تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من
دائی عزیز مامانم سه روز پیش فوت کردند . دائی مامان دوسالی بود در اثر سکته مغزی که کرده بودند مریض بودند و سه روز پیش فوت کردند که مامانی رفت تبریز و قرار بود ما هم بریم که نشد .

مامانی عزیز بهتون تسلیت میگیم و براتون دنیا دنیا صبر آرزو مندیم .

و اما در مورد گم شدن نازنین پرسیده بودید . کنار دریا وقتی حسابی لباسامون پر از شن شده بود مامانم منو سپرد دست پدر که بره پاشو بشوره که در اثر شلوغی نتونست و وقتی برگشت پدر ازش پرسید فاطمه پیش شماست ؟ و مامان با همین سوال فقط زد توی سرش . الان هیچی زیاد یادش نمیاد فقط میدونه گریون فقط میدوید و دنبالمن میگشت و اما من : با پدر رفتیم که پدر میوه ها رو بشوره . پدر خیلی وسواس داره یعنی هربار من با مامانم میرم مسجد کلی نگران میشه که نکنه موقع نماز یکی منو بدزده . اونروز هم تا یه ذره هواسش پرت شد من نمیدونم دنبال چی سریع راه افتادم و همین باعث شد دور بشم و خدا رو شکر که راهی رو که رفته بودم برگشتم و عمو الیاس و حمید منو پیدا کردند . از نظر مامانم آخر دنیا بود و فکر هائی که توی اون لحظه میکرده باعث میشه هنوز هم روزی هزار بار خدا رو شکر کنه . پدر هم میگه توی اون لحظه ها دریا رو هم سیاه میدیده . حاج خانم هم کلی غصه خورد و مامانم رو بغل کرد و گریه کرد .

خدا هیچ پدر و مادری رو به این روش امتحان نکنه بهرحال پدر هنوز زنده س و البته مو هم داره - قابل توجه خاله پریسا - و فقط مامانم دیگه اعتماد بهش نداره یک ثانیه منو بهش بسپره

خاله هاجر - زن عمو آرام - که اینجا پیشمون میاد به نکته های خوبی اشاره کرد : اول تعبیر من از مه بود که میگفتم : اگه بیاد توی ماشین بارون میاد . کلی حمید از این تعبیر ذوق کرد که البته نگو برای همه جالب بود .

یه مورد دیگه اینکه خاله هاجر یادآوری کردند که از شورابیل هم که رفتیم چیزی نگفتم . حیف از اونجا عکس ننداختیم ولی جای قشنگی بود .

پ . ن : از عکسهای محدودی استفاده کردیم چون به جز حمید از دیگران اجازه نداریم برای استفاده از عکسها . لطفا" اگه اجازه میدید بفرمائید که استفاده کنیم . - قابل توجه خاله هاجر و عمو آرام و بقیه عزیزان -

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 8:58 |
سلام .

ما برگشتیم . جای همگی شما خالی

روز دوشنبه ساعت ۲ ماشینمون که چند روز قبلش تعمیرگاهی شده بود آماده شد و ما سفرمون رو شروع کردیم . با عمو حامدینا - عمو فیض الهی - حمیدینا - و عمو علی آرام اینا و الیاس سفرمون شروع شد . یه ذره هم به ترافیک برخورد کردیم و نهایتا" ۳ صبح رسیدیم زیبا کنار . من و محمد مهدی که خواب بودیم . البته یه مقدار از این که دیر شد مال ترافیک بود بقیه ش مال معطلیهای خودمون بود .

صبح سه شنبه هم رفتیم جنگل و ساحل زیبای گیسوم و بعد از ظهر هم حرکت کردیم به سمت اسالم و خلخال . فقط یه چیز اونم اینکه من کنار دریا وقتی مامان منو به پدر سپرد که بره پاشو آب بکشه گم شدم و توی اون چند دقیقه مامان که به مرز سکته رسید . فقط نمیدونم چرا وقتی هم پیدا شده بودم بازم گریه میکرد . پدر هم وضع درست و حسابی نداشت . همه حسابی نگران شده بودند . حتی حاج خانم هم گریه کرد . همه میگفتند اگه پیدا نمیشدم چی ؟ خوب حالا که پیدا شدم

شب رفتیم خونه عمو رضا پیر قلی که من میگفتم رضا فسقلی . که خونشون توی گیوی بود و صبحش هم رفتیم مناظر اطراف رو دیدیم و رفتیم اردیبل و سرعین و شب رسیدیم سرعین . اونجا هم حسابی شیطونی کردیم . فقط یه مساله ای که بود منو محمد مهدی گاهی با هم مشکل پیدا میکردیم . تا من به چیزی دست میزدم اونم میخواست . تا پیش حمید میرفتم اونم میومد . بهرحال یه ذره دلخوری پیش اومد که خیلی هم زود  رفع شد .

پنجشنبه صبخ هم راه افتادیم رفتیم دشت فندقلو که اونقدر سرد بود که نمیشد از ماشین پیاده شد و بعد هم رفتیم تبریز و هشترود . و شب رفتیم خونه عمو فیض الهی اینا و اونجا هم حسابی کیف کردیم و بازی کردیم . فردا صبحش هم حرکت کردیم به سمت قزوین و رفتیم خونه عمو علی آرام . اونجا دیگه من حسابی آروم بودم .

به طور خلاصه شرح سفر رو گفتم . توی پستهای بعدی مفصلتر توضیح میدم . فعلا" یه سری عکس هم ببینید تا بعد .

جنگل زیبای گیسوم

گیسوم . من و محمد مهدی وروجک

گیسوم و نازدار خانم

من و حمید - دریای گیسوم . قبل از گم شدنم

جاده زیبای اسالم و مه زیبا

منظره شهر گیوی و من

مراسم توت خوران - باغ عمو رضا پیر قلی

من و محمد مهدی در حالت عشقولانه

ذشت فندقلو که از شدت سرما و مه هیچی معلوم نبود . واقعا" سرد بود

یه تالاب خوشگل نزدیک هشترود

من و محمد مهدی توی همون تالاب

من و گله گوسفندها نزدیک قزوین

اینم یه بره کوچولو که دارم نازش میکنم .

ببخشید که طولانی شد بقیه ش باشه برای بعد . فقط دوتا چیز :

اولین مصرع و بیت عمرم رو سرودم :

عمو آرامه مگه نمیدونی کیه        مال ایرانه مگه نمیدونی کیه

هلو میخواستم . به مامان گفتم از اون زردآلوها که توش نارنجیه بده

از آموزشهای مهد کودک : پدر داشت صحبت میکرد یه جا وسط صحبتش گفت امام امت ... من زودی گفتم الهم صل علی محمد و آل محمد و پدر این شکلی شد

تا میخوست ضبط رو روشن کنه میگفتم پدر نانای نذار ایام فاطمیه س

عمو حامد یه آشغال از پنجره انداخت بیرون زودی گفتم عمو حامد کارت خیلی اشتباه بود .

شدم مامور ا-م-ر - ب- ه معروف و ن- ه - ی از منکر

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 15:29 |
سلام

ما اینروزها حسابی سرمون شلوغه . چون توی خونمون مراسم داریم . هر روز که مامان از سرکار برمیگرده کلی دور خودش میچرخه بعد یه عالمه خانم میان که توی خونه کوچولوی ما واقعا" کار شاقیه که جا میشن بعد یه خانمه میاد صحبت میکنه و بعد میرن و من هربار با یه روسری روی سرم میشینم و یه کتاب دعائی چیزی میذارم جلوم تا آخرش . برای همین مامان تمام مدت داره بدوبدو میکنه . دیشب داشت از خستگی دیگه بیهوش میشد

منهم مشغول شیرین زبونی . هربارمیخوام غدا بخورم تا اولین قاشق رو میخورم سریع می گم : مامان دستتون درد نکنه که غذا به این خوشمزگی درست کردید . البته همچنان با غریبه ها یه ذره اولش رودروایسی دارم و خجالت میکشم . ولی وای به روزی که روم باز بشه .

اگه یه شب توی راه برگشت به خونه بخوابم و مسواک نزده باشم صبح تا پا میشم شروع میکنم : وایییییییی یادتون رفت من مسواک نزدم

اینروزها علاقه شدیدی دارم که به مامانم کمک کنم البته از نوع خودم . مامانم هم کلی ازم تشکر میکنه

پریروز حمید داشت به حاج خانم آمپول میزد و منهم اصرار کردم که ببینم ولی به محض دیدن شروع کردم به گریه . ولی بعدش میگفتم : انشاا... بزرگ بشم دکتر میشم

پ . ن : ما داریم آماده میشیم که از روز دوشنبه یه سفر چندروزه رو شروع کنیم - البته هنوز نمیدونم مامانم کی وقت میکنه آماده بشه - ولی خوب یه چند روزی انشاا... میریم مسافرت شمال ُ اردبیل ُ هشترود و تا یه هفته نیستیم که آپ کنیم .

موفق باشید و پیروز . با یه عالمه خبر سفر برمیگردیم .

پ . ن ۲ : مامان آرتای عزیز  ما سرمون شلوغ بود شما چرا بیوفا شدی ؟

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 10:15 |

دیروز مامان اومد دنبالم و رفتیم خونه مامانی و از اونجا رفتیم پارک پیش دوستامون . من که از بس بازی و شیطونی کردم نذاشتم مامانم زیاد دوستاشو ببینه ولی خوب با اینحال کلی خوش گذشت .

من و مهدیار عسلی

من و دیبا و نارگلی

پرند عسلی

آقا مازیار . چرا اون نی نیه که اون پشته اینقدر به نظر من آشناست ؟

من و ستایش نازنازی

همه نی نی های ناز که معرف حضورتون هستند ؟آندیای ناز نازی ُ ایلیا گل پسر ُ آقا مهدیار ُ ستایش خانم عسلی

آندیا - من - رادین خان

و البته با عرض معذرت از بقیه دوستانی که من یا نمیشناختمشون و یا مثل کیارش خان عزیزم و  ایلیا - ستاره طلائی - نشد ازشون عکس بگیرم .

بعدش هم حمید و پدر اومده بودند و رفتیم یه ذره دور زدیم و آخرش هم مامان و پدر به یاد ایام دانشگاه یه سر رفتند سمت دانشگاهشون .

هرچند من مصرم که خانمها دانشگاه نمیرند و با مامان به توافق نمیرسیم . مامان میگه مثل زمان عرب جاهلیت فکر میکنم . خوب چکار کنم به نظر من خانمها باید فقط برن سرکار و هربار هم مامان خواسته درس بخونه کتاباشو فرستادم یه جائی .

توی گردهمائی دیروز  خاله آرزو و آرش به شدت خالی بود به خصوص که مامان برای بار اول بود بدون خاله ارزو میرفت و البته منم هی میگفتم که الان آرش هم میاد

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 9:58 |
امروز تولد خاله آرزوئه .

مامان دیشب تا بهم گفت بهش گفتم خاله آرزو میاد شمعشو فوت کنه ؟ که مامان گفت نه خاله رفته دوبی . -به جای عکس خاله آرزو از عکس آرش استفاده شد -

خاله آرزو جون تولدت هزار تا مبارک باشه و الهی صدو بیست سال سایه ت روی سر آرش و بقیه نی نی هاتون باشه . خیلی دوستت داریم

تازه دیروزهم تولد پارمیدا عروسک خوشگل بود . فقط نمیدونم با اینهمه تولد من نه کییک میبینم نه چیزی . پارمیدا خانم خوشگل تولد دوسالگیت مبارک باشه .

و اما خودم :

به غیر از حمید یکی دیگه رو پیدا کردم که به خاطرش گریه کنم . اونم کیه آقای گل افرا از اقوام دور ما که با یه بار دیدنش عاشقش شدم و کلی گریه میکنم که دلم براش تنگ شده . و اینم قیافه مامانم اینا بدون هرگونه توضیحی فقط همینطوری نگام میکنند .

دیشب شده بودم خانم دکتر و داشتم دست مامانمو معاینه میکردم . کارم که تموم شد بهش گفتم خوب تموم شد . مامانم گفت خانم دکتر واکسن نمیزنی گفتم نه برو خونتون . مامانم گفت خودت پاشو برو اینجا خونه منه . منم بهش گفتم نخیر من نمیتونم پاشم برم من خانم دکترم

من و حمید . پارک چیتگر . ساعت ۱۱شب

حمید : عسلی عاشقتم .

من : خواهش میکنم . و بلافاصله : حمید فدات بشم .

درجه شیطنت من به نقل از خبرگزاری مامان شده بی حد و مرز .فقط مونده دیوار راست رو برم بالا .

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 8:41 |