مامانی عزیز بهتون تسلیت میگیم و براتون دنیا دنیا صبر آرزو مندیم . ![]()

و اما در مورد گم شدن نازنین پرسیده بودید . کنار دریا وقتی حسابی لباسامون پر از شن شده بود مامانم منو سپرد دست پدر که بره پاشو بشوره که در اثر شلوغی نتونست و وقتی برگشت پدر ازش پرسید فاطمه پیش شماست ؟ و مامان با همین سوال فقط زد توی سرش . الان هیچی زیاد یادش نمیاد فقط میدونه گریون فقط میدوید و دنبالمن میگشت و اما من : با پدر رفتیم که پدر میوه ها رو بشوره . پدر خیلی وسواس داره یعنی هربار من با مامانم میرم مسجد کلی نگران میشه که نکنه موقع نماز یکی منو بدزده . اونروز هم تا یه ذره هواسش پرت شد من نمیدونم دنبال چی سریع راه افتادم و همین باعث شد دور بشم و خدا رو شکر که راهی رو که رفته بودم برگشتم و عمو الیاس و حمید منو پیدا کردند . از نظر مامانم آخر دنیا بود و فکر هائی که توی اون لحظه میکرده باعث میشه هنوز هم روزی هزار بار خدا رو شکر کنه . پدر هم میگه توی اون لحظه ها دریا رو هم سیاه میدیده . حاج خانم هم کلی غصه خورد و مامانم رو بغل کرد و گریه کرد .
خدا هیچ پدر و مادری رو به این روش امتحان نکنه ![]()
![]()
بهرحال پدر هنوز زنده س و البته مو هم داره - قابل توجه خاله پریسا - و فقط مامانم دیگه اعتماد بهش نداره یک ثانیه منو بهش بسپره ![]()
خاله هاجر - زن عمو آرام - که اینجا پیشمون میاد به نکته های خوبی اشاره کرد : اول تعبیر من از مه بود که میگفتم : اگه بیاد توی ماشین بارون میاد . کلی حمید از این تعبیر ذوق کرد که البته نگو برای همه جالب بود . ![]()

یه مورد دیگه اینکه خاله هاجر یادآوری کردند که از شورابیل هم که رفتیم چیزی نگفتم . حیف از اونجا عکس ننداختیم ولی جای قشنگی بود .
پ . ن : از عکسهای محدودی استفاده کردیم چون به جز حمید از دیگران اجازه نداریم برای استفاده از عکسها . لطفا" اگه اجازه میدید بفرمائید که استفاده کنیم . - قابل توجه خاله هاجر و عمو آرام و بقیه عزیزان -


























امروز تولد 
