روز یک شنبه خاله زهرا اومد دیدن مامانم و یه گل خیلی خوشگل برای مامانم آورد . مامان منم که عاشق گل ُ دیگه ببینید چی میشه ![]()

اینم اون گل خوشگل ![]()
عمو علی آرامینا هم اومدند و من اینبار به خاله هاجر گیر دادم برای بازی و بردمش توی اتاقم و اونجا کلی بازی کردم بعد اومدیم بیرون .

میبینید حمید چکارم کرده ؟از نوزادیم همیشه از این بازی های خشن باهام میکرد و منم اونقدر کیف میکنم که حد نداره
اون عکس سر و ته رو که یادتون هست ![]()
دیروز توی خونه من به مامان : میدونی چند وقت نیومدی بغلم . یه ذره بیا بغلم ببینمت قربونت برم ![]()
اینروزها توی نقاشی کردن و رنگ کردن دیگه دارم حسابی حرفه ای میشم .
دیروز چند بار هی از مامان کار خواستم بکنه . مامان آب میخوام . مامان برشتوک میخوام . مامان میوه میخوام . بعد از چند دقیقه زدم زیر گریه. مامان پرسید چی شده . گفتم برای اینکه هی شما رو بلند کردم ناراحت شدم دارم گریه میکنم ![]()
![]()
پدر جائی کار داشت باید میرفت انجام بده منم میخواستم باهاش برم :
من : پدر یه کوچولو منو با خودت ببر ![]()
پدر : نمیشه دخترم من باید کارمو انجام بدم .
من : خوب من میذارم کارتو انجام بدی . ![]()
پدر : اونجا جا نیست بشینی خسته میشی
من : خوب نمیشینم سرپا وایمیستم هیچی هم نمیگم تا شما کارتو انجام بدی
آخه من پدرو دوست دارم دلم براش تنگ میشه ![]()
![]()
و پدر مجبور شد منو ببره . نشون به اون نشون که تا سوار ماشین شدیم خوابیدم و سه ساعت بعد که برگشتیم همچنان خواب بودم ![]()
















