تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من
مامان نویسانه : ممنون از همگیتون که جویای حال من بودید خدا رو شکر الان خیلی بهترم .

روز یک شنبه خاله زهرا اومد دیدن مامانم و یه گل خیلی خوشگل برای مامانم آورد . مامان منم که عاشق گل ُ دیگه ببینید چی میشه

اینم اون گل خوشگل

عمو علی آرامینا هم اومدند و من اینبار به خاله هاجر گیر دادم برای بازی و بردمش توی اتاقم و اونجا کلی بازی کردم بعد اومدیم بیرون .

میبینید حمید چکارم کرده ؟از نوزادیم همیشه از این بازی های خشن باهام میکرد و منم اونقدر کیف میکنم که حد نداره  اون عکس سر و ته رو که یادتون هست

دیروز توی خونه من به مامان : میدونی چند وقت نیومدی بغلم . یه ذره بیا بغلم ببینمت قربونت برم

اینروزها توی نقاشی کردن و رنگ کردن دیگه دارم حسابی حرفه ای میشم .

دیروز چند بار هی از مامان کار خواستم بکنه . مامان آب میخوام . مامان برشتوک میخوام . مامان میوه میخوام . بعد از چند دقیقه زدم زیر گریه. مامان پرسید چی شده . گفتم برای اینکه هی شما رو بلند کردم ناراحت شدم دارم گریه میکنم

پدر جائی کار داشت باید میرفت انجام بده منم میخواستم باهاش برم :

من : پدر یه کوچولو منو با خودت ببر

پدر : نمیشه دخترم من باید کارمو انجام بدم .

من : خوب من میذارم کارتو انجام بدی .

پدر : اونجا جا نیست بشینی خسته میشی

من : خوب نمیشینم سرپا وایمیستم هیچی هم نمیگم تا شما کارتو انجام بدی آخه من پدرو دوست دارم دلم براش تنگ میشه

و پدر مجبور شد منو ببره . نشون به اون نشون که تا سوار ماشین شدیم خوابیدم و سه ساعت بعد که برگشتیم همچنان خواب بودم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 8:9 |
سلام

این چند وقته مامانم حسابی بدحال بود ولی با این حال روز پنجشنبه اومد رفتیم خونه خاله فرشته . هرچند اونجا هم کلی بیحال بود ولی به خاطر من اومد .

. دیشب هم چون مامان حسابی دلش برام تنگ شده بود و درضمن احساس میکرد بیحوصله م منو برد بوستان که بازی کنم و سرحال بشم . هرچند من چون دلم برای حمیدی تنگ شده بود هی بهونه اونو میگرفتم . ولی بعدش دیگه باهاش حرف زدم و سرحال شدم .

من به مامان : بیا توی گوشت یه راز بگم . به کسی نگی ها . میدونی چقدر دوستت دارم ؟ اندازه یه دنیا

که کاشف به عمل اومد حمید خان بهش اینطوری میگه که یاد گرفته

حال مامانم هم خدا رو شکر بهتره . ممنون از همگیتون .

پ . ن : جدیدا" تمام مدت تا پدر یه کاری میکنه به مامان میگه . مامان ببین پدر چی میگه - مامان ببین پدر منو اذیت میکنه - پروژه آخر : مامان ببین پدر منو نمیبره دوبی با آرش بازی کنم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 8:46 |
یه پست پدر نویسانه

از چند روز جلوتر این بحث شروع شده بود که باید واکسن بزنیم . یه روز توی ماشین :

من : مامان میخواهیم چه واکسنی بزنیم؟

مامان : واکسن سرما خوردگی .

من : نه میخواهیم واکسن آمپولانزا بزنیم

روز زدن واکسن که قرار بود وقتی امیر فباس برای چکاپ ماهیانه میره ما هم بریم پیش عمو دکتر ناطقیان و توی راه :

من : مامان واکسن آمپولانزا نزنیم . واکسن خالی بزنیم .

مامان : باشه عزیزم .

من : نه مامان اصلا" بریم خونه

مامان نمیشه باید واکسن بزنیم .

من : حالا شما رانندگی بکن ببینیم چی میشه

توی مطب : از لحظه ای که دکتر داشت امیر عباسو معاینه میکرد شروع شد که عمو دکتر منو نه خاله آرزو جاتون خالی مثل دفعه قبل نازنین فاطمه اصلا" گریه نکرد

گویا تاثیر واکسن کمی تب و آبریزش بینی بوده که دیروز عسلی خانم رو مبتلا کرده . مامان دوباره یکی دوروزیه حالش خوب نیست . اوضاع کاریشون هم قاراشمیش شده

من و امیر عباس بعد از زدن واکسن توی خونه ما

روز دوشنبه هم که مامانم نبود با حمید بودم و رفتیم خونشون و بعد پدر اومد دنبالم رفتیم خونه

 این عروسک سی و هشت ماهه شده فرشته مهربون و دوست داشتنیه خونه ما

عروسکم سی و هشت ماهگیت مبارک

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 13:43 |
روز چهارشنبه با مامان رفتیم پارک بهشت مادران برای اولین جلسه حرکات موزون . اولش کلی با آرتا جونم بازی و بدو بدو کردیم ولی موقع اصل مطلب من هیچ اشتیاقی نشون ندادم .

مامان نگران استعداد من بود که خدارو شکر گویا حل شد . از اونجا هم رفتیم با آقای گل افرا اینا رفتیم سینما . من که اونقدر خسته بودم مامانم پیش بینی کرد تا برسیم سینما بخوابم ولی من چسبیدم به حمید و بعد از کلی چیبس خوردن و بغل خانم گل افرا رفتن و اینا بالاخره اواخر فیلم به خواب رضایت دادم .

پنجشنبه بعد از ظهر هم رفتیم دانشگاه مامان و پدر و از اونجا رفتیم خونه عمو حامدینا و با محمد مهدی حسابی بازی کردم . حیف مامانم زیاد حالش خوب نبود تا عکس بندازه

جمعه صبح هم حاج خانم مهربون زنگ زد و حسابی اعصابش خورد و ناراحت بود و مامانم کلی غصه شو خورد . از اونطرف حاج خانم دوست داشت بریم پارک ملت و نتیجه اینکه رفتیم البته عمو آرام اینا هم اومدند و کلی خوش گذشت . البته جای بعضی ها هم خیلی خالی بود  .

من و حمید پارک ملت

بعدش هم با حاج خانمینا اومدیم خونه ما و شام خوردیم و من حسابی بازی کردم و بعدش هم اونا رفتند و منهم مراسم گریه و خواب داشتم .

اینروزها یه کمی لجباز شدم و یه موقع هائی اصلا" حرف گوش نمیدم و مامان و پدر گاهی از دستم عصبانی میشن . خوب چکار کنم دست خودم نیست . تا پدر یه حرفی میزنه بهش میگم : کی به شما یاد داده این حرفا رو بزنی ؟

تازگیها قصه به دنیا اومدن نازنین فاطمه شده قصه شب و روز من . دادما یا باید مامان برام تعریف کنه یا خودم برای همه تعریف میکنم

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 8:11 |
خوب پیش بینی حمید درمورد اینکه من برم اعتکاف روابط اجتماعیم قویتر میشه درست از آب دراومد و من دیگه اونقدر روابط اجتماعیم قوی شده که در راستای کاهشش باید تلاش کنیم

اینروزها هی راه میرم و مامانمو بغل میکنم و میگم الهی فدات بشم که به من میخندی . الهی قربونت برم اینجوری به من نگاه میکنی

حاج خانم عاشق چشمهای منه و هربار منو میدید میگفت من اونقدر چشمهای تورو دوست دارم باید هربار بوسش کنم . (بهم میگه چشمهاش پسر کُشه  ) حالا خودم تا حاج خانم رو میبینم میگم اینقدر چشمهای منو دوست داری اندازه یه دنیا

حسابی شیطون شدم . دیشب حاج خانم و حمید و زهرا خانم - زن دائی محمود-  و محدثه اومده بودند خونمون البته یه ذره سرزده ولی من اونقدر شیطونی کردم و حرف زدم و ... که بماند . مامانم دنبال یه راه حل برای مهار کردنه منه نبینم بهش کمک کرده باشید ها

روز عید فطر در حال برگشت از شاه عبدالعظیم

یه روز هم که رفته بودیم خونه عمو مهدی اینا مامان عمو مهدی موهامو بافت و این شکلی شدم

حالا چرا اخم کردی دخمل ؟

من هی راه میرم و میگم : من عشق حمیدم . من جیگر حمیدم . فکر کنم این عسلی هم بزرگ بشه هی بگه من عشق خاله ام .

امیر عباسه مگه نمیدونی کیه ؟ خاله زنعمو فدای اون صورت خوشگلت

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 8:30 |

نازنین فاطمه دوماهه

نازنین فاطمه ۳۳ ماهه

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 8:16 |

عید سعید فطر بر همگی مبارک

ما دوباره توی این چند روز حسابی مهمون بازی داشتیم . یه روز خونه آقای گل افرا دعوت بودیم و یه روز خونه عمو مهدی دایمی بودیم که من اونقدر شیطنت کردم و حرف زدم که بماند و مامانم حسابی از دست شیطنتهام عاصی شده

البته وقتی خونه هستیم کاملا" مطیع و حرف گوش کن و یه پارچه خانم هستم .

من : مامان تشنه مه میشه صندلی رو ببرم جلوی ظرفشوئی آب بخورم .

مامان : نه عزیزم الان خودم میرم برات آب میارم .

من : مامان ببخشید من هی میگم اینو میخوام اونو میخوام شما خسته میشی انجام بدی .

مامان :

توی خونه تمام مدت همینه . به مامان میگم مامان دست شما درد نکنه غذا به این خوشمزگی درست کردی . و ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 11:29 |
سلام

عبادات همگی قبول باشه . من و مامانم دوباره بعد از آخرین شب احیا رفتیم اعتکاف . اینبار خاله زهرا هم اومد و من حسابی کیف کردم . اونقدر بازی و شیطنت میکردم که اصلا" حوصله م سر نرفت . اینبار یه مزیت هم داشت پیش حمید هم تونستم برم . هی میرفتم پیش اون و برمیگشتم بالا . وقتائی هم که بالا بودم میرفتم پشت پرده و هی صداش میکردم . تا میتونستم هم بلبل شده بودم

بعد از چند بار که خاله زهرا هی گیر میداد منم ببر پیش حمید و منم هی دلیل میاوردم که نه پائین آقا هستند یا مثلا" آقا پیرمرده هست دعوا میکنه دیگه کلافه شدم و گفتم از دست شما دوتا

اونقدر توی مسجد دانشگاه شریف رفتم و آب بازی کردم و خیس شدم و لباس عوض کردم که دیگه خودم هم خسته شده بودم . یه بار نصفه شب که مراسم بود و با صدای دعا از خواب بیدار شدم زدم زیر گریه که الان حمید داره گریه میکنه که مامان گفت نه حمید هم خوابه گرفتم خوابیدم

یه روز صبح مامانمو بوس کردم از خواب پاشد گفتم مامان دستشوئی دارم و مامان که بلند شد بریم دستشوئی گفتم : مامان ببخشید شما رو بیدار کردم ها در همین راستا دیشب که خاله زهرا رو رسوندیم و رفتیم یه کمی هم توی خونشون نشستیم و موقع برگشتم خانم گل افرا سیب از درخت کند و داد بهم وقتی برگشتیم خونه سیب از دستم افتاد به پدر گفتم پدر ببخشید سیبم افتاد کفشتون رفت روش ها

پینوشت : روز پنجشنبه سالگرد ازدواج مامان و پدر بود .

امروز نهمین سالی هست که خدا قشنگترین گلشو به من هدیه داد . این شروع اس ام اس پدر بود که آخرش هم برای مامان نوشت ۱-۰ به نفع من . ولی یادش نبود که مامان سحر که به پدر زنگ زده بود بهش یادآوری کرده بود .

بهر حال : مامان خوبم و پدر مهربون سالگرد ازدواجتون مبارک . به دلیل شرکت در مراسم اعتکاف و همزمانی با مراسم عزای امیر المومنین جشنشون با تاخیر برگزار میشود البته مامان نظرش اینه که امسال جشن نگیرند ولی پدر میخواد که بگیرند . حالا باید دید که چی میشه . مامان کادوش رو گرفته خیالش راحت شده

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 12:41 |