تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من

ما خوبیم و حسابی سرمون با مهمونی گرمه . البته یه ذره هم مامانم حالش خوب نبود و من پیش پدر موندم . دو روز خونه خاله فرشته بودیم . یه روز با فامیلهای عمو محسن و البته حمید و آقای گل افرا اینا و یه روز هم با فامیلهای مامانی .

منم تا میتونسم حسابی شیطنت کردم و البته یه بار هم لای آسانسور گیر کردم که باعث شد حسابی بترسم و دیگه تا مامانم نبود سوار نمیشدم . 

دیشب هم مادر جون از سوریه برگشت و افطار اونجا بودیم و البته من حسابی بد اخلاق بودم

شبهای احیا حسابی ما رو دعا کنید  

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 9:25 |
اینروزها همش داره به مهمونی میگذره .

روز سه شنبه تولد آقای گل افرا بود و رفتیم اونجا بماند که من چقدر بدی کردم . رفتم کیک رو از یخچال بردارم که کیک از دستم افتاد و ....

و البته یه سر هم رفتم سراغ وسایل خاله زهرا و رژلب زدم و دستمو گرفتم به چشمام و اومدم که کسی نبینه که نگو همه دیدند برای همین دوبار دعوا شدم ولی خیلی خوش گذشت .

روز چهار شنبه هم با حمیدینا یه جا دعوت بودیم که اونجا هم همون مدرسه ای بود که قبلا" گفته بودم و یه آب خوشگل داره و یه بار هم رفته بودم توش و خیس شدم دوباره رفتم . خوبه مامانم لباس آورده بود .

من و حمید بعد از تعویض لباسم با ساعتم که حمید خریده و عاشقشم

من حساسیت عجیبی به کت و شلوار پوشیدن حمید دارم . تا میپوشه هی بوسش میکنم و میگم دوماد شدی

دیشب هم که حمید و حاج خانم اومدند در خونمون که حاج خانم مامانمو ببینه هی به حمید میگفتم حمید یه روز تو دوماد شو گل بذار توی جیبت منم عروس بشم

دیروز مامانم یه ذره بیحوصله بود برای اینکه سرحال بیاد هی ادا درمیاوردم که بخنده تا خندید رفتم بوسش کردم و میگم الهی قربونت برم که اینجوری میخندی

دیشب رفته بودم حموم و طبق معمول موقع آب کشیدن سرم گریه کردم . مامانم گفت چرا گریه میکنی گفتم : آخه من حمیدی رو دوست دارم . مامانم گفت خوب دوستش داشته باش اینکه گریه نداره اومدم بیرون پدر گفت چرا گریه میکردی گفتم : داشتم گریه بازی میکردم برای همه یه توجیه آوردم .

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 10:16 |

رفتیم برای پسر دائی پدر که تازه به دنیا اومده کادو بخریم سریع برگشته به آقای فروشنده میگه : آقا ببخشید از این شیشه پستونک ها به من میفروشی ؟

آقای فروشنده : نه عزیزم شما دیگه خانم شدی دیگه نباید شیشه بخوری ؟

نانازی خانم : نه الان که نمیخوام بخورم میخوام نگهدارم وقتی کوچولو شدم بخورم  - حالا وقتی نی نی بود و من مجبور بودم بیام سرکار خودمونو کشتیم که شیشه پستونک بخوره و نخورد

***************************

وقتی هم اومدیم بیرون از مغازه زودی میگه : ای بابا هیشکی برای من هیچی نمیخره

***************************

خاله زهرا برای حمیدی کیف خریده به همراه واکس مخصوصش . هربار ما میریم خونه حیمیدنا با این واکس مشکل داریم . دیشب هم اومده میگه : حمید میذاری کیفتو اسکاچ بزنم و البته طبق معمول حمید اجازه داد و چه شد  .

***************************

هر چیزی رو که نمیخواد بخوره زودی میگه من نمیتونم بخورم آخه روزه ام  

***************************

با یکی دوتا عروسی تبدیل شده به یه رقاص به تمام معنا که حتی با آهنگ قبل از اخبار هم بلافاصله پا میشه و شروع میکنه به رقصیدن اونم چه رقصی

***************************

دوسه روز پیش که رفتیم خونه حاج خانم زودی به حاج خانم میگه : حاج خانم داشتی غصه میخوردی ؟

حاج خانم : چرا غصه بخورم ؟

عسل خانم : برای اینکه من نبودم دیگه

**************************

همونروز حاج خانم زنگ زد زندائی سعیده حمید هم اومد و نوه شون حسین رو هم با خودشون آوردند . بالاخره حسین مذکور یافت گردید  . البته من توی مهد به معلم مهد کودک اعلام کرده که حسین همون حمید هست که من جلوی مامان و پدر اسمشو میگم حسین

*************************

چند روز پیش داشت با حمید تلفنی صحبت میکرد . بهش میگفت میای منو ببری سرزمین عجایب . حمید گفت بله میام . بهش گفت کلک نزنی ها

***********************

دیروز تولد خاله مریم بود .

خاله مریم عزیز تولدت مبارک و الهی صدوبیست سال در کنار عمو محسن و یه عالمه نی نی موفق و خوش و خرم باشی

مادر جون - مادر پدر - امروز صبح عازم سوریه شد . خدا پشت و پناهش باشه

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 12:12 |
ديشب تولد محمد مهدي بود و با عمو فيض الهي اينا و عمو مهدي اينا و عمو آرام و حميدينا اونجا بوديم . و حسابي بهمون خوش گذشت .

محمد مهدي عسلي تولدت مبارك

من و حميد توي تولد محمد مهدي

امير عباس گوگولي عشق مامانم ، من و محمد مهدي

من و محمد مهدي حسابي به امير عباس حسوديمون ميشه و تا مامانم امير عباس رو بغل ميكنه و قربون صدقه ش ميره ميريم بغل مامانم البته اول محمد مهدي ميره و بعد من . ديشب هم رفتم و مامانم كه داشت قربون صدقه امير عباس ميرفت رفتم مامانم ور بغل كردم و گفتم شما هم جيگر مني

ديروز بعد از ظهر هم خاله راضيه و عمو حميذ رضا و دانيال عسلي اومدند و من بازم كادوي تولد گرفتم . مرسي خاله راضيه

من و دانيال عسليه خاله

يهو خيلي بزرگ شدم . درسته خيلي مواقع بازم كوچولو ميشم بهونه ميگيرم و گريه ميكنم ولي از نظر مامانم كه خيلي بزرگ شدم و قشنگ حواسم به همه چيز هست

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 12:35 |
خوب از چهارشنبه شروع کنم که تولد آندیا خانم عسلی بود و البته ما چون فقط ۱ ساعت توی پارک میگشتیم تا پیداشون کنیم دیر به تولد رسیدیم ولی همه چیز عالی و خوب بود . مرسی خاله مژگان

البته توی تولد که برای ما خیلی کوتاه بود من زیاد سرحال نبودم اونم برای اینکه طبق معمول بهونه حمید رو گرفته بودم البته کلا" کم خواب هم بودم . و آخرش هم یه ذره گم شده بودم که حسابی مامانم نگران شده بود . توی پارک وقتی برمیگشتیم من شروع به دویدن کردم و مامانم فکر کرده بود رسیدم به نارگل اینا ولی خوب من به همه میگفتم مامانم گم شده و خاله سمیه حواسش به من بود . مرسی خاله

بعد از تولد هم حمید گفته بود بیائید خونه ما که عمومینا رو ببینید و ما هم رفتیم اونجا .

من و دختر عموی حمید ریحانه خانم که حسابی با هم دوست شده بودیم . شدیدا" عاشق بچه کوچیک ها شدم

پنجشنبه هم رفتیم کلاس اسکیت که مربی گفت پیشرفتش برای جلسه اول خیلی خوبه و تعادلشو خوب حفظ میکنه . البته من ۲۰ دقیقه اول گریه میکردم و توی پیست نمیرفتم

دیگه اینکه روز یکشنبه هم عمو مهدی اینا و حمیدینا اومدند خونمون و امیر عباس جیگری هم بود که مامانم حالا عاشق این شده و کلی با صدای خنده هاش کیف میکرد

عشق خاله امیر عباس

دیشب هم موقع سحر بلند شدم و تا اذان نگفته مسواک زدم و سریع تا اذان گفت هلو خوردم راستی من عاشق هلو هستم اگه بذارند یهو میتونم سه چهارتا پشت سرهم هلو بخورم

اینروزها یه ذره هم با مامانم لجبازی میکنم و تا یه کاری میکنه بهش میگم باشه منم باهات قهرم و اصلا" مامانت نیستم حالا اینکه این حرفا رو از کجا میارم معلوم نیست .

توی این ماه عزیز ما رو از دعاهاتون فراموش نکنید

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 10:6 |
هفته گذشته یعنی سه شنبه و چهارشنبه بعد از ظهر به این گذشت که با حمید برم برای تمرین سه چرخه سواری و البته کلی هم خوش به حالم شد .

روز پنجشنبه هم یه قرار با خاله آرزو و آرش داشتیم که البته مهدیار موش کوچولو و مامان آرین کوچولو رو هم دیدیم . و کلی هم بازی کردیم و بعدش هم تولد آخرم خونه مادر جون برگزار شد .

بالاخره همه تولدها تموم شد و زندگی به روال عادی برگشت . روز جمعه هم با حاج خانم و حمید و خاله زهرا اینا رفتیم سینما . من یه ربع اولش آروم بودم و داشتم چیپس میخورم و بقیه ش رو هم خوابیدم تا بیائیم بیرون. این اولین سینمائی بود که رفتم

و اما اینروزها دارم آماده میشم که کلاس اسکیت رو شروع کنم . قرار بود از دیروز برم که مامان یه ذره حال ندار بود و نرفتیم . البته بد هم نشد چون حمیدی اومد پیشم و با اون کلی بازی کردم .

شیرین زبونیها :

با اشاره به دستبند مامان :

*مامان یه دونه دستبند برای من میخری نه از مال خودتون ها اینا مامانونه س . دخترونه شو بخر

البته بگذریم که یه کمی هم لوس شدم اینروزها و تا پدر یه کلمه حرف میزنه زودی به مامان میگم :مامان پدر رو نگاه کن به من چی میگه

*مامان بریم النگوهامو بدیم به آقای طلا فروش بهش بگیم آقا دست شما درد نکنه دیگه اینا رو نمیخواهیم به جاش بهمون ساعت بده . -خوبه مامانش اهل طلا عوض کردن نیست من نمیدونم این حرفا رو از کجا میاره -

* خاله زهرا یه دونه از این خونه های چادری برای نازنین فاطمه کادو داده و هربار حمید میاد باید براش درستش کنه و با هم برن توی خونه . اونروز وقتی حمید داشت خونه رو درست میکرد میخونه : این آقا بنائه مگه نمیدونی کیه

* اینروزها به دلیل شرکت زیاد در مراسمهای مختلف فوق العاده به رقص علاقمند شده و تا فرصت گیر میاره میرقصه البته حمید هم در تقویت این حس بی تقصیر نیست که بهش میگه بیا من شعر بخونم تو برقص . داره شاگرد تربیت میکنه برای  عروسی خودش

* در همین راستا چند روز پیش به حمید میگه بیا یه روز تو داماد بشو من عروس بشم با هم برقصیم همه بگن : حالا حالا حالا همه دستا به بالا     به این عروس و دوماد بگین هزار ماشاا...

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 9:11 |