تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من

سلام . همونطور که گفتم توی این چندروز همش با حمید بودیم . یعنی از سه شنبه شب اونا اومدند خونمون تا پنجشنبه و من تا میتونستم حسابی شیطونی کردم و خودمو برای حمید لوس کردم . چهارشنبه شب با هم رفتیم خونه عمو فیض الهی و من حسابی بازی کردم . هی رفتم توی تراس دور زدم اومدم توی اتاق . آخه خونشون خیلی کوچولو و ناز بود و منهم برای خودم یه جا پیدا کرده بودم برای دور زدن .

 

پنجشنبه شب هم رفتیم خونه عمو حامدینا - چهلم بابای عموحامد - و کلی به محمد مهدی محبت کردم . هی براش آب و شیرکاکائو و حلوا میاوردم بخوره و البته هرموقع هم من تشخیص میدادم باید آب میخورد .

دوباره شب برگشتیم خونه ما و جمعه بعد از ظهر هم رفتیم پارک و بعد هم با عمو مجتبی اینا رفتیم خونه حمیدینا و بعد برگشتیم خونه . هنوزم وقتی با حمید هستم حسابی خودمو لوس میکنم و بغل هیشکی نمیرم . والبته لج همه هم درمیاد . پس من کی بزرگ میشم ؟

جملات کوتاه : مامان جوراب منو دودیزی ؟ - دوزیدی شنیده بودیم ولی این دیگه خیلی جدید بود -

پ . ن : مامان پنجشنبه صبح که از خواب پاشدم بهم گفت که برای عمو دعا کنم . - پیرو اینکه قبلا" که حمید میخواست خونه بخره حاج خانم بهم یاد داده بود بگم خدایا حمید زودتر خونه بخره - اونموقع یکسال و نیمه بودم - تا مامان گفت دعا کن . گفتم خدایا حمید خونه بخره و هرچی هم مامان گفت باز همینو گفتم تا بالاخره یه جمله گفتم که مامان کلی خنده ش گرفت :

" خدایا یه امروز هرچی عمو رضا میگه "

پ. ن ۲: اگه یه وقت دیدید ییک داره توی خیابون بلند بلند " سرزد از افق " میخونه و داد میزنه بدونید من هستم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 12:48 |
سلام . من دوباره شیطون تر از قبل برگشتم .

هتل پتروشيمي تبريز

اونروز كه مامانم ازتون خواست براش دعا كنيد تا از اون حال و هوا در بياد من خودم زودي دست به كار شدم وتا اومد مهد دنبالم كلي خندوندمش .

من : مامان راستي يه چيزي يادم رفت بگم .

مامان : بگو مامان جان .

من : ديشب مادرشوهرم زنگ زد و بهم گفت كجا بودي ؟

مامان : كي زنگ زد .؟(دقيقا" اين شكلي بود)

من : مادر شوهرم ديگه . منم محكم رفتم تو شيكمش

مامان :

جالبي اين قضيه به اينه كه مامان من از كلمه مادرشوهر متنفره و هيچ وقت از اين كلمه استفاده نميكنه . آخرش مامانم به اين نتيجه رسيد كه ما توي مهد از صبح تا ميشينيم غيبت مادرشوهرامونو ميكنيم

بعداز ظهرش وقتي حاج خانم ازم پرسيد مادر شوهرت كيه ؟ گفتم حميد

الان ديگه افتادم تو كار خيالبافي و اينا و دائما" درحال صحبت كردن هستم .

ديروز هم من و پدر خونه بوديم و مامان رفت سركار و بعداز ظهر هم حميد و حاج خانم اومدند و من كلي ذوق كردم و خوشحال بودم . فكر كنم يه دوسه روزي با هم هستيم .

راستي من دوسه روز پيش عمو داماد رو ديدم . اونم وقتي پاي عمو مهدي اوف شده بود و رفتيم خونشون . خاله مريم و عمو داماد هم اونجا بودند . البته بگذريم كه بنده چسبيدم به حميد - يه ذره ش از ترس آتل پاي عمو مهدي - ولي بعدش هي پرسيدم كه مامان پس ماشين عروس داماد كو ؟

پينوشت : عمو خوابالوي عزيز از من مطمئن باشيد . مامانم از امروز كه بهم برسه بهم ياد ميده چي بگم . فكر كنم خدا هنوز منو بيشتر از همه دوست داشته باشه

پينوشت ۲ : مرسي از همتون كه به فكر مامانم بوديد . خودش ميگه دپرسيه فصليه . البته وقتي به من ميرسه كه من  چيزي نميبينم جز بازي و شوخي و خنده . ولي مثل اينكه وقتي تنهاست خيلي تو خودشه

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 8:21 |
این روزها بازار عید دیدنی و دید و بازدید حسابی داغه و ما هرروز یا چند روز یکبار میریم عید دیدنی و یا مهمون داریم . روزهائی هم که مهمون نداریم به پارک میگذره . برای همین خیلی خوش میگذره . فرزند سالاریه دیگه

خونه عموی مامانم - اینم دختر عموی مامانم که مامانم عاشقش شده . بلا بدور مامان منم تا بچه میبینه به قول مونا جون انگار اجاقش کوره آب از لب و لوچه ش آوویزون میشه . خدا به داد من برسه چند روز دیگه نی نی عمو مهدی اینا به دنیا بیاد میخواد چکار کنه

پارک نزدیک خونه - ۱۹ فروردین - با حمید رفته بودیم

جلوی در مهدکودکمون - ۲۰ فروردین که مامان اومده بود جلسه و من با خودم مسابقه دو میدادم

خونه حمیدینا - اینقدر این پیشی رو دوست دارم حیف نمیذارن بیشتر از این نزدیکش بشم

پنجشنبه ۲۱ فروردین - خانم پیکاسو درحال نقاشی کردن

پنجشنبه ظهر با عمو مجتبی و الیاس و حمید رفتیم پارک چیتگر و تا شب اونجا بودیم کلی خوش گذشت و من بازی کردم و البته اونقدر ماءالشعیر خوردم که بماند

اینم عصرونمون

پنجشنبه شب هم که برگشتیم خونه همه خاله هام و مامانی اومدند خونمون و من کلی پذیرائی کردم

دوباره جمعه بعد از ظهر رفتیم چیتگر و اینبار با حمید و الیاس و عمو فیض الهی اینا و اینبار هم کلی خوش گذشت .

و البته دیشب که داشتم خاک بازی میکردم و خاک هارو پرت میکردم حمید میخواست کف دستمو تمیز کنه یه ذره خشونت به خرج داد و من که اصلا" ازش انتظار نداشتم کلی خودمو براش لوس کردم و گریه کردم که البته اونم کلی عذاب وجدان گرفت

چند تا خبر از گذشته :

حروف الفبای انگلیسی رو به صورت کامل هفته دوم اسفند حفظ شدم .

توی مسافرت از صدقه سری همسفران عزیزمون یه عالمه حروف کاربردی یاد گرفتم که نمیدونم چرا هربار استفاده میکنم مامانم قیافه ش یه طوری میشه و سعی میکنه به روی خودش نیاره . البته توی این چندوقت همه شو به جز یه دونه از یاد بردم و الان تا استفاده میکنم و مربیمون میگه چی ؟ زودی میگم گفتم خیار شور

لطفا" برای مامانم یه ذره دعا کنید . نمیدونم چرا جدیدا" اینطوری شده

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 10:57 |

چهارشنبه سوری ۸۶ - جلوی خونه مامانی .

شب عید ۸۷ - عیدی مامان . کلی ذوق کردم

من و آرتا نازنازی و عیدی هامون - مرسی خاله هانیه  عیدیتون محشر بود

اینجا آرتا میخواست منو بوس کنه من نمیذاشتم . مامانم کلی دلش برای آرتا عسلی سوخت

من و محمد مهدی توی ماشین - تبریز حرکت به سوی منزل اقوام مامان برای تبریک عید -۵ فروردین

عیدی حمید - ۱۰ فروردین - از اونروز هرروز که خونه هستیم من کنسرت دارم

سیزدهم فروردین

روز چهاردهم فروردین که مامان و خاله سمیرا من و محمد مهدی رو بردند پارک

و اما روز آخر تعطیلات قرار شده بود با خاله مهرک و خاله آرزواینا بریم چیتگر که نیم ساعت مونده به قرار خاله آرزو اعلام کرد که نمیتونه بیاد و حال مامانم حسابی گرفته شد و این باعث شد خیلی چیزا مثل فلاسک چای و لیوانها و عیدی بچه ها رو جا بذاره ولی رادین عزیز یه عیدی خوشگل به من داد . مرسی خاله مهرک . مرسی عمو امیر و مرسی رادین عزیزم ببخشید که من آخرش حسابی بداخلاق شده بودم . وقتی سوار ماشین شدیم بلافاصله خوابیدم آخه مامانم میخواست نذاره من بخوابم که خوابم تنظیم شه .ولی نشد

پروژه جدید : از دیروز : مامان من تو دلم نی نی دارم

مامان :نه عزیزم فکر نکنم . چون شما باید بزرگ بشی پروفسور بشی . عروس بشی . بعد نی نی داشته باشی .

من : نه من بزرگ شدم عروس شدم شما هم دومادی

پروژه جدید شماره ۲ : من داداش دارم اسمش هم حمید . (با این تفاصیل بنده در دوسالگی اولین بچه مو به دنیا آوردم )

و اما یه خبر خوب و مهم :

خاله مریم عزیز ما- خواهر عمو مهدی -   دیشب بعله برونش بود .

خاله مریم عزیز برات یه دنیا خوشبختی و سلامت و سعادت آرزومندیم ما هنوز عمو داماد رو ندیدیم ولی مطمئنیم قدر عروس خوشگلمونو خوب میدونه و براش آرزوی خوشبختی میکنیم .

این یعنی اینکه پیش بسوی خرید لباس برای یه عالمه عروسی که تو خانواده جدیدی در پیش داریم هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

الهی هرسال براتون مبارک باشه و پر از خبرهای خوب

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 11:0 |

هفت سین کوچیک خونه ما

سلام

. سال نوی همگی شما مبارک و امیدوارم تعطیلات به همگی خوش گذشته باشه . به ما هم کلی خوش گذشت . روز اول عید برای تحویل سال رفتیم خونه مامانی و همگی اونجا بودیم و بعد هم خاله فرشته اینا خداحافظی کردند و رفتند کربلا . ما هم رفتیم خونه مادر جون برای تبریک

من و پسر خاله هام - روز اول عید - خونه مامانی

روز دوم عید هم با خاله نسرین و خاله فرانک اینا و مامانی اینا حرکت کردیم به سمت تبریز . اونجا هم اونقدر با محمد مهدی و امیر حسین شیطونی کردیم که هتل رو به هم ریخته بودیم .

من کنار سفره هفت سین هتل -تبریز

من و امیر حسین و محمدمهدی محوطه هتل

من و حسان و محمدمهدی - ائل گلی زیبا

من و پسر خاله هام - کندوان

کندوان

یه روز هم آرتای عزیز و مامان و خاله مهربونش زحمت کشیدند و اومدند هتل . البته مامانم هی دنبال یه فرصت میگشت که بریم پیششون ولی نمیشد  ولی خاله هانیه اومد و مامانم کلی خوشحال شد .  البته من طبق معمول کلی ناز کردم .

بقیه عکسهام بمونه برای بعد یعنی دیگه آپلود نمیشه

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 10:10 |