سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
ما بالاخره برگشتیم . ببخشید که این مدت نبودیم و نگرانتون کردیم و ممنون از لطف همگیتون . توی این مدت هم بدلیل تغییرات در محل مامان ُ اینترنت نداشتند و هم اینکه مامانم حسابی سرش شلوغ شده بود . توی این مدت هم یه عالمه خبر بود .
یکی اینکه تولد حاج خانم بود و با مامانم و خاله زهرا رفتیم خونشون و براش تولد گرفتیم .
دیگه عروسی عمو میثم بود که حسابی بهمون خوش گذشت . 
عمو میثم و مریم جون عروسیتون مبارک و انشاا... ثانیه هائی پر از خوشی و شادکامی رو تجربه کنید 

من و حمید روز عروسی توی لابی هتل . 
یکروز هم رفیتم خونه خاله راضیه دیدن آقا دانیال عسلی . من اولش خواب بودم ولی بعد پاشدم و دیدمش و به مامانم میگفتم ببریمش خونمون 

آقا دانیال عسلی 
دوهفته هم پشت سر هم رفتیم خونه آقای گل افرا که توی یکیش قرار بود تاریخ عروسی حمیدینا رو قطعی کنیم و به امید خدا قطعی شد . 
روز عید مبعث هم همگی خونه مامانی اینا بودیم و با بچه ها کلی بازی کردیم

و البته مامانم چون قول داده بود منو برای قرار وبلاگی ببره و نبرده بود مجبورش کردم ببره بوستان 

و اما شیرین زبونی ها : البته متاسفانه اونقدر دیر شده که خیلی هاش یادمون رفته .
یکروز سر شام همه مشغول غذا خوردن من کنار خاله زهرا کاملا" بی مقدمه :
همسر خود منهم حسین هستش . 
پدر : شما قراره اول پروفسور بشی بعد عروس بشی .
من : خوب بله . من میخوام اول پروفسور بشم ولی حسین رفته بود دانشگاه پروفسور شده بود و میخواست داماد بشه خوب منم عروس شدم . 
از زمانی که حمید عقد کرده بک شخص کاملا" فرضی پیدا شده که خدا رو شکر گویا پروفسور هم هست . از کسانیکه از نامبرده اطلاعی دارند به ما معرفیش کنند لااقل ما هم چشممون به جمال دامادمون روشن بشه . 
***************************
دوباره یکروز سرشام خونه آقای گل افرا :
من : من حمیدو دوست دارم .
آقای گل افرا: میشه منم دوست داشته باشی ؟
من : من عاشق همه ام . 
یک ثانیه بعد :
من : من جیگر حمیدم 
*****************************
و اما :
فقط ۱۰ روز دیگه تا تولد سه سالگی عروسک شیرین زبون و مهربون ما باقی مونده 
دلمون برای همتون تنگ شده و زودی پیش همتون میام 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت
8:45 |