تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من

سلام ما امروز صبح با دوساعت تاخیر برگشتیم و جای شما خالی حسابی شیطونی کردیم . البته من و مامانم

اول اینکه پنجشنبه صبح من که خواب بودم تا برسیم فرودگاه وقتی رسیدم دیدم توی یه هتل هستیم که توش یه عالمه چیزهای عجیب و غریب بود . یه سری آدمهائی که هی به من میگفتند : "واتس یور نیم " what.s your name?

پنجشنبه رفتیم یه جائی کلی بازی کردیم . یه عالمه اسباب بازی داشت و حسابی کیف داد . جمعه صبح هم خاله مرجان و اوستا و عمو محمد اومدند دنبالمون رفتیم پارک . من و اوستا حسابی بازی کردیم ولی آخراش به خاطر آفتاب یه ذره کلافه شدم و نق نق کردم. بعد هم رفتیم خونه اوستا اینا و بازی کردیم . البته من یه ذره شیطونی هم کردم اینم از اونجائی شروع شد که آنوشا هم اومد و آنوشا و اوستا یکی یه دونه توپ داشتند و من نداشتم و خواستم توپ اوستا رو بگیرم که نشد و منهم از اون به بعد گارد گرفتم

 

توی این صحنه مامانم از خجالتش رفت کنار و عمو محمد اومد سرسره رو از دست ما نجات داد

مرسی عمو محمد و خاله مرجان و اوستای عزیز به ما خیلی کنار شما خوش گذشت و مامانم قول داده بود بازم شما رو میبینیم که نشد . منم تا برگردیم میگفتم مامان خاله مرجان کو ؟

بقیه گزارش سفر باشه برای بعد باشه ؟

پ . ن : امتحان مامانم هم خوب بود و انشاا... دیگه آخرین امتحانش بود و از فردا دور جدید شروع میشه : پیش بسوی زبان فرانسه

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 14:5 |

نازدونه توی هواپیمائی - البته به قول خودش

عروسک قشنگ و شیرین من امروز سی ماهه میشه . تصمیم داریم امشب یه جشن کوچولو بگیریم که البته چون مصادفه با مسافرتمون ممکنه فقط به یه کیک و شمع ختم بشه .

پرنسس کوچولوی من توی این دوسه ماه اخیر به وضوح تغییر کرده . دیگه حسابی بزرگتر شده . به راحتی ابراز علاقه میکنه و البته شدیدا" به من وابسته س .

هنوز هم عاشق کتاب خوندن و نقاشی کشیدنه . اگه هزار بار هم یه کتاب رو براش بخونی خسته نمیشه و البته با یکی دوبار خوندن هم کل کتاب رو حفظ میشه و اگه بخوای موقع کتاب خوندن بهش کلک بزنی و یه صفحه رو نخونی سریع اعتراضش بلند میشه .

قشنگ بهترینم سی ماهگیت مبارک .

توی این چند روز حسابی با حمید رفته سرزمین عجایب و خوش گذرونده .

پریشب طبق معمول بنده دوباره مریض بودم و ایشون داشتند منو معاینه میکردند که بعد از معاینه یه کاغذ و خودکار برداشت شروع کرد : دقیقا" مثل عمو دکتر ناطقیان

آبریزش بینی داری باید کلروسدیم بریزی . یه قرص برات مینویسم با ماست بخوری -دقیقا" ویزیت اخیر عمو دکتر - آخه آدم اگه عاشق این خانم دکتر کوچولو بشه باید چکار کنه .

 بهش گفتم : ببخشید من عاشق شما شدم چکار کنم : گفت شربت بخور . دختر خوبی باش باشه آفرین

دیشب خونه مادر جون - مادر پدر - بودیم . بعد از شام خوردن رو به من : مامان بیا بریم بازی کنیم .

من : نه عزیزم باید اول ظرفها رو جمع بعد .

نازنین فاطمه : نه مامان بیا بریم مادر جون جمع میکنه بعد رو به مادر جون : مادر جون لطفا" اینا رو جمع کن ما بریم بازی کنیم

مادر جون : باشه چشم شما برید بازی کنید .

خانم کوچولو رو به من : ببین مادر جون داره میگه حرفشو گوش کن

من :

ما فردا صبح زود عازم سفر هستیم همگی با هم . تا دوشنبه فکر نکنم بتونم سر بزنم . برامون دعا کنید و فراموشمون نکنید تا برگردیم . البته به شرط اینکه بتونیم از دست گزارش تحلیل بودجه شرکتها  دربریم من یه عالمه کار دارم که هنوز به هیچ کدوم نرسیدم

اینم یه اثر هنری دیگه از خانم پیکاسو

پ . ن : اوستای عزیز و یاسمین عزیزم از لطف هردوتون ممنونم . به امید دیدار

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 8:27 |
قربون خنده ت

سلام

دیروز تولد سه سالگی محمد مهدی بود و ما رفتیم خونه خاله فرانک اینا و البته حسابی بهمون خوش گذشت .

محمد مهدی عسلی تولدت مبارک

من که از چند روز قبلش شروع کرده بودم به اینکه مامان بریم خونه محمد مهدی اینا که بخونیم :

هپی بریزدی تو یو (happy birthday to you )اونجا هم که رفتیم از لحظه ای که رسیدم گیر دادم که کیک رو بیارید

دیروز بعد از تولد هم رفتیم خونه عمو حامدینا و کلی با اون یکی محمد مهدی بازی کردم . البته یه ذره هم شیطنت کردم . وقتی داشتیم برمی گشتیم پدر گفت : ببین دخترم امرو حسابی بازی کردی ولی یک دوتا کار بد هم کردی که ...

تا پدر بخواد ادامه بده خودم گفتم محمد مهدی رو یه کوچولو اذیت کردم اونم ناراحت شد . ببخشید دیگه اینکارو نمی کنم خوب این یعنی اینکه دیگه به بقیه ش اشاره نشه . خوب راهیه دیگه مگه نه ؟

اینروزها کارم شده هی راه میرم همه رو معاینه میکنم برای خودم شدم یه پا خانم دکتر . با این وسایل پزشکی حسابی سرم شلوغ شده . راستی یه چیزی این سری کتابهای شغل آینده من چرا شغل قصاب رو نداره من الان هرروز گیر میدم به مامانم که کتاب قصاب رو نخریدی ها

راستی این دوسه روز اخیر رو هم همه ش با حمید بودم . آخه مامانم امتحان داره و من باید سرم گرم بشه دیگه

ما آخر هفته یعنی از پنجشنبه صبح تا یکشنبه شب یه سفر در پیش داریم که فکر کنم قراره با شغل خلبان ها هم آشنا بشم . چون مامانم امتحان داره ما میریم مسافرت که من فعلا" چیز زیادی نمیدونم فقط میدونم که خاله هام به مامانم میگفتند که منو بذاره پیششون ولی من پاسپورتم فرستاده شده و ویزام اومده پس در نتیجه منم میرم هوراااااااااااااااااااااااااااااولی من نمیدونم مامانم چرا اینهمه دلشوره داره . لطفا" از الان براش انرژی مثبت  بفرستید بشینه حداقل این چندروزه رو درس بخونه آخه امتحانش شنبه س فقط حیف که اونموقع که ما میریم خاله آرزو اینا اونجا نیستند یه ذره با آرش خوش بگذرونیم ممکنه مامانم تا اونموقع سربراه بشه بخواد درس بخونه و نتونه بیاد دوباره آپ کنه که البته با شناختی که من از مامانم دارم بعیده

پ . ن : توی این چند روز که مامانم درس میخونه و کلاس داره - حالا مامانم هم درس نخوند نخوند این یه هفته آخر یادش افتاده بخونه - من همه ش با حمید هستم و با هم گردش میریم یه روز رفتیم بوستان و یه روز رفتیم کانون و دیشب هم رفتیم سرزمین عجایب . خیلی کیف داد ولی من و مامانم حسابی دلمون برای هم تنگ شده بود و وقتی برگشتم دلم نمیومد از مامانم جدا بشم . الان هرجا که میخواهیم بریم زودی میپرسم مامانم هم میاد ؟دیشب مامان گفت که وقتی سوار هواپیما شدیم میبرم خلبان رو نشونت میدم که ببنی چجوری هواپیما رو میرونه . زودی گفتم : مامانم هم میاد ؟ و وقتی جواب بله رو شنیدم کلی ذوق کردم و بعدش تا مامان خواست بهم بگه خلبان هواپیما چجوری و چه شکلیه زودی گفتم : مامان یادته امام خمینی هم از هواپیما اومد خلبان پیشش بود مامانم دقیقا" قیافه ش این شکلی شد کجا دیدم یعنی ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 8:58 |
از دعاي همه شما دوستاي خوبم من بهترم . فقط شبا اونقدر سرفه ميكردم كه نميتونستم بخوابم و پاميشدم و به حالت نشسته تكيه ميدادم به تخت و ميخوابيدم آخه تا ميخوابيدم سرفه ميومد سراغم ولي در طول روز حالم خوبه و هيچ نشونه اي ندارم . البته ديشب رو خدارو شكر خوب خوابيدم و اصلا" بخاطر سرفه پانشدم . بعد از دو روز خونه موندن از ديروز رفتم مهدكودك .

ديديد همه بچه ها وقتي مريض ميشن حسابي بهونه گير و لجباز ميشن . ولي من ايندفعه برعكس بودم . اونقدر خوش اخلاق و حرف گوش كن شده بودم كه نگو داروهامو به موقع ميخوردم . راحت كلروسديم استفاده ميكردم و البته پوآر رو هم همينطور . بهرحال مامانم كلي كيف كرد كه من اينقدر دختر خوبي شدم البته بودم ها . تقصير خودش بود از بس چند وقت بود كلافه بود منم كلافه شده بودم كه الان هردومون خوبيم و همه ش هم بخاطر دعاهاي همه شماست . مرسي

چند وقت پيش بخاطر فوت يكي از بستگان رفته بوديم مسجد و خاله فرانك هم كه دستشو عمل كرده بود و بخيه شو نكشيده بود داشت اذيت ميشد . خاله فرشته همونجا توي مسجد سريع بخيه هاشو كشيد و نتيجه اينكه الان من تمام مدت ميگم : من ميخوام مثل خاله فرشته دكتر بشم كه بخيه بزنم اثرات خوندن كتابهاي "شغل آينده من " هست كه از لحظه اي كه ميرسيم خونه مامانمو مجبور ميكنم برام بخونه تا بخوابم . منهم هي شغل عوض ميكنم

يه سوال :‌چرا از اونموقعي كه من موهامو كوتاه كردم مامان كمتر از من عكس ميگيره ؟

عسل نانازي

اين عكس هم از همون عكسهاي قديميه الان ديگه همه ميدونيد كه موهام كوتاه شده و البته بخاطر مريضيم لاغرتر هم شدم

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 8:15 |
از تیتر معلومه که چه خبره مگه نه ؟

روز چهارشنبه مامان به من قول داده بود که بیاد دنبالم تا بریم با آرش و رادین بازی کنیم که نفهمیدیم چرا کنسل شد و برای جبران سر از بوستان درآوردیم که فوق العاده سرد بود و منم لباس گرممو در آورده بودم و نتیجه اینکه الان یک عدد نازنین فاطمه سرماخورده در خدمت شماست به همین دلیل امروز هم مهد نرفتم و رفتم خونه مامانی که البته توی راه بدلیل سرفه زیاد از خجالت مامانم دراومدم و مامانم این شکلی رفت سرکار

من غرق شادی

پیکاسو خانم در حال نقاشی

اینم یکی از نقاشیهام

امروز هم قراره برم خدمت عمو دکتر ناطقیان که توی این دوروز تلفنی دائم باهاش در تماس بودیم

و اما یه جریان هم از زبون مامانم:

روز پنجشنبه من کارگر داشتم و برای اولین بار بود این خانم میومد خونه رو تمیز کنه و ما خونه بودیم . از اونجائیکه فاطمه خانم در زمان حضور هرکسی در خانه براش خیلی عزیزند تمام مدتی که اون خانم میخواست کار بکنه بهش میگفت :

خاله کار نکن ولش کن مامان و پدر میکنند بیا بشین خمیر بازی کنیم خسته میشی ها

و اون خانم بسیار عزیز هم چون دلش نمیومد دل بچه رو بشکونه باهاش همکاری کرد و البته بنده تمام مدت به شغل شریف تمیز کردن خونه مشغول بودم خوب معلومه چشمم کور وظیفه م بوده

الهی هیچ بچه ای مریض نشه که از شیرین زبونی نیافته و خدا هیچ پدر و مادری رو با مریضی بچه ش امتحان نکنه البته این شازده خانم که با این جمله های قصارش ثابت کرد هیچ مریضیی اونو از بلبل زبونی نیمندازه

پ. ن : دیشب با مراجعه به دکتر متوجه شدیم که فعلا" نیازی به آنتی بیوتیک نداره و داروهای معمول برای درمان سرفه رو مصرف میکنه ولی دخترک قشنگ من دیشب اونقدر سرفه کرد که گلاب بروتون بدجور بالا آورد و از شدت بی رمقی به خواب رفت لطفا" حسابی برامون دعا کنید

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 8:43 |
اول از همه تولد دیبای شیرین زبون هست که باید بهش تبریک بگم .

انشاا... صد ساله شی

نه صدوبیست ساله شی

نه صدوبیست سال کمه

همیشه زنده باشی

انشاا... زیر سایه مامان و بابای مهربونت و در کنار اون دنبه خوشمزه روز بروز شیرین زبونتر بشی

و اما خودم : همچنان روند بداخلاقیم ادامه داره که البته مامانم تقریبا" ریشه شو پیدا کرده و حدس میزنه به حالات درونی خودش ربط داشته باشه که چند روز هست که شدیدا" عصبی شده البته بروز نمیده ولی فوق العاده استرس داره و منهم خوب مثل مامانم میشم دیگه . دیرزو در پی شام نخوردن و گریه کردن تبعید شدم به اتاق گریه ولی سریع اومدم بیرون و هی دست و پای مامانم رو بو*س میکردم که باهام آشتی کنه ولی نمیکرد . اولین بار بود که مامانم اینقدر طولانی قهر میکرد و ببخشید گفتنهای من اصلا" نتیجه نمیداد . مامانم همه درسهای روانشناسی رو حفظه و میدونه نباید قهر رو طولانی کنه ولی ... ولی بعدش که مامانم معده درد گرفت و دراز کشید و من رفتم بغلشکردم با هم دوست شدیم و منم وزد اومدم به همه میگفتم مامانم باهام آشتی کرد  

دعا کنید مامانم زودتر استرسش تموم بشه و حالش خوب بشه . شاید یه ذره ربط داشته باشه به تعویض خونه چون توی این فکر افتادند که خونه مون رو بفروشند و یکی دیگه بخرند ولی هرچی هست من خیلی غصه مامانمو میخورم .

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 11:38 |

من خانم شیطون رو که میبینید چندروزی هست که شدیدا" بهونه گیری میکنم اونم کی ؟ درست بین ساعت ۴ تا ساعت ۶:۳۰ بعداز ظهر . دقیق دقیق هم هست . بین این ساعت بهونه گیری میکنم و گاهی بی دلیل گریه میکنم . علتش هم نامعلومه . توی مهد که حسابی همه ازم تعریف میکنند و میگن چقدر خوش اخلاقه ولی تا مامان میاد دنبالم من یاد بدهیهام میافتم و هی بغض میکنم تا گریه کنم دیروز هم البته مهد نرفتم و رفتم پیش مامانی . کلی با مامانی بازی کردم ولی عصر که مامانم اومد بازم همین آش و همین کاسه . خوبیش به اینه که مامان زیاد از کوره در نمیره و سعی میکنه یه جوری سرمو گرم کنه و یا علت یابی کنه ولی یه دفعه پدر حسابی عصبانی شد و سرم داد کشید و من حسابی ترسیدم و زود خوابیدم .  البته از ساعت ۷ دیگه خوب خوب میشم و حسابی سرحال و بازی میکنم تا هرساعتی که ساعت خوابم بشه . البته دیشب ساعت ۸ خوابیدم تا امروز صبح . حسابی چسبید .

بازیهائی که میکنم :

برای بچه هام که زیاد هم هستند آشپزی میکنم و بهشون غذا میدم و براشون شعر میخونم . البته گاهی بهشون شیر هم میدم

همچنان عاشق کتاب خوندن هستم و روزی هزاربار باید کتابهامو مرور کنم . لثراتش هم اینه که با خوندن کتاب پرستار تا میگن باید بریم دکتر تا دکتر معاینه کنه میگم مثل پرستار چون توی کتاب من پرستاره همه کارهای دکتر رو میکنه

شیر جزو برنامه های هرروز و هرشبم هست . یه لیوان میخورم و البته کلی هم به همه نشون میدم که تشویق بشم .

موقع مسواک زدن باید حتما" قصه پیرمردی که مسواک نمیزد گفته بشه تا من سرم گرم بشه و طولانیتر مسواک بزنم .

اونقدر از نوزدایم حمید و عمو مجتبی حسابی باهام بازی میکردند کلا" جمعهای بزرگونه رو بیشتر از جمع بچه ها دوست دارم . یعنی درکل عاشق مهمون و مهمونی بازی هستم

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 10:18 |
سلام .

ما چهارشنبه رفتیم خونه خاله مهرک اینا و با رادین بازی کردیم و بعدش مازیار هم اومد و با هم بودیم . رادین که تمام مدت میگفت پس آرش کو . هی فکر میکرده همیشه من و آرش با همیم ولی ...

به ما که خوش گذشت البته مامانم جدیدا" به یه نتیجه ای رسیده : من و رادین فقط تا دوساعت میتونیم با هم بازی کنیم یعنی من برای هرچیزی ازش اجازه میگیرم و اونم خیلی بامزه میگه اشکالی نداره  ولی بعد از دوساعت که خسته میشیم دیگه نه من اجازه میگیرم و نه اون اجازه میده و توی اینجور موارد معمولا" مامانم فرار رو بر قرار ترجیح میده اینم چند تا عکس :جای آرش وروجک خالی بود حسابی

رادین در حال فرار کردن

رادین با صورت ماستی

در مورد عکسهای پائین من از هرگونه توضیحی معذورم

فکر کنم میخواست رادین ازم اجازه بگیره

بعد از خونه رادین اینا هم رفتیم خونه مامانی و بعد دیگه من خواب بودم که برگشتیم خونه . البته پدر ماموریت بود .

پنجشنبه شب هم دوباره رفتیم پیروزی . آهان یه چیزی یادم اومد :

پنجشنبه شب من گفتم آدامس میخوام .پدر گفت نه اصلا" امکان نداره . بعد من بلافاصله گفتم خوب پس آبنبات چوبی میخوام . بعد که برام گرفتند زودی به حمید گفتم حمید اینو بشکون وسطش آدامس داره. خوب اینم ترفند جدید برای آدامس حوردن . البته دستم روشد فکر کنم از این به بعد باید یه فکر دیگه بکنم .

البته من اصلا" آدامس رو قورت نمیدم و تا مدتها میجوم .

دیشب هم عمو مهدی اینا و خاله مریم و حاج خانم و حمید اومدند خونمون و من کلی ذوق کردم . و البته کلی باهاشون بازی کردم . البته با خاله مریم و حمید

دندون مامانم هم که کشیده شده و دیگه خداروشکر درد نداشت و الان خوبه خوبه و از همتون ممنون . 

خاله آرزو مامانم حسابی دلش برای شما تنگیده . به امید دیدار

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 9:11 |
دیروز به خاطر دندون درد مامان سر از دندونپزشکی درآوردیم . من که کلی وایستادم و آقا دکتر رو نگاه میکردم و یهو ترسیدم و به مامانم گفتم بریم اونور که آقا دکترو نبینیم بعد هم که نوبت مامانم شد و رفت دراز کشید . من هی گیر داده بودم و میگفتم :باید چشمهای مامانمو ببینم چون پدر میگفت مامان رفته دراز کشیده استراحت کنه . وقتی مامانم صدای منو شنید بلند شد و برگشت که من ببینمش . من تا دیدمش ذوق کردم و گفتم : مامان استراحت کن آقا دکتر دندونتو خوب کنه بعد بریم خونمون با هم بازی کنیم .

شب تاسوعا : خونه حمیدینا . داشتم میدویدم که مامانم نتونه ازم عکس بگیره که افتادم زمین . مثل همیشه بعد از هربار زمین خوردن از خنده غش میکنم .

مامانم مجبور شد دندون عقلشو بکشه ولی من نفهمیدم چرا اسمش اینه یعنی الان مامانم یک چهارم عقلشو کشیده

*فیلم شعری که خوندم هم هرکاری میکنیم توی تینی پیک و دراپ شاتز آپلود نمیشه راه بهتری دارید . حالا خوبه فعلا" نصفه است

*عمو مهدی اینا یه کتابخونه دیجیتالی دارند که بدرد مامان و باباهائی میخوره که هنوز دارند درس میخونند . دوست داشتید یه سر بزنید . مامانم که خیلی خوشش میاد .

خانم پیکاسو در حال نقاشی کردن : علاقه شدیدی به شلوار لی دارم . البته هرکاری هم میکنند بهش میگم شلوارک و توی خونه هم باید حتما" پام باشه . البته روی شلوار راحتی م میرم زودی میپوشم و خوب مجبور میشم اینجوری بشینم و نقاشی کنم

آماده استفاده از کلرو سدیم . دیشب بعد از حمام کردن

تا شنبه خداحافظ .

راستی خاله میتی بازم برامون فیلتر شدی

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 9:36 |