سلام . همونطور که گفتم توی این چندروز همش با حمید بودیم . یعنی از سه شنبه شب اونا اومدند خونمون تا پنجشنبه و من تا میتونستم حسابی شیطونی کردم و خودمو برای حمید لوس کردم . چهارشنبه شب با هم رفتیم خونه عمو فیض الهی و من حسابی بازی کردم . هی رفتم توی تراس دور زدم اومدم توی اتاق . آخه خونشون خیلی کوچولو و ناز بود و منهم برای خودم یه جا پیدا کرده بودم برای دور زدن . 

پنجشنبه شب هم رفتیم خونه عمو حامدینا - چهلم بابای عموحامد - و کلی به محمد مهدی محبت کردم . هی براش آب و شیرکاکائو و حلوا میاوردم بخوره و البته هرموقع هم من تشخیص میدادم باید آب میخورد . ![]()

دوباره شب برگشتیم خونه ما و جمعه بعد از ظهر هم رفتیم پارک و بعد هم با عمو مجتبی اینا رفتیم خونه حمیدینا و بعد برگشتیم خونه . هنوزم وقتی با حمید هستم حسابی خودمو لوس میکنم و بغل هیشکی نمیرم . والبته لج همه هم درمیاد .
پس من کی بزرگ میشم ؟![]()

جملات کوتاه : مامان جوراب منو دودیزی ؟
- دوزیدی شنیده بودیم ولی این دیگه خیلی جدید بود -
پ . ن : مامان پنجشنبه صبح که از خواب پاشدم بهم گفت که برای عمو دعا کنم . - پیرو اینکه قبلا" که حمید میخواست خونه بخره حاج خانم بهم یاد داده بود بگم خدایا حمید زودتر خونه بخره - اونموقع یکسال و نیمه بودم - تا مامان گفت دعا کن . گفتم خدایا حمید خونه بخره و هرچی هم مامان گفت باز همینو گفتم تا بالاخره یه جمله گفتم که مامان کلی خنده ش گرفت :
" خدایا یه امروز هرچی عمو رضا میگه " ![]()
![]()
پ. ن ۲: اگه یه وقت دیدید ییک داره توی خیابون بلند بلند " سرزد از افق " میخونه و داد میزنه بدونید من هستم ![]()
































و اما یه خبر خوب و مهم :
خاله مریم عزیز ما- خواهر عمو مهدی - دیشب بعله برونش بود .



سال نوی همگی شما مبارک و امیدوارم تعطیلات به همگی خوش گذشته باشه . 





