رفتیم برای پسر دائی پدر که تازه به دنیا اومده کادو بخریم سریع برگشته به آقای فروشنده میگه : آقا ببخشید از این شیشه پستونک ها به من میفروشی ؟
آقای فروشنده : نه عزیزم شما دیگه خانم شدی دیگه نباید شیشه بخوری ؟
نانازی خانم : نه الان که نمیخوام بخورم میخوام نگهدارم وقتی کوچولو شدم بخورم
- حالا وقتی نی نی بود و من مجبور بودم بیام سرکار خودمونو کشتیم که شیشه پستونک بخوره و نخورد 
***************************
وقتی هم اومدیم بیرون از مغازه زودی میگه : ای بابا هیشکی برای من هیچی نمیخره 
***************************
خاله زهرا برای حمیدی کیف خریده به همراه واکس مخصوصش . هربار ما میریم خونه حیمیدنا با این واکس مشکل داریم . دیشب هم اومده میگه : حمید میذاری کیفتو اسکاچ بزنم
و البته طبق معمول حمید اجازه داد و چه شد
.
***************************
هر چیزی رو که نمیخواد بخوره زودی میگه من نمیتونم بخورم آخه روزه ام
***************************
با یکی دوتا عروسی تبدیل شده به یه رقاص به تمام معنا که حتی با آهنگ قبل از اخبار هم بلافاصله پا میشه و شروع میکنه به رقصیدن اونم چه رقصی 
***************************
دوسه روز پیش که رفتیم خونه حاج خانم زودی به حاج خانم میگه : حاج خانم داشتی غصه میخوردی ؟
حاج خانم : چرا غصه بخورم ؟
عسل خانم : برای اینکه من نبودم دیگه 
**************************
همونروز حاج خانم زنگ زد زندائی سعیده حمید هم اومد و نوه شون حسین رو هم با خودشون آوردند . بالاخره حسین مذکور یافت گردید
. البته من توی مهد به معلم مهد کودک اعلام کرده که حسین همون حمید هست که من جلوی مامان و پدر اسمشو میگم حسین 
*************************
چند روز پیش داشت با حمید تلفنی صحبت میکرد . بهش میگفت میای منو ببری سرزمین عجایب . حمید گفت بله میام . بهش گفت کلک نزنی ها 
***********************
دیروز تولد خاله مریم بود . 
خاله مریم عزیز تولدت مبارک و الهی صدوبیست سال در کنار عمو محسن و یه عالمه نی نی موفق و خوش و خرم باشی 


مادر جون - مادر پدر - امروز صبح عازم سوریه شد . خدا پشت و پناهش باشه 
+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت
12:12 |