه ای هم نداره و فقط سرفه س . فکر کنم بزودی باید بریم دست بوسی عمو دکتر ناطقیان دیشب ساعت ۸ خوابید تا الان که هنوز پا نشده " ۲۲روز مونده تا عروسی خاله مریم و عمو محسن . الهی که خوشبخت بشید . تازه امشب هم عمو مهدی از مسافرت برمیگرده . فاطمه جون و امیر عباس عزیز چشمتون روشن .

پینوشت : دعا کنید عروسی حمیدینا هم به موقع برگزار بشه و وضعیت رکود مسکن باعث نشه تاریخ عروسی جابجا بشه  

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 7:2 |

روز چهار شنبه تولد مهدیه دختر خاله فرانک بود که نمیدونم چرا تیو این عکس نیست . منم حسابی شیطونی کردم . و البته کلی هم بهونه گیری کردم . کلا" این اخلاق جدیدمه

روز پنجشنبه هم مامان که ز کلاس اومد رفتیم خونه حمیدینا و تا شب اونجا بودیم . غروب آقای گل افرا اینا هم اومدند و ما با خاله زهرا و خانم گل افرا و حاج خانم رفتیم برای دیدن لباس عروس .

توی راه که داشتیم میرفتیم یه خانمه توی ماشین کناری بود که آرایش داشت . من زودی گفتم این خانمه چقدر خوشگله . خانم گل افرا اومد بپرسه کی خوشگله زودی گفتم خاله زهرا از اون خانمه خوشگلتره . بعد هم گفتم حمید هم از اون خانمه خوشگلتره . اینجوری خودمو توی دل همه جا کردم دیگه

عمو خوابالو راست میگه لاغر شدم نه ؟ اصلا" درست و حسابی غذا نمیخورم و بیشتر هم بهونه گیری میکنم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 7:24 |

خرداد ۸۷ تبریز

وقتی نزدیک دوسال داشت شروع کردیم به کار کردن روی بَن بِن بُن و کلماتی مثل مامان و بابا و آب رو یاد گرفته بود ولی چون دیدم هنوز زوده نیمه کاره گذاشتیم . چند روز پیش یه کتاب آموزش حروف الفبا رو آورده بود که برام بخون . خوندیم و توی آموزش حرف " ح " اسم حمید ور به عنوان نمونه آورده بود . با دوبار تکرار کامل یاد گرفت و از بین کلی اسم مشابه بعد از چند روز قشنگ کلمه " حمید " رو میخونه

علاقه به حمید باعث شد اولین کلمه ای که یاد گرفت اسم اون باشه

حاج خانم و حمید از چهارشنبه شب خونه ما بودند . به هوای تولد اومده بودند . روز پنجشنبه داشتیم فکر میکردیم کجا بریم . پدر گفته بود بریم خونه مامان عمو مهدی . یهو وروجک شیطون بلا برگشته میگه . آخه بابا جون اونجا پله ش زیاده حاج خانم پاش درد میکنه گیر میده نمیاد  - راست میگه پله ها خیلی زیاده ولی جالب بود که یادش مونده و درضمن میدونه حاج خانم به خاطر پله ها سختشه

این عکس یه کم قدیمیه ولی چون عمومهدی الان ایتالیاست وما دلمون براش تنگ شده اینو اینجا گذاشتیم

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 7:7 |

چند روز پیش خونه مامانی :

میگه : مامان من و شما با ماشین خودمون بریم خونه ولی پدر با ما نیاد با تاکسی بره .

کلی صحبت کردیم که پدر تنها میمونه گناه داره غصه میخوره . میگه : خوب ماشینمونو بذاریم هممون با تاکسی بریم . دوباره کلی توضیح که ماشینمون اینجا بمونه اونوقت آقا دزده ممکنه بیاد ماشینمونو بدزده . میگه : خوب بریم ماشینمونو بدیم به آقا دزده خودمون با آجانس ( آژانس ) بریم .

تا برسیم خونه هم هی میپرسید پس این آقا دزده کجاست ماشینمونو بهش بدیم

*************************************

 چند روز پیش  مادر جون به مناسبت تولد مهمون ما بود صبح که داشتیم میرفتیم بریم سرکارهامون و مادرجون رفته بود دم در منتظر وایستاده بود میگه : مامان ماشینمونو بدیم مادرجون باهاش بره سرکار ما با آجانس بریم  

گویا ماشینمون دلشو زده ُ آقای پدر گویا باید به فکر تعویض ماشین باشیم

*************************************

اینروزها هنوز آثار استرسهائی که داشت روش مونده . گاهی توی مهد کودک لباسش رو خیس میکنه . همچنان وقتی استرس میگیره انگشتشو توی دهنش میکنه ولی فوق العاده خوب به مامان کمک میکنه . خودش اتاق رو جمع میکنه . همه چیز رو سرجاش میذاره و هربار کلی تشکر میکنه و قربون صدقه آدم میره . " قربونت برم برام غذا درست کردی " " قربونت برم به من نگاه میکنی " " قربونت برم داری میخندی "

دیشب دوباره دلش هوای حاج خانم  و حمید رو کرده بود با هردوشون هم تلفنی صحبت کرد ولی بعدش میگه پاشو بریم خونشون . میگم ماشینمون نیست دست پدره .  میگه پس پاشو با آجانس بریم   

عزیز نازنینم مامان رو به خاطر اینروزهاش ببخش .

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 6:57 |

سلام

امروز روز تولد مامانمه

به همین مناسبت توی دو روز گذشته برای مامانم تولد گرفته شد . پنجشنبه شب که همه خونه عموی مامانم دعوت بودیم و مامانم به مقدار خیلی زیاد پول کادو گرفت و دیشب هم حمیدینا و عمو حامدینا اومدند خونمون و بازم تولد بازی داشتیم . البته منم این وسط کلی کادو گرفتم . همین آقا گاوه که توی عکس هست و یه بلز خوشگل . مرسی خاله زهرا مرسی حمید جون

با محمد مهدی هم بازی کردیم . اوایلش خیلی بهتر ولی بعدش دیگه اون خودش بازی میکرد و آقا گاوه منو هم میگرفت که یه ذره من ناراحت شدم .

خونه عمو محمد اینا :

عمو محمد : نازنین فاطمه یه دقیقه بیا بغل من یه بوس بده .

من : مگه خانمها میرن بغل آقاها ؟( البته این مکالمه ادامه داشت که من همینجا از ترس سانسور شدن مبحث رو خاتمه میدم )

جملات قصار عروسک خانم :

* ببخشید من روبروی شما هستم ها ( یعنی ببخشید پشتم به شماست )

* مامان نگاه کن مامانی لطف کرده برامون جا انداخته

**********************************************

دیشب اونقدر آب خورده بود که دیگه یه بار نتونست خودشو کنترل کنه و ....

* یه چند وقتی محمد مهدی پسرخاله فرانک گیر داده و توی بازیها کارهای خطرناک میکنه و اسمش رو هم گذاشته پوشک بازی و ما باید ۶ دانگ حواسمون باشه که یه وقت ازشون غافل نشیم که کار به پوشک بازی بکشه . البته داریم با حرف زدن حواس تو رو جمع میکنیم

پینوشت : امروز چند تا تولد دیگه هم داریم . رادین عسلی و کیانا خانم نازنازی و آرام جون مامان نیکان . تولد همگیتون مبارک

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 8:18 |
سلام

مامان داشت سر به سر نازنین فاطمه میذاشت . یهو خیلی جدی برگشته میگه : مامان آدم با نازنین فاطمه ش اینکارا رو میکنه ؟

چند روز پیش حمید داشت براي عمو مجتبي و مامان دستگاههاي كروي و دكارتي و استوانه اي و بحث sin حسابي داغ بود يه كاغذ برداشته و شروع كرده به اينكه سينوس چهار اينجوريه

هنوز درجه لوسيش در مقابل حميد به حديه كه چند روز پيش كه خونه ما بودند و با هم رفتيم خونه عمو رضا خلج و برگشتيم و ميخواستند برند خونشون اونقدر گريه كرد كه مجبور شدند دوباره بيان بالا و بعد از يكي دوساعت برن و نهايتا "خاله زهرا اونو  با يه آدامس راضي كرد يعني عملا" حميد و به يه آدامس فروخت هرچند آدامسه يه دونه بود و توي راه پله ها از قوطيش افتاد و همون يه آدامس رو هم نداشت

 دیشب مامان داشت یه دفتر رو نگاه میکرد . برگشته به مامان میگه اون دفترو بده به من . مامان میگه نه پدر ناراحت نمیشه . زود جواب میده نه این دفتر رو امام زمان داده به من پدر ناراحت نمیشه ( از الان افتاده تو کار جعل حدیث )

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه هفتم آبان 1387 و ساعت 6:42 |