تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من
شهادت بزرگ بانوی اسلام تسلیت باد .

هفته گذشته دوبار رفتیم خونه عمو مهدی اینا . یه بار که مولودی داشتند که من از اونروز هی می گم اون خانومه بیاد مولودی بخونه و یه روز دیگه هم با عمو حامدینا رفتیم . محمد مهدی و من حسابی برای نی نی ذوق کردیم ولی وقتی مامان خواست نی نی رو بغل کنه محمد مهدی کلی بغض کرد و گریه کرد که مامان منو بغل کن . فکر کنید اون حسودس میکرد به جای من .

دیگه اینکه اینروزها که حسابی عصرهاش بلنده یا مهمونی و پارک هستیم و یا مهمون داریم که یه وقت حوصله مون سر نره

 

من وسواس عجیبی توی لباس پوشیدن دارم که مامانم میخواد منو بی تفاوت کنه . یعنی اگه یه لکه روی لباسم باشه سریع عوض میکنم . اگه یه دره جورابم کج باشه اونقدر درمیارم و میپوشم که درست شه که البته معمولا" آخرش منجر به گریه میشه

اینم یه نمونه ش که اونقدر روسری رو شل و سفت میکنم که دیگه مامان و پدر عصبانی میشن و روسری رو ازم میگیرند . اینجا هم این روسری رو از مامانی گرفتم و دارم یواش یواش به اون مرحله میرسم .

من و سارینا - نوه عموی مامانم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 8:53 |
سلام . ممنون از دعای همگی .

عمو حمید - شوهر خاله م - روز یکشنبه بعد از ظهر از بیمارستان مرخص شدند و الان توی خونه در حال استراحت هستند .خدا رو شکر حالشون رو به بهبوده ولی باید مدتی رو خونه باشند . حالا یعنی مریضاش چکار میکنند ؟ اونروز باز من کلی ببعی بازی کردم .

 

روز یکشنبه هم ما یه مهمونی بازی خیلی عالی توی خونه داشتیم با دوستای عزیزمون که فعلا" چون عکس نمیتونم بذارم از توضیح معذورم

اینم مهمونای نازمون - خیلی بهمون خوش گذشت

امروز با مهدمون میریم اردو . رضایت نامه داده بودند که مامانم امضا کنه و مامانم کلی ذوق داشت . برای همین دوربینمون نیست دیگه . صبح مامان داد خاله بهار که ازمون توی اردو عکس بندازه فردا با یه عالمه عکس برمیگردم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:5 |
روز چهارشنبه اومدم سرکار مامانم و رفتیم نمایشگاه و من اونقدر شیطنت کردم که خدا میدونه ولی خیلی خوش گذشت .

خوشگل خانم سرکار مامان

نمایشگاه کتاب - خاله مریم و عمو داماد و عمو محمود و حمید رو هم اونجا دیدیم و من کلی ذوقیدم

پنجشنبه هم رفتیم عروسی که البته چون خاله نسرین و عمو حمید که بیمارستانه نمیومدند مامانم دوست نداشت بره ولی رفتیم .

آماده برای عروسی

من و پسر خاله هام توی عروسی

شب توی راه برگشت از عروسی توی حالت خواب و بیداری : همه زندگی ام خاطره است .

به نظر شما این جمله چجوری رفته بود تو مغز عسل خانم که اونقدر تکرار کرد که خوابش برد .

جمعه هم حمید اومد و رفتیم ببعی خریدیم و رفتیم خونه حمیدینا و بعد هم خونه مادر جون . شب که برگشتیم خونه تو خواب و بیداری گفتم : منو بگذارید توی تختم . بعد که فکر کردند من خوابیدم و رفتم که بخوابند یهو بیدار شدم و گفتم : مامان یادت رفت من مسواک نزدم ؟و دوباره از اول شروع شد مسواک و بعد لالا .

امروز عمو حمید باید یه عمل برای قلبش انجام بده که خیلی حیاتیه و مهم و همینطور یه عزیز دیگه مون . لطفا" بازم برای همه دعا کنید

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:31 |
سلام

پای مامانم در اثر بی احتیاطی خانم آمپول زن ورم کرده بود و چون روی عصبش زده بود باعث شده زانوش هم آسیب ببینه که البته قراره خاله فرشته بره و حسابشو برسه و البته اونقدر توی این دوروزه مجبور شد با همون پا بدو بدو کنه که کلا" یادش رفت .

پریروز هی به مامانم گفتم دلم درد میکنه و آخرش دوبار گلاب بروتون بالا آوردم . مامانم هم که از مریضی شایع شده بین بچه ها حسابی چشمش ترسیده کلی دلواپس شد ولی با شور تلفنی با دکتر ناطقیان و خاله فرشته و خاله نسرین به همون دوبار ختم شد .

دیروز هم از مهد رفتیم پارک و من حسابی بازی کردم و بعد رفتیم خونه .

مشغول بچه داری  

آخر شیطنت .

اینروزها حسابی خانم شدم و مامانم کلی برام ذوق میکنه . تا از مهد میام میرم توی اتاقم لباسمو عوض میکنم و تا میکنم میذارم توی کمدم . زودی میام توی آشپزخونه و صندلی رو میکشم و دستمو میشورم و خشک میکنم و شیر میریزم و عصرونه مو میخورم و میرم دنبال بازی .

 چند روز پیش داشتیم جائی میرفتیم گفتم : مامان دیش دارم

مامان : اشکال نداره الان میرسیم .

من : مامان الان میریزه آبروم میره ها

پ. ن : شوهر خاله کوچیکه - شوهر خاله نسرین - من که روانپزشکه بدلیل عارضه قلبی از دیشب توی بیمارستان و بخش سی سی یو بستریه . لطفا براش دعا کنید . حسابی مامانمینا شوکه شدند

خدایا به حق خوبهای عالم  همه مریضها رو شفا بده

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:29 |
اميرعباس كوچولو

امير عباس عزيز و خوشگل ما روز جمعه بعداز ظهر به دنيا اومد و غروب دلگير جمعه رو برامون پر از شادي كرد . عمو مهدي و فاطمه جون قدم نورسيده مبارك و انشاا... سايه تون صدو بيست سال روي سر امير عباس و بقيه ني ني هاتون باشه مامانم هم كه  ديگه ميدونيد عاشق بچه از اون روز هي عكسشو نگاه ميكنه و قربون صدقه ش ميره

و اما از خودمون بگم :

روز پنجشنبه عمو حامدينا اومدند خونمون و من كلي با محمد مهدي بازي كردم . البته اولش بازي ميكرديم ولي بعد كه اون يه ذره اذيتم كرد ديگه هي گريه كردم شب هم باهم رفتيم پارك

روز جمعه هم خونه حميدينا رفتيم و بعدش هم خونه خاله فرشته كه مامانمو كه يه ذره احساس بيحالي ميكرد معاينه كنه . 

و نتيجه اينكه مامانم همون موقع مجبور شد بره بيمارستان و پنادور بزنه و بدنش حساسيت داد و كل پاش از كار افتاد و نتونست حركت بده و شنبه رو مجبور شديم با هم بمونيم خونه . چون منم شبش هي سرفه ميكردم كه طي تماس با عمو دكتر ناطقيان ، عمودكتر گفت نيازي نيست بريم پيشش و بهتره يه شربت شبها بخورم . ديروز چون مامانم حالش بد بود و اصلا" نا نداشت حرف بزنه من خيلي بيحوصله شدم و چند بار با مامانم دعوام شد خوب چكار كنم من مامانمو مثل هميشه شاد و سرحال دوست دارم .

در مورد خون دماغ شدنم هم قرار شده تا مدتي بينيم رو چرب كنيم تا چك كنيم كه بهتر ميشه يا نه . توي اين مدت يه بار ديگه سرم خورد به مبل خونه حميدينا و خون اومد ولي اينبار خيلي كم . الان خودم صبح تا پا ميشم اول بينيم رو چرب ميكنم . مرسي از همتون كه نگرانم بوديد .

سوال فلسفي جديد : اون روز كه عمو حامدينا خونمون بودند و حميد هم بود رفتيم پارك . توي پارك من داشتم آب ميخوردم و محمد مهدي خواست من بهش ندادم . حميد ميخواست منو نصيحت كنه گفت : اگه به كوچولوها آب ندي خدا دوستت نداره ها . من : اصلا" خدا كجاست ؟ همه : بعد خودم گفتم خدا توي آسموناست . همه جا هست ما رو ميبينه

پ . ن : براي مامانم دعا كنيد كه پاش خوب بشه من تا ميبينمش بغض ميكنم و ميگم مامان عين پيرزنا شدي .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:6 |

سلام . مرسی که نگران سرماخوردگی من بودید . خدارو شکر تو حد آبریزش خفیف موند و پیشرفت نکرد . فقط چیزی که الان وجود داره و حسابی مامانمو نگران کرده خون دماغ شدن منه .

چند روز پیش داشتم با حمید بازی میکردم و سرمو که بلند کردم همینطور یه سره  خون میومد . همه حسابی نگران شدند و بدیش این بود که خیلی شدید بود و قطع هم نمیشد . چند وقت پیشها هم وقتی بابا و مامان عمو مهدی خونمون بودند همینطور شده بودم . مامانم حسابی نگران میشه و هول میکنه . ایندفعه همچین خون اومد که تمام لباسهای من و حمید خونی شد . . سریع حمید منو برد توی تراس که به بهونه دیدن ستاره ها سرمو بالا بگیرم و مامانم هم یخ آورد و خودم روی سرم نگهداشتم و بالاخره بند اومد . حالا قرار شد یه سر بریم پیش متخصص گوش و حلق و بینیم که البته الان رفته کربلا . مامانم فعلا" با پماد بینیم رو چرب نگه میداره تا دوباره اونجوری نشم تا دکترم برگرده .

من که بعدش حسابی سرحال میشم ولی مامانم میگه هربار صدسال پیر میشه

این آخر هفته هم یه سر رفتیم خونه خاله فرشته و بعد هم عمومجتبی اینا و حمید اومدند و همش باهم بودیم .

جمله جدید : دیروز تا حمید رو دیده میگه : حمید دورت بگردم

پ.ن : حمید و ... بقیه دوستانی که ازشون اسم میبریم همه از دوستان خیلیییییییییییییییییییی صمیمی پدر هستند . پدر چون برادر نداره دوستاش عین برادرش میمونند و حسابی ارتباطمون باهم زیاد هست .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:16 |
میگم دیدید مامانم چقدر آپ تو دیته . تولد آرتا خان که خورده بود به زمان دپرسیش و کلا" یادش رفت . امروز اومده میبینه ای دل غافل چند روز پیشها تولد خاله مهرک بوده و خبر نداشته . ولی اینو راست میگه کلا" خبر نداشته . بهرحال ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه س

من و خاله مهرك

خاله مهرك عزيز و مهربون تولدت مبارك . آرزو ميكنم ساليان سال در كنار عمو امير و رادين عزيزمون و ... لحظه لحظه هاي زندگيتون پر از خوشي و خرمي و سلامت و كاميابي باشه

و اما خودم : پريشب حالت سرما خوردگي پيدا كردم و آبريزش بيني . البته ديروز حالم بهتر بود . ولي خوب وقتي مامان منو گذاشت پيش پدر و رفت كلاس و بعد هم حميد اومد دنبالمون و رفتيم خونه خيلي دلم گرفته بود و هي الكي گريه كردم . اونقدر كه وقتي مامانم هم ميخواست بغلم كنه فرار ميكردم و گريه ميكردم تا اينكه گريه مامانم هم دراومد و من وقت ديدم مامانم گريه ميكنه زودي بوسش كردم و دوباره شدم همان دختر ناز و خوب . حالا علتش چي بود ؟ نگو گرسنه م بود و بهونه ميگرفتم . يكي نيست بگه خوب وقتي گرسنه اي چرا گريه ميكني خوب بگو و غذا بخور . آخه روزهائي كه من ناهارمو توي مهد كامل نميخورم اگه مامانم باشه زودي كيفمو چك ميكنه و وقتي بقيه غذامو ميبينه بهم غذا و عصرونه مفصل ميده ولي ديروز كه نبود كيفمو چك كنه

اینجا اومدم به حمید میگم پول بده برم برات بستنی بخرم . دقت کردید که برات

من يه عادت جالبي دارم اونم اينكه هرساعتي كه خاموشي بدهند من دوثانيه بعدش خوابم . اين قانون اگه خونه باشيم يعني ساعت ۹ شب و اگه مهموني باشيم ميشه ساعت ۱۲ شب . ديشب هم چون خونه بوديم و حميد هم زود رفت خونشون من ساعت ۹:۳۰ رفتم براي خواب و دوثانيه بعدش خواب بودم . يه چيز ديگه :

- اينروزها به طور كاملا" منطقي براي  هرچيز توضيح خاص خودشو ميارم . مامان از اينهمه تغيير خيلي تعجب ميكنه .

- همچنان در برخورد اول با همه آدمها کلی خجالتی هستم . ولی وای به روزی که یخم باز بشه

رفتيم عكسهاي آتليه رو گرفتيم و اونجا ايليا و خاله سميه (ستاره طلائي ) رو ديديم . هرچند من اول مريضيم بود و كلي بيحال بودم ولي مامانم كلي ذوق كرد . ديروز هم مامانم با خاله لیلی تلفنی صحبت کرد و کلی خوشحال شد . مرسی خاله لیلی که زنگ زدی

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:59 |