تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من

من و مامانم توی این سه روز گذشته رفتیم مسجد و معتکف شدیم و من که حسابی کیف کردم . جز مواقعی که بهونه حمید رو میگرفتم بقیه ش رو حسابی بازی و ورجه وورجه کردم و شیرین زبونی کردم .

* من : مامان بیا این هلو رو بخور .

مامان : نمیشه عزیزم من روزه ام .

من : روزه ای ؟ الله اکبر . بیا اذان گفتند حالا بخور . ( خودم زودی اذان گفتم مامانم روزه شو باز کنه )

* من : من دلم برای حمیدی تنگ شده حمیدی بیاد .

مامان : نمیشه مامان جان . اینجا خانمها هستند نمیشه حمید بیاد .

من رو به خانمها : شما همتون برید پیش آقایونا تا حمید بیاد پیش من . اینقده کیف میده

خانمها : نمیشه ما خانم هستیم نمیشه بریم .

من : خوب گوشواره هاتونو در بیارید و موهاتونو کچل کنید و برید

توضیح اینکه : حمید هم توی همون مسجد معتکف بود .

* آقاي مداح در مدح امام زمان شعر ميخوند و همه ميگفتند مهدي بيا من بلافاصله : حميدي بيا

دم به دقیقه هم میگفتم شما اینجا بمونید من برم یه دور بزنم و بیام . مسجد دانشگاه شریف رو حفظ شدم از بس رفتم دور زدم . حسابي هم دوست پيدا كردم . همه به مامانم ميگفتند هزار ماشاا... بهش چجوري اينو اينجوري تربيتش كرديد . ؟ مامانم هم بنده خدا ميگفت اين داره ما رو تربيت ميكنه

مامانم شدیدا" سرش شلوغ شده البته فعلا" فقط از نظر کاری . ببخشید اگه دیر به دیر بهتون سر میزنم . منتظریم خونه اي دي اس ال دار بشه كه زود زود بيايم پيشتون.

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 12:15 |

میلاد مولود کعبه و روز پدر بر همگان مبارک باد

دیروز من ۳۵ ماهه شدم و فقط یکماه تا تولد سه سالگیم مونده . از همین حالا هی دارم به همه سفارش میدم که برای تولدم چی بخرن . از اول تابستون گویا جسابی عوض شدم . با خوشحالی تمام میرم مهد کودک و خیلی راحت از مامانم جدا میشم . بعد از ۹ماه بالاخره مامانم به آرزوش رسید چون فبلش بازم بهونه میگرفتم ولی الان یه ماهه که اصلا" .

اینجانب عروسک خانم شیرین اونقدر به جزئیات توجه میکنم که همه متحیر شدند . چند روز پیش با آقای گل افرائینا رفته بودیم رستوران و اقای گل افرا میگفت شما به حرف زدن فاطمه عادت کردید به نظرتون نمیاد خیلی بامزه حرف میزنه و تحلیل میکنه . مرسی آقای گل افرا که اینقدر منو دوست داری . البته منم حسابی دوستش دارم و وقتی میبینمش از دور میدوم تا بپرم بغلش .

حمید و خاله زهرا هم تند تند میبینیم و تازه چون حسابی با خاله زهرا بازی میکنم تا با حمید حرف میزنم و میگم بیاد خونمون زودی میگم خاله زهرا رو هم بیاری ها .

دیرزو یه ذره تب داشتم و پدر میخواست درجه بذاره که بگذریم من چه شیون واویلائی راه انداختم . بعد که پدر گفت بیا با هم لگو بازی کنیم زودی بهش گفتم نه نمیتونم چون دماسنج زدم نمیتونم بازی کنم. فکر کرده بودم واکسنه

من و امیر عباس . روزی که عمو مهدی اینا اومده بودند خونمون .

ببخشید ما یه ذره بیوفا شدیم . مامانم هم سرکارش حسابی سرش شلوغ شده هم توی خونه . راستی ما یه عالمه هم عروسی در پیش داریم که انشاا... باید براشون آماده بشیم .

مامانم هم خدا رو شکر بهتره . هرچند من بازم خیلی غصه شو میخورم .

روز پدر هم بر همه پدران خوب و مهربون دنیا مبارک و روح تمام پدران درگذشته قرین رحمت باد

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 8:52 |

این خانم خانمها اینروزها اونقدر شیرین زبون شده که خدا میدونه . تقریبا" همه بلا استثنا به ما میگن این با این زبونش خدا به شما ها رحم کنه .

تا پدر یه کاری میکنه که خلاف میلشه زودی میگه : مامان پدر رو نگاه کن یا مامان ببین پدر چی میگه و مامان هم هربار مجبوره براش توضیح بده که پدر به خاطر خودت میگه یا ...

دیشب دوباره این اتفاق افتاد و پدر زودی صداش کرد و گفت تا من یه چیزی بهت میگم نباید زود به مامان اینطوری بگی . زودی جواب داد باشه ولی پدر اگه یه بار دیگه از این کارا بکنی دیگه دوست ندارم .

پدر هم داشت براش توضیح میداد که من به خاطر تربیت خودت میگم . خانم حاضر جواب زودی گفت به من گفتی بی تربیت . چون خیلی هم به این کلمه حساسه و اگه کسی بهش بگه میزنه زیر گریه - پدر مجبور شد زودی موضوع رو فیصله بده .

دیشب مامان داشت به پدر میگفت چقدر خوب بود الان ماءالشعیر بود . زودی خانم خانمها از مبل اومد پائین و گفت : چی میخوای ؟ هر چی میخوای بگو برات میارم . رفت سر یخچال و وقتی دید ماءالشعیر نیست گفت : الان ماءالشعیر نداریم به جاش آب بخور .

پ . ن ۱ : عسل عزیزم کاملا" با حرفات موافقم و اگه مجال بود شاید برات توضیح میدادم که تا حدود زیادی ریشه یابی شد و انشاا... رفع میشه .

پ . ن ۲ : دیروز از اونروزهای عجیب برای خانم کوچولو بود و هر چند دقیقه یه بار بغض میکرد و بیتابی حمیدی رو میکرد و تا باهاش یه ذره حرف میزد آروم میشد . و دوباره از اول .

پ. ن ۳ : دیشب عمو مهدی اینا و امیر عباس کوچولو و حمید و خاله زهرا خونه ما بودند و رفتار من در مقابل امیر عباس دوماهه خیلی بامزه بود . بدلیل جا موندن دوربین در منزل عکسهای دیشب رو فردا میگذاریم .

 پ . ن مهم :

امروز صبح فرشته آسمونی دانیال عزیزم چشمهای قشنگش رو به این دنیای زیبا باز کرد . عزیز دل من خوش اومدی .

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 15:10 |

سلام .

سه شنبه مامان که اومد دنبالم رفتیم خونه و بعد آماده شدیم رفتیم سر قرارمون با عمو مجتبی و مونا که بعدش حمید و خاله زهرا هم اومدند و رفتیم شام خوردیم و رفتیم خونه .

چهارشنبه هم خانواده آقای گل افرا اومدند خونمون و من کلی خوش به حالم شد . یه عروسک خیلی خوشگل برای من و یه هدیه ناز هم برای مامانم آوردند .

بعدش هم حمیدینا موندند خونمون و فرداش هم بودند تا عصر که ما به مناسبت تولد محمد حسین رفتیم خونه خاله فرشته اینا و حمیدینا رفتند خونه دائی محمود .

جمعه هم رفتیم خاله زهرا رو برداشتیم و رفتیم خونه حمیدینا و از اونجا همه با هم رفتیم شاه عبدالعظیم زیارت و دوباره برگشتیم خونه حمیدینا به مناسبت تولد مونا جون دور هم جمع شدیم .

مونا جون تولدت مبارک و الهی صد سال در کنار عمو مجتبی خوش و خرم و شاد باشید

دیروز من دوباره برگشته بودم به روال سابق و از گردن حمید پائین نمیومدم و چسبیده بودم بهش . مامانم همش میترسید که نکنه خاله زهرا ناراحت بشه ولی حمید خیال مامانمو راحت کرد که خاله زهرا منو خیلی دوست داره

لطفا" اینروزها خیلی برای مامانم دعا کنید . یه ذره حالش مساعد نیست .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 13:12 |
دو روز بود که حمید رو ندیده بودم و این توی رابطه من و حمید یعنی خیلی زیاد . هر روز که از مهد میومدم شروع میکردم که من حمیدی رو خیلی دوست دارم . من میخوام توبغل حمیدی بخوابم و ... مامان هم هربار میگفت الان که سرکاره نمیتونه بیاد . نه اینکه مقصر خاله زهرا باشه نه ! ما باید اینروزها مراعات حاج خانم رو هم بکنیم که حسابی حساس شده و حمید باید زود بره خونه .

تا اینکه دیروز هم که حسابی حالم گرفته بود و تو ماشین داشتم دوباره روضه حمیدی رو میخوندم ُ حمید زنگ زد و گفت که میاد منو ببره سرزمین عجایب . کلی خوشحال شدم و منتظر شدم .

ساعت ۶:۳۰ بود که مامان و پدر منو دادند به حمید ولی خودشون نیومدند و گفتند چون خاله زهرا نیست ما هم نمیایم و من تنها با حمید رفتم و اونقدر کیف کردم که نگو .

من و حمید

بازم مرسی خاله زهرای عزیز که منو دوستم داری و سفارشمو به حمیدی میکنی منم سفارش شما رو به حمید میکنم

البته بگذریم که حمید بعد که اومد منو برسونه زیاد نتونست وایسه و سریع رفت و من اونقدر گریه کردم ولی همین هم خیلی خوب بود . حمید بازم دوست داره ما رو بیشتر ببینه و هربار میخواهند با خاله زهرا برن بیرون میگه برای شام یه جا قرار بذاریم ولی مامانم قبول نمیکنه و میگه شما ها باید تنها باشید و راحت در مورد خودتون و آینده تون صحبت کنید .

اینروزها دقتم به اطرافم فوق العاده زیاد شده . هیچ چیزی دور از چشمم نمیمونه و زود به همه تذکر میدم . و البته به همون اندازه هم خودمو لوس میکنم .

ترم تابستونی مهدمون هم شروع شده و روزهائی که استخر داریم من کلی ذوق دارم . اینروزها دیگه خیلی راحت از مامانم جدا میشم و میرم مهد .

ما فردا مهمونهای عزیزی داریم . مامانم حمید و خاله زهرا رو پا گشا کرده و این یعنی یه عالمه خبر خوب یعنی هم حاج خانم هست و هم آقای گل افرااینا

مامانم دلش برای امیر عباس هم تنگ شده و یه عکس از ۴۰ روزگی امیر عباس اینجا میذاره که با بهزاداینا رفته بودیم خونشون

عسلم یعنی تو این مدت هم حسابی عوض شدی ؟

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 9:54 |
ما روز پنجشنبه به مناسبت تولد پدر با حميد و خاله زهرا رفتيم بيرون . فكر كنم اولين سال بود كه تولد پدر اينقدر با تاخير و اينهمه خلوت برگزار شد . بعدش هم رفتيم پارك شهر آرا و بازي كردم و برگشتيم خونه . فعلا" كه حميد هنوز زياد ازم جدا نشده حالا تا بعد

مرسي خاله زهراي مهربون كه اينقدر هواي منو داري

ديروز هم به مناسبت تولد خاله زهرا كه امروزه رفتيم خونه آقاي گل افرا اونم به صورت سورپرايزي و كلي بهمون خوش گذشت .

زهراي عزيز تولدت مبارك باشه و انشاا... صدو بيستمين سالگرد تولدت رو در كنار حميدي  و يه عالمه ني ني هاي خوشگل شما جشن بگيريم .

منم كه اونقدر شيطنت كردم و حرف زدم كه ديگه فكر كنم همه سر درد گرفتند . خوبيش به اينه كه حسابي با آقاي گل افرا و علي آقا و خاله - خانم گل افرا - دوست شدم . خاله زهرا هم كه ديگه جاي خود داره

ديروز داشتيم ميرفتيم خونه خاله زهرا اينا مامان داشت بهم ميگفت شما هميشه دختر خوبي هستي زودي خودم ادامه دادم : بله سلام ميكني ، مغازه خريد نميكني ، تو پارك گريه نميكني ، به حميد نميچسبي - از بس روز عقد به من گفتند نري به حميد بچسبي -

*******

خاله زهرا : نازنين فاطمه كيك ميخوري خاله ؟

من : بله عزيزم

*******

بحث اينروزهاي ما وقتي توي خونه شروع ميكنم به گريه و حميدي حميدي كردن ، ازدواج حميده كه مامانم سعي ميكني با عروسي حميد سرمو گرم كنه كه برات لباس عروس ميخرم و ميپوشي و .. ديروز تا اينا رو گفت زودي گفتم : اونوقت حميد منو ببينه ميگه عسلم جيگرم عشقم نانازم ....

از امروز دوره تابستوني ما توي مهد شروع شد .

پ . ن : راستي ديروز عقد عمو محمود هم بود كه ما نتونستيم شركت كنيم :

عمو محمود عزيز پيوندتان مبارك و الهي هميشه خوب و خوش باشيد و لحظه هاي عاشقانه اي رو در كنار هم سپري كنيد .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 11:43 |

تولد حضرت زهرا (س ) و روز مادر بر همه مادران دیروز و امروز مبارک باد

ببخشید که ما حسابی سرمون شلوغه . امروز روز تولد پدر هم هست .

 پدر عزیز و مهربون تولدتون مبارک و الهی تولد صدو بیست سالگیتون رو جشن بگیریم. البته ببخشید که بخاطر درگیری مراسم حمید تولد شما یه ذره دیرتر برگزار میشه .

امروز روز عقد حمید هم هست و همه یه جورائی از دیشب اضطراب دارند . البته من که همه ش به بازی سرم گرمه و حتی مامانم رو هم دیروقت میبینم ولی حس میکنم . دیشب هم به مناسبت تولد علی دائی و روز مادر خونه مامانی بودیم و حسابی آتیش سوزوندیم

حمید عزیز برات دنیا دنیا خوشبختی و شادی آرزو میکنیم .

پینوشت :

مراسم جشن عقد حمید در کمال زیبائی و شکوه برگزار شد .

حمید عزیز ما و زهرای مهربون پیوندتان مبارک و دعای ما همیشه بدرقه راهتان خواهد بود .

منم مدت عقد چون بهم سپرده بودند پیش حمید نرفتم و تازه بعدش هم تا تکون میخورد میگفتم : حمید من فکر کردم دوماد رفته .

فکر کنم کلا" کلمه عروس و داماد برام نا مانوسه. تا میگفتند داره عروس میاد فرار میکردم

مامانم هم در نقش خواهر شوهر به خوبی ایفای نقش کرد . مخصوصا" که حمید هم سر عقد و موقع گفتن بله از مامانم هم اجازه گرفت . منهم اونقدر بلبل زبونی کردم که حسابی دل همه رفت

پینوشت مهم :

گوشیه مامانم نمیدونم در اثر چی کلا" از بین رفت و چون همه شماره تلفنها روی اون سیو شده بود الان مامانم از هیچ کس هیچ شماره ای نداره . لطفا" همه کسانی که با مامانم در ارتباط بودند شماره هاشونو برای مامانم بذارند . مرسی .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 8:0 |

شاید از همون اول یه سوال برای همه مطرح بود که حمید کیه که من اینقدر بهش علاقه دارم و همه جا با من هست .

حمید یکی از صمیمی ترین دوستان پدر هست که البته برای مامانم مثل یه برادر عزیز میمونه که البته واقعا" مثل یه خواهر و برادر باهم کل کل هم میکنند . من هم از روز اولی که بدنیا اومدم یه رابطه عجیبی با حمید برقرار کردم و به عبارتی دلش رو بردم . با اذان و اقامه ای هم که توی گوشم گفت بودن اون هم برای من مهم شد و بودنش برام مثل یه آرامبخش بود و اونقدر هم باهام بازی میکرد که دیگه وقتی حتی توی جمع بودیم من و حمید با هم بازی میکردیم . هر چی بزرگتر شدم وابستگیم بهش بیشتر شد اونقدر که همین حالاها هم که خیلی همدیگر رو میبینیم بازم من دلتنگش میشم .

هر موقع زمین بخورم یا گریه کنم یا هر بهونه ای داشته باشم با این جمله شروع میکنم : " حمیدی بیا "

و اما :

حمید عزیز ما دیشب به جمع متاهلین پیوست و مراسم نامزدیش دیشب در کمال شکوه برگزار شد .

حمید عزیز و  زهرای مهربون پیوندتان مبارک و لحظه لحظه زندگیتون غرق عشق و خوشی

 اینروزها هروقت با هم بیرون هستیم یه نفر دیگه هم بعضی مواقع همراهیمون میکنه و اون همسر آینده حمید عزیز ما هست که دیشب بله برونشون بود . خاله زهرا - همسر حمید - از اقوام دور ما هست که یه دختر فوق العاده مهربون و نازه و من خیلی دوستش دارم . و چون حمید از روز اول بهش گفته که منو چقدر دوست داره و اونم خودش کلی بچه ها رو دوست داره کلی به من محبت میکنه و من هم دوستش دارم . یادتونه یه بار گقتم من تازگیها یکی رو پیدا کردم که بهونشو میگیرم و اسمش آقای گل افراست . این همون پدرزن حمید هست که چون خیلی مهربونند من حسابی باهاشون دوست شدم و دوستشون دارم .

آقا دوماده مگه نمیدونی کیه

همه پیش بینیشون اینه که بعد از این حمید دیگه منو فراموش میکنه و مثل قبل دوستم نداره ولی من هی به همه میگم نه : حمید منو خیلی دوست داره . مطمئنم ممکنه چند وقت به خاطر درگیری های ذهنی کمتر پیشم بیاد ولی منو فراموش نمیکنه تازه به خاله زهرا هم گفته که منو چقدر دوست داره و الان من توی خانواده آقای گل افرا کلی معروفم

حرفای اینروزهای من :

تا حمید زنگ میزنه : حمید خونه آقای گل افرائی ؟

حمید منو بیشتر دوست داری یا خاله زهرا رو ؟- که همین سوال باعث شد عمو مهدی که از جریان خبر نداشت شک کنه و از موضوع باخبر بشه

به خاله زهرا : خاله زهرا حمید رو میشناسی ؟ یه دونه بگو حمید .

بهر حال همین مساله باعث شده حسابی سرمون شلوغ باشه - نا سلامتی مامانم یه پا خواهر شوهره -

 

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 15:15 |