من و مامانم توی این سه روز گذشته رفتیم مسجد و معتکف شدیم و من که حسابی کیف کردم . جز مواقعی که بهونه حمید رو میگرفتم بقیه ش رو حسابی بازی و ورجه وورجه کردم و شیرین زبونی کردم .
* من : مامان بیا این هلو رو بخور .
مامان : نمیشه عزیزم من روزه ام .
من : روزه ای ؟ الله اکبر . بیا اذان گفتند حالا بخور .
( خودم زودی اذان گفتم مامانم روزه شو باز کنه )
* من : من دلم برای حمیدی تنگ شده
حمیدی بیاد . ![]()
مامان : نمیشه مامان جان . اینجا خانمها هستند نمیشه حمید بیاد .
من رو به خانمها : شما همتون برید پیش آقایونا تا حمید بیاد پیش من . اینقده کیف میده ![]()
خانمها : نمیشه ما خانم هستیم نمیشه بریم .
من :
خوب گوشواره هاتونو در بیارید و موهاتونو کچل کنید و برید ![]()
![]()
توضیح اینکه : حمید هم توی همون مسجد معتکف بود .
* آقاي مداح در مدح امام زمان شعر ميخوند و همه ميگفتند مهدي بيا
من بلافاصله : حميدي بيا ![]()
![]()
دم به دقیقه هم میگفتم شما اینجا بمونید من برم یه دور بزنم و بیام . مسجد دانشگاه شریف رو حفظ شدم از بس رفتم دور زدم .
حسابي هم دوست پيدا كردم . همه به مامانم ميگفتند هزار ماشاا... بهش چجوري اينو اينجوري تربيتش كرديد . ؟ مامانم هم بنده خدا ميگفت اين داره ما رو تربيت ميكنه ![]()
مامانم شدیدا" سرش شلوغ شده البته فعلا" فقط از نظر کاری . ببخشید اگه دیر به دیر بهتون سر میزنم . منتظریم خونه اي دي اس ال دار بشه كه زود زود بيايم پيشتون. ![]()













پدر عزیز و مهربون تولدتون مبارک و الهی تولد صدو بیست سالگیتون رو جشن بگیریم. 



حمید عزیز ما دیشب به جمع متاهلین پیوست و مراسم نامزدیش دیشب در کمال شکوه برگزار شد . 

