تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من
سلام

این چند روز تعطیلی بهتون خوش گذشت ؟

منهم توی این چند روز حسابی خوشحال بودم که پیش مامانم هستم و باهم مسجد میرفتیم . البته من یکی درمیون بامامانم میرفتم و یکی هم با پدر و حمید که البته سوالهای فلسفی هم برام پیش میومد که از ترس فیلتر شدن از گفتنش معذورم

البته یه ذره هم لوس شده بودم که از عوارضه با حمید بودن بود و البته غذا هم زیاد نمیخوردم . ولی خوب دوباره زندگی به روز اولش برگشت و از امروز هم رفتم مهدکودک .

من علاقه شدیدی به آدامش دارم و پدر دشمن سرسخت اینجانب در امر آدامس خوردنه . چند روز پیش که داشتیم از خونه حمیدینا میرفتیم و پدر رفته بود که ماشینو گرم کنه . من یه آدامس گرفتم و گذاشتم دهنم و حمید پال گردنمو پیچید دور گردنم و تا روی دهنم آورد بالا و گفت بذار روی دهنت باشه که پدر نبینه و ما سوار ماشین شدیم . تا سوار شدیم :

من : پدر دهن منو نبینی ها

پدر : چرا دحترم ؟

من : آخه آدامس توی دهنمه

پدر : کی داد آدامسو ؟

من بلافاصله : مامان چرا به فاطمه آدامس دادی دندونش خراب میشه

قیافه مامانم :

خوب میخواستم پدر خسته نشه و خودم زود این جمله ها رو تکرار کردم . بعد از این ماجرا مامان بایکوتم کرد و دیگه بهم آدامس نمیده ولی من هی میگم مامان به من آدامس بده پدر دعوات کنه . البته اینو جدی نمیگم چون اگه پدر حتی با مامان شوخی کنه و من احساس کنم مامانم یه ذره ناراحت شده کلی شاکی میشم و گریه میکنم

گفتنی از این دوسه روز زیاد دارم که توی اولین فرصت میام و میگم . فعلا" تا اطلاع ثانوی از شرکت در هرگونه مراسم عزاداری معذورم چون حسابی خسته شدم اینو میگم که مامان و پدر در جریان قرار بگیرند

پ . ن : در ضمن از شعرهای کوتاهی که میخونم مامانم فیلم داره و البته دیگه به نظرش شاهکار نمیاد . از شعربلندی که در مورد چهارده معصومه و طولانیه هم فیلم داریم که فقط باید حجمشو کم کنیم تا بذاریم . چشم در اولین فرصت

این عکس هم مال خیلی وقت پیشه که خونه خاله مهرک و رادین گرفتیم و مامانم عاشقشه . موهامو ببینید البته موهام با سرعت نور درحال رشده نگران نباشید

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 8:5 |
این چند روزه همه جا پرشده از پارچه های مشکی و من هرجا پارچه مشکی میبینم می گم مامان ببین محرم شده . پس هرجا پارچه مشکی نداره هنوز محرم نشده

یه دفعه حمید برام پیشی شد و من خیلی خوشم اومد و الانها هی بهش میگم پیشی شو . حالا جالبه که یه وقتهائی واقعا" ازش میترسم و فرار میکنم . چند روز پیش بهم گفت الان میام میخورمت . منم زود بهش گفتم نه نخور اونوقت مامانم دیگه نازنین فاطمه نداره ها

به گفته خاله بهار و البته مامانم که امروز صبح با هم صحبت میکردند فهمیدم من خیلی رفتارهام عاقلانه و بزرگونه شده . یادم باشه امشب تلافی کنم یه وقت زیادی خوش به حالشون میشه .

حاج خانم هم که تمام مدت داره از من تعریف میکنه و هی به مامانم سفارش میکنه اینو هی اینور و اونور نبر چشم میخوره . من بچه مثل فاطمه ندیدم . البته لازم به ذکره این حاج خانم ما کلا" از بچه ها خوشش نمیومد ولی الان منو خیلی دوست داره و هی میگه دعا میکنم خدا به حمید هم یه بچه مثل نازنین فاطمه بده . عمرااااااااااا"

اینا رو مامانم اینجا مینویسه که بعدها بزرگ شدم یادم نره چه بچه خوب و باهوشی بودم . اینم برای اینه که همه چیزو با یکبار گوش دادن یاد میگیرم و شعرها رو سریع حفظ میکنم . یه شعر طولانی که توی نوار حدود ۱۰ دقیقه است و نزدیکه ۳۰ بیت هست رو خیلی سریع و فقط با گوش کردن توی صبحگاه مهدکودک حفظ شدم .

دایره لغات انگلیسیم هم تا حدود ۳۵ کلمه رسیده و البته با دوبار کتاب ورق زدن سریع حفظ میشم . البته مامانم میدونه این فقط خصلت من نیست و تمام بچه ها دارای هوش بالا و حافظه قوی هستند و قابلیت یادگیری سه زبان رو دارند ولی نباید به مغزشون فشار آورد .

چند شب پیش یکی از دوستای حمید با خانمش اومدند خونمون که اسمشون عمو جواده و بگذریم که وقتی به من گفتند این عمو جواده زودی به پدر نگاه میکردم و میگفتم نه این عمو جواده بعد گفتند نه این عمو محمد جواده باز گفتم نه محمد جواد پدره . خوب به من چه اسم پدر محمد جواده دیگه اونا آخرش کوتاه اومدند و گفتند هرچی میخوای صدا کن  و منم بهش میگفتم فیض الهی فامیلیشو میگفتم من حسابی از دوست شدن با اونا لذت بردم . یواشکی بگم مثل اینکه اونا هم منو دوست دارند چون هی میگن بیخود نیست حمید اینو دوست داره .

یک خصلت دیگه هم دارم اینه که خیلی حرف میزنم . یعنی تمام مدت دارم یه چیزی تعریف میکنم. مامانم هم بیچاره مجبوره فقط گوش کنه

پریشب پدر یه کلمه بد گفت و من بلافاصله تکرار کردم . مامان هم پدرو دعوا کرد و هم به من هشدار داد یه بار دیگه این حرفو بزنم باهام قهر میکنه

پ . ن ۱: من اصلا" با فونتهای این بلاگفا کار ندارم خودش بزرگ میشه کوچیک میشه .

پ .ن ۲ : مامان فاطمه زهرا من حالا وب شما نمیتونم بیام چون آهنگ داره

توی این روزها و شبها مارو خیلی دعا کنید

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 10:15 |
سلام .

بالاخره مامانمو راضی کردم بیاد بنویسه . هرچند هنوز سرحوصله نیست .

توی اون دوروزی که تعطیل شد من و مامانم حسابی کیف کردیم . یه روز که با هم راه افتادیم به برف بازی و سوار شدن به وسایل نقلیه عمومی و مترو که مامانم از خیلی وقت پیش قول داده بود .

برف بازی

مترو

اتوبوس سواری

یکروز هم که با بچه های وبلاگی رفتیم بوستان و خاله نیلو و بقیه خاله ها رو دیدیم و کلی هم بازی کردیم که اونم عکساشو میذارم البته توی پست بعد و دیگه اینکه کلی هم مهمون بازی کردیم و ...

و اما اینم ورژن جدید نازنین فاطمه

روز چهارشنبه هم مهد نرفتم و خونه مامانی بودم . و مامانی موهامو کوتاه کرد . مامانم که منو دید یه ذره حالش گرفته شد ولی بعدش خوشش اومد

از شرین زبونیهام هم پست بعدی میگم . الان مامانم یه عالمه کار داره که باید بهشون برسه .

راستی ما لینکهامون تقریبا" درست شد . اگر کسی اسمش و لینکش توی لیست بالائی نیست بگه که درست کنیم . آخه لیست پائینی مال خود بلاگفاست ولی لینک بالائی مال بلاگرده که بهمون خبر میده شماها آپ کردید .

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 9:29 |
مامانم نمیدونم چه بلائی سرش اومده که کلا" بی انگیزه شده برای اینجا اومدن . و میگه شاید یه مدتی به خودش و شما استراخت بده و نیاد ولی من نمیذارم . اونقدر شیرین کاری میکنم که دلش نیاد ننویسه . آخه اینجا براش عین دفترچه خاطرات میمونه

دوسال پیش یه همچین روزائی

و اما از خودم بگم :

چند وقته دچار تضاد شدم . تا روژ لب میبینم خودم زودی میگم : بچه ها نباید دست بزنن . وقتی بزرگ شدم و عروس شدم اونوقت منم روژ لب میزنم . البته فقط میگم ها .در حالی که دارم این حرفو میزنم روژ لب هم میزنم ولی خوب قبول دارم که وقتی بزرگ شدم باید بزنم . از اونطرف دیروز با مامان رفته بودیم خرید و من تا سرلاک دیدم گفتم آخ جون مامان سرلاک میخری ؟ که مامانم گفت نه عزیزم شما بزرگ شدی این مال نی نی هاست . حدس زدید سوالم چیه ؟

بالاخره من بزرگم یا کوچیک ؟لطفا" اگه کسی جواب منو میدونه بهم بگه تا تکلیف خودمو بدونم آخه بحثم با مامان به نتیجه نمیرسه

مامانم تصمیم گرفته برای عروسی عمو بهزاد که هنوز نمیدونیم کی هستلباس عروس بخره هوراااااااااااامرسی مامان نیروانای شیرین زبون که عکس نیروانارو گذاشتید مامانم به هوس افتاد

یه چند روزی هم هست که خیلی بهونه گیر شدم . گریه نمیکنم ها ولی منتظرم بهم بگن بالای چشمت ابروئه تا بزنم زیر گریه البته خوب چون مامانم هم فهمیده نمیگه و من دو سه ساعت اینجوری هستم بعدش خود به خود درست میشم . فکر کنم از عوارض رفتن آرش وروجکه .

این عکس خونه خاله آرزو بود که سانسورش کرده بودیم

عمو امیراینم عکسی که گفته بودیم

پ . ن : مامان پویان عزیز و مامان نازگل عزیز من تا صفحه وبتون رو باز میکنم کل سیستمم هنگ میکنه وگرنه به یادتون هستم .

در ضمن حال مامانم هم بهتر شده و برای اطمینان داره آنتی بیوتیک میخوره که بهتر تر بشه مرسی از همتون . فردا هم مهمون داریم و قراره عمو بهزاد و سارا جون بیان خونمون . هورااااااااااا خوب حتما" حمید هم هست دیگه البته امروز هم میرم خونه حمیدینا ولی من که سیرمونی ندارم . البته جدیدا" با حمید هم یه ذره دعوا میکنیم آخه سربه سرم میذاره

تا نمیدونم کی فعلا" خداحافظ

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 8:44 |

عید غدیر با تاخیر مبارک . لطفا" عیدی ما رو بفرستید بیاد  

من بعد از چندروز غیبت برگشتم . جائی نبودم ها مامانم خیلی سرش شلوغ بود .توی هفته گذشته که پدر سرتاسر هفته رو ماموریت بود مامانم خیلی اذیت شد مخصوصا" که منهم کمی مریض بودم و چهارشنبه هم گلاب بروتون توی مهد اسهال شدم که زنگ زدند مامانم سریع اومد دنبالم و من کلی خوش به حالم شد و بالاخره پنجشنبه ظهر پدر برگشت .

سرزمین عجایب - چهارشنبه شب که با مامان دوتائی رفتیم ولی زیاد خوش نگذشت چون دوستام نبودند .

حالا مامانم خودش حسابی مریض شده نه اینکه علامتی داشته باشه ها ولی دیروز رفتیم پیش خاله نسرین و به مامانم یه آمپول بزرگ زد که من حسابی گریه کردم . حالا چرا خودم هم نمیدونم توی تعطیلات هم همش یا خونه مامانی بودیم یا خونه حمیدینا که البته عمومهدی اینا و عمو میثم و خاله مریم رو هم دیدم و کلی خوش به حالم شد .

دیروز هم توی مهدمون جشن بود که باید مامانم هم میومد . البته جشن که یعنی نه ولی حسابی بازی کردیم . من که یه ذره بیحوصله بودم . چون مامانم صبح منو گذاشت و رفت سرکار و بعدش من رفتم مهد که دیدم مامانم هم اونجاست و تا بهش رسیدم پرسیدم : مامان شما منو صبح ندیدی؟من دوست ندارم صبح از خواب بلند شم و مامانم خونه نباشه

عکسهای مراسم دیروز توی مهد . البته کلی چیزای دیگه هم گذاشته بودند مثل یه سرسره بادی بزرگ که خاله سمانه خلوتش هم کرد که من برم سوار شم ولی نرفتم

دیروز بعد از مراسم اومدم سرکار مامانم و یه ذره خوابیدم و بازی کردم . موقع رفتن مامانم گفت بریم از همکار مامان خداحافظی کنیم و بگو ببخشید اذیت کردم . من زودی گفتم : من که اذیت نکردم خوب راست میگفتم من اصلا" کار به کار کسی نداشتم . بعدش هم رفتیم پیش عمو دکتر که مطمئن بشیم حال من خوب شده . ما نذر داریم وقتی من مریض میشم یه بار اولش میریم پیش عمو دکتر یه بار هم آخرش میریم . خوبه خاله هام دکترن والا همه دکترا از دست ما میلیاردر میشدند .

دیروز سر کار مامان

تازه از روزی که متوجه شدیم آرش و خاله آرزو دارند میرن کلی حال من و مامانم گرفته شده .تازه با هم کلی دوست شده بودیم ها

تازگیها کارم شده تا میخوام یه کاری بکنم اول به مامان میگم مامان ببخشید . مامانم زودی بغلم میکنه میگه عزیزم کاری نکردی که عذرخواهی میکنی . بعد خواسته مو میگم . جواب میده راست میگم . امتحان کنید

تا یه کار اشتباهی هم میکنم زودی دستمو میذارم روی لپم و میگم : آخ ببخشید حواسم نبود .

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 9:1 |
وقتی که بدنیا اومدم و بیمارستان بودم ُ اولین صدائی که بغیر از صدای مامان و پدر به گوشم رسید مامانی بود که یه زن مهربون و دوست داشتنی بود که با وجودیکه من هشتمین نوه ش بودم ولی بازم یه عالمه برام ذوق کرد و خوشحال بود و از ساعت ۲ نصفه شب که مامانم دردش شروع شد باهامون اومد بیمارستان و پیشمون بود .

همون شب اول وقتی توی بیمارستان یه ذره بیقراری کردم و قلق منو مامانی بلد بود و باعث شد تا صبح یه سره بخوابم کلی ذوق کردم که بالاخره یکی هست که زبون منو بفهمه .

بعدش که اومدیم خونه تا چند وقت مامانی پیشم بود و تا صدام درمی اومد زودی بغلم میکرد و آرومم میکرد .

بعد از اینکه چهارماهه شدم و مامانی رفت سرکار بازم هرروز صبح مامانی میومد پیشم و باهام بازی میکرد و مراقبم بود تا مامانم بیاد . وقتی مامانم منو یه روز توی هفته نوشت مهد کودک ناراحت شد که الان زوده - اونموقع نه ماهه بودم - ولی مامانم برای اینکه مامانی به کارهای خودش هم برسه هفته ای یکروز منو میذاشت مهد نزدیک محل کارش و تند تند بهم سر میزد آخه مامانی هم مرد خونه بود و هم زن خونه . مامانم میگه مامانی بعد از فوت بابائی خیلی زحمت ما رو کشیده و با اینکه خودش خیلی جوون بوده ولی عمرش رو به پای خوب بزرگ کردن بچه ها گذاشت که حاصلش شد دوتا خاله هام که پزشک هستند و مامانم که تمام سعیشو میکنه بخاطر خوشحالی مامانی فوق لیسانسشو بگیره و یه خاله دیگه م که اونم داره لیسانسشو میگیره و علی دائی که امیدوارم قدر زحمتهای مامانی رو بدونه . مامانی خیلی به درس خوندن بچه هاش اهمیت میداد و براش مهم بود که علاوه براینکه بچه های خوبی باید باشند باید خوب درس بخونند .

وقتی مامانی منو کامل نوشت مهد - وقتی دوساله بودم - بازم مامانی خیلی ناراحت شد و از دست مامانم دلخور شد ولی مامانم فکر میکرد بهتر بیشتر از این مامانی رو اذیت نکنیم . هیچ وقت هم روش نشد بگه مامانی عزیزم تو بجز بچه های خودت ۸ تا نوه رو هم بزرگ کردی دیگه من روم نمیشه بیشتر از این اذیتت کنم .

حالا امروز تولد این عزیزترینه . تولد مامانی عزیزم که برای مامانم تو حد پرستش عزیزه و برای منم همینطور . امیدوارم هیچ وقت زحمتهاشو فراموش نکنم و قدردان زحمتهاش باشم . مامانم دائما" بهم یادآوری میکنه که مامانی خیلی برای بزرگ کردن من زحمت کشیده .

مامانی عزیز تر ازجون تولد۵۷ سالگیت مبارک و اندازه یه دنیا دوستت داریم .

دعا میکینم سایه ت تا آخر عمرمون صحیح و سالم روی سرمون باشه .

امروز تولد یکی دیگه هم هست :

تولد پریسا جون  اولین نوه مامانی . پریسا جون تولدت مبارک و الهی صد ساله شی

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 23:53 |
سلام .

حسابی دلمون براتون تنگ شده بود .

چهارشنبه بعد از ظهر که از مهد رفتیم خونه من کمی سرفه میکردم و بعد از مدتی هم گلاب بروتون بالا آوردم و وقتی پدر اومد سریع رفتیم پیش عمو دکتر که وقتی منو دید گفت پیش درآمد یه سرما خوردگیه و بهتر این دوروز جائی نرم ما هم گوش کردیم و تا پنجشنبه شب نرفتیم و پنجشنبه شب رفتیم خونه عمو حامدینا البته منو از توی خونه تا توی پارکینگ میپیچیدند توی پتو و میرفتیم

خونه عمو حامدینا - منو محمد مهدی بغل حمید . همراه با ببعی هائی که مامانم به مناسبت عید برای من و محمد مهدی خرید

جمعه صبح هم رفتیم برای ببعی بازی .

من نمیدونم چرا این ببعیه از من نمیترسید و هی میومد جلو . ببعی خریدیم که البته من نفهمیدم چی شد که دیگه اثری ازش نموند

جمعه شب هم برای مراسم یلدا بازی رفتیم خونه حمیدینا و البته مادر جون - مامان پدر - هم اومد اونجا :

مراسم یلدا بازی . اینجا منو در حین ارتکاب جرم - یعنی خامه خوران - گرفتند

این چند تا ژست من که کنار حمید میگیرم . هرکاری اون میکنه و هرطوری می ایسته منم دوست دارم همون کار رو بکنم :

دیگه اینکه بدلیل سرفه های زیاد که اونم فقط شبها هست دیروز هم موندم خونه و مامانم موند پیشم و کلی بازی کردیم و خوش گذروندیم  البته پدر هم دیروز صبح رفت کرمان ماموریت که نمیدونیم چند روز طول بکشخ و دیروز من  و مامان سر اینکه رفته زنجان یا کرمان مشکل داشتیم . من میگفتم رفته زنجان ولی مامان میگفت رفته کرمان بهر حال امیدواریم زودتر برگرده

من مشغول آرد بازی

و اممممممممممممما :

روز عید قربان عقد کنون عمو بهزاد و سارا جون بود . هورا یعنی یه عروسی در راهه

عمو بهزاد و سارا جون پیوندتان مبارک . انشاا... خوشبخت بشید . البته ما که با هم دوست بودیم انشاا... دوستتر بشیم .

رشد زبونی من برای مامانم اینا خیلی تعجب برانگیز بوده و حسابی میتونن روم حساب کنند .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 8:45 |