تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من
سلام .

نمیدونم پست قبلی رو خوندید یا نه ولی بهرحال چهارشنبه تولد من توی مهد برگزار شد و روز پنجشنبه هم تولد من و حمید خونه حاج خانم اینا برگزار شد . حسابی تولد بازی بود و کلی خوش گذشت .

من و هدیه هام :

دست همگی درد نکنه . کلی برای تک تکشون ذوق کردم .

من و اسکیتم که هدیه مامان و پدر بود و البته کلی هم مسلط بودم و این باعث تعجب مامانم بود

و اما یه تولد دیگه که کلی بهمون خوش گذشت خونه خاله مهرک بود .

مرسی عمو امیر مرسی خاله مهرک مرسی رادین عزیز

و همینطور از خاله آرزو و عمو جلال و آرش وروجک هم ممنونم به خاطر هدیه های خوشگلشون

و یه سورپرایز دیگه هم دیدن ساراجون و آقا بهنام بود . و مرسی از هدیه خوشگلشون که هرجا میرم با خودم میبرم که یه وقت از نقاشی جا نمونم

اینم از تولدهای من . البته یه تولد دیگه هم دارم که با مادر جون اینا برگزار میشه ولی هنوز نیمدونم کی .

مرسی از همه به خاطر تبریکاتتون .

پ .ن : خاله زهرا الان چند روزه رفته مشهد و حمید دو روزه میاد خونه ما . ولی وقتی مامان میگه حمید قراره بیاد زودی میگم خاله زهرا هم بیاد و تازه کلی هم نق نقو میکنم

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 8:47 |

چهارشنبه بعد از ظهر رفتیم خونه حمیدینا البته عمو مهدی اینا هم اومدند و من حسابی با حمید و امیر عباس بازی کردم . فقط حیف که خاله زهرا نبود

پنجشنبه هم خاله نسرین به طور کاملا" ناگهانی تولد من و امیر حسین رو توی خونشون گرفت و همه هم بودند و من حسابی کیف کردم .

گل من قشنگ من تولدت مبارک

حسابی کیف کردیم و کادو بازی کردیم

تولد بعدی هم روز چهارشنبه توی مهد کودک برگزار میشه که روز آخر مهدمون هم هست .

یکسری از دوستان توی دو پست قبلی در مورد اعتکاف پرسیده بودند : من چون هر بار برای اعتکاف به دانشگاه میرم که پره از دخترهای جوون و نازنین خانم که امسال دومین سالی بود که معتکف شد حسابی بهش خوش میگذره و بازی میکنه طوری که اصلا" دلش نمیخواد بره بیرون . تازه امسال یه دوست وبلاگی رو هم توی دانشگاه دیدیم که البته ایشون نازنین فاطمه رو شناخت بهرحال اصلا" سخت نیست و اگر شیرین زبونیهای خانم خانمها بذاره به ما هم کلی خوش میگذره

و اما :

دوسه روز پیش دلش برای خاله زهرا تنگ شده بود بهش گفتم مامان نمیتونه بیاد . گفت : آهان یادم نبود پیش مادر شوهرشه . گفتم مادر شوهرش کیه ؟ گفت : خانم گل افرا دیگه ( خانم گل افرا مامان خاله زهراست ولی نمیدونم چرا نازی خانم حاضر نیست قبول کنه )

سوژه اینروزهای ما محمد حسین خاله فرشته است که حسابی با خانم خانمها چشم و هم چشمی دارند و ما هی باید بهش بگیم مامان اون کوچولوئه اسباب بازی رو بهش بده البته این شیطون خانم هم زیر زیرکی اذیتش میکنه

وقتی میافته به لجبازی حسابی لج میکنه هرچند بعدش قبول میکنه که کارش اشتباه بوده .

تا یه جائی میریم که برق رفته میگه : دوباره کدوم نی نی کار بد کرده که دیو تاریکی اومده ؟

تا آب رو باز میکنم زودی میگه : مامان آب رو ببند دیو تاریکی و دیو خشکسالی میاد ها

دیروز هم رفتیم پیش عمو مجتبی اینا و باهم یه سر رفتیم بیرون البته خیلی کوتاه و مونا جون بهم یاد داده بود هی به عمو مجتبی میگفتم عمو مجتبی پیر شده

تولدها همچنان ادامه داره

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 11:9 |

عروسک شیرین زبون ما حالا که یواش یواش داره سه ساله میشه تغییرات زیادی کرده . البته به همون نسبت هم شیطنتهاش زیادتر شده و ما هم در مقابل زبونش بدجور کم میاریم .

امسال هم مطابق هر سال چند تا تولد براش گرفته میشه . هفته آینده روز چهارشنبه توی مهد قراره براش تولد بگیریم . تولد با دوستان پدر هم چون تولدش با تولد حمید جونش یکیه حاج خانم پیشنهاد داه امسال خونه اونا برگزار بشه که حالا باید ببینیم خدا چی میخواد و یه تولد دیگه که فعلا" منتظریم خاله آرزو بیاد

اینروزها راه میره و میگه اسم من پریساس . و وقتی صداش میکنیم جواب نمیده .میگه به من بگید پریسا

در مورد لباسهای پدر و من و حمید و خاله زهرا نظر میده و اینکه اینو بپوش یا نپوش - در مورد خاله زهرا از یه روسریش خوشش اومده که به اون گیر میده -

ماشین عروسی عمو میثم پرادو بود . حالا هر پرادوئی با هر رنگی میبینه زودی مامان ببین ماشین عروس

علاقه وحشتناکی به جلب توجه کردن داره . تا احساس کنه توجه بهش کم شده و هرکی مشغول کار خودشه به طرفه العینی شروع به جلب توجه میکنه .

تمام آموزشهای مهد کودک به خوبی توی خونه اجرا میشه و ما از آموزشهای مهد مطمئن میشیم .

روزهائی که تیو مهد استخر میرن وقتی میرم دنبالش زودی میگه مامان امروز رفتیم استخر اونقده حال داد بعد که مایوش رو نگاه میکنم میبینم خشکه خشکه . از مربیش پرسیدم میگه مایوش رو میپوشه بهش میگیم برو تو آب میگه نه لباسام خیس میشه

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 9:31 |
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

ما بالاخره برگشتیم . ببخشید که این مدت نبودیم و نگرانتون کردیم و ممنون از لطف همگیتون . توی این مدت هم بدلیل تغییرات در محل مامان ُ اینترنت نداشتند و هم اینکه مامانم حسابی سرش شلوغ شده بود . توی این مدت هم یه عالمه خبر بود .

یکی اینکه تولد حاج خانم بود و با مامانم و خاله زهرا رفتیم خونشون و براش تولد گرفتیم .

دیگه عروسی عمو میثم بود که حسابی بهمون خوش گذشت .

عمو میثم و مریم جون عروسیتون مبارک و انشاا... ثانیه هائی پر از خوشی و شادکامی رو تجربه کنید

من و حمید روز عروسی توی لابی هتل .

یکروز هم رفیتم خونه خاله راضیه دیدن آقا دانیال عسلی . من اولش خواب بودم ولی بعد پاشدم و دیدمش و به مامانم میگفتم ببریمش خونمون

آقا دانیال عسلی

دوهفته هم پشت سر هم رفتیم خونه آقای گل افرا که توی یکیش قرار بود تاریخ عروسی حمیدینا رو قطعی کنیم و به امید خدا قطعی شد .

روز عید مبعث هم همگی خونه مامانی اینا بودیم و با بچه ها کلی بازی کردیم

و البته مامانم چون قول داده بود منو برای قرار وبلاگی ببره و نبرده بود مجبورش کردم ببره بوستان

و اما شیرین زبونی ها : البته متاسفانه اونقدر دیر شده که خیلی هاش یادمون رفته .

یکروز سر شام همه مشغول غذا خوردن من کنار خاله زهرا کاملا" بی مقدمه :

همسر خود منهم حسین هستش .

پدر : شما قراره اول پروفسور بشی بعد عروس بشی .

من : خوب بله . من میخوام اول پروفسور بشم ولی حسین رفته بود دانشگاه پروفسور شده بود و میخواست داماد بشه خوب منم عروس شدم .

از زمانی که حمید عقد کرده بک شخص کاملا" فرضی پیدا شده که خدا رو شکر گویا پروفسور هم هست . از کسانیکه از نامبرده اطلاعی دارند به ما معرفیش کنند لااقل ما هم چشممون به جمال دامادمون روشن بشه .

***************************

دوباره یکروز سرشام خونه آقای گل افرا :

من : من حمیدو دوست دارم .

آقای گل افرا: میشه منم دوست داشته باشی ؟

من : من عاشق همه ام .

یک ثانیه بعد :

من : من جیگر حمیدم

*****************************

و اما :

فقط ۱۰ روز دیگه تا تولد سه سالگی عروسک شیرین زبون و مهربون ما باقی مونده

دلمون برای همتون تنگ شده و زودی پیش همتون میام

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 8:45 |