سلام ما امروز صبح با دوساعت تاخیر برگشتیم و جای شما خالی حسابی شیطونی کردیم . البته من و مامانم ![]()
اول اینکه پنجشنبه صبح من که خواب بودم تا برسیم فرودگاه وقتی رسیدم دیدم توی یه هتل هستیم که توش یه عالمه چیزهای عجیب و غریب بود . یه سری آدمهائی که هی به من میگفتند : "واتس یور نیم " what.s your name?
پنجشنبه رفتیم یه جائی کلی بازی کردیم . یه عالمه اسباب بازی داشت و حسابی کیف داد . جمعه صبح هم خاله مرجان و اوستا و عمو محمد اومدند دنبالمون رفتیم پارک . من و اوستا حسابی بازی کردیم ولی آخراش به خاطر آفتاب یه ذره کلافه شدم و نق نق کردم. بعد هم رفتیم خونه اوستا اینا و بازی کردیم . البته من یه ذره شیطونی هم کردم
اینم از اونجائی شروع شد که آنوشا هم اومد و آنوشا و اوستا یکی یه دونه توپ داشتند و من نداشتم و خواستم توپ اوستا رو بگیرم که نشد و منهم از اون به بعد گارد گرفتم ![]()





توی این صحنه مامانم از خجالتش رفت کنار و عمو محمد اومد سرسره رو از دست ما نجات داد ![]()
مرسی عمو محمد و خاله مرجان و اوستای عزیز به ما خیلی کنار شما خوش گذشت ![]()
![]()
و مامانم قول داده بود بازم شما رو میبینیم که نشد . منم تا برگردیم میگفتم مامان خاله مرجان کو ؟![]()
بقیه گزارش سفر باشه برای بعد باشه ؟![]()
![]()
![]()
پ . ن : امتحان مامانم هم خوب بود و انشاا... دیگه آخرین امتحانش بود و از فردا دور جدید شروع میشه : پیش بسوی زبان فرانسه ![]()




















