هفته گذشته دوبار رفتیم خونه عمو مهدی اینا . یه بار که مولودی داشتند که من از اونروز هی می گم اون خانومه بیاد مولودی بخونه و یه روز دیگه هم با عمو حامدینا رفتیم . محمد مهدی و من حسابی برای نی نی ذوق کردیم ولی وقتی مامان خواست نی نی رو بغل کنه محمد مهدی کلی بغض کرد و گریه کرد که مامان منو بغل کن . فکر کنید اون حسودس میکرد به جای من . ![]()
![]()


دیگه اینکه اینروزها که حسابی عصرهاش بلنده یا مهمونی و پارک هستیم و یا مهمون داریم که یه وقت حوصله مون سر نره ![]()

من وسواس عجیبی توی لباس پوشیدن دارم که مامانم میخواد منو بی تفاوت کنه . یعنی اگه یه لکه روی لباسم باشه سریع عوض میکنم . اگه یه دره جورابم کج باشه اونقدر درمیارم و میپوشم که درست شه که البته معمولا" آخرش منجر به گریه میشه ![]()

اینم یه نمونه ش که اونقدر روسری رو شل و سفت میکنم که دیگه مامان و پدر عصبانی میشن و روسری رو ازم میگیرند . اینجا هم این روسری رو از مامانی گرفتم و دارم یواش یواش به اون مرحله میرسم . ![]()

من و سارینا - نوه عموی مامانم ![]()
![]()













و البته اونقدر توی این دوروزه مجبور شد با همون پا بدو بدو کنه که کلا" یادش رفت .



امير عباس عزيز و خوشگل ما روز جمعه بعداز ظهر به دنيا اومد و غروب دلگير جمعه رو برامون پر از شادي كرد . عمو مهدي و فاطمه جون قدم نورسيده مبارك و انشاا... سايه تون صدو بيست سال روي سر امير عباس و بقيه ني ني هاتون باشه 






خاله مهرك عزيز و مهربون تولدت مبارك . آرزو ميكنم ساليان سال در كنار عمو امير و رادين عزيزمون و ... لحظه لحظه هاي زندگيتون پر از خوشي و خرمي و سلامت و كاميابي باشه 

يه چيز ديگه :