تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من
سلام . ما بالاخره دیروز موفق شدیم یه قرار با خاله نسیمه و آرتا جون بذاریم و ببینیمشون . دیرشب رفتین سرزمین عجایب و یه کم که چرخیدیم خاله آرزو و آرش جون اومدند و یه ذره بازی کردیم و بعدش هم آرتا اینا اومدند . خیلی خوش گذشت . جای همگی خالی

دوشنبه هم رفتیم خونه حمیدینا و عمو مجتبی و مونا جون هم اومدند . کلی هم خوش گذشت .

و منهم هیچی از شیطونی کم نذاشتم . خوبیش به اینه که حاج خانم فعلا" از کارهای من ذوق میکنه و دوستم داره . چون حاج خانم زیاد با بچه ها میونه خوبی نداره ولی فعلا" که منو خیلی دوست داره

روز عید قربان هم فکر کنم دوباره ببعی بازی داریم . هورااااااااااااا

عیدتون پیشاپیش مبارک باشه

شب یلدا بازی هم داریم . البته مامانی که رفته تبریز و ما هرسال که خونه مامانی بودیم امسال معلوم نیست کجا باشیم ولی مطمئنم خوش میگذرونیم . آهان راستی بعضی سالها هم بخاطر تولد عمو میثم میرفتیم خونه اونا که الان که دیگه ازدواج کرده بعیده بریم

دیگه اینکه امروز تولد کسراخان شیطون بلاست .

تولدت مبارک باشه و الهی صد ساله شی

پ . ن : من همچنان وبلاگهائی که آهنگ دارند نمیتونم کامنت بذارم . تا کامنتدونی رو باز میکنم سیستمم هنگ میکنه . پس بخاطر عدم حضورم منو ببخشید و اگه راه حلی دارید خوشحال میشم کمکم کنید .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 9:1 |
دیروز دوباره با آرش و خاله آرزو رفتیم بوستان و اونجا هم آندیا و فاطمه زهرا و مهدیار رو دیدیم و کلی هم بازی کردیم ولی چون ما مهمون داشتیم برای مراسم بعد از بازی نموندیم و زود برگشتیم خونه

بعدش هم آرزو جون دختر عموی مامانم با نی نی خوشگلش سارینا اومد خونمون و کلی بازی کردیم . شب هم ساعت ۱۱:۳۰ خوابیدم .

اینم عکس سارینا خانم عسلی که مامانم کلی عاشقش شد

راستی امروز تولد یکسالگی پرند نازنازیه .

انشاا... سالیان سال زیر سایه پدر و مادر عزیزت و کنار دیبای مهربون سالم و خوش باشید و روز بروز موفقیتهاتو ببینیم

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 12:27 |
دیروز مامان که اومد مهد دنبالم با هم رفتیم یه پارک و یه ذره بازی کردیم ولی من زیاد سرحال نبودم و زودی برگشتیم خونه و مامان برای اینکه من سرحال بیام بهم گفت غذا درست کنم . میبینید توروخدا برای اینکه خودش راحت باشه غذا رو داد من درست کردم ولی کلی کیف کردم و سرحال اومدم .

بدتون نیاد ها حسابی خوشمزه شده بود .

بعد هم وقتی پدر اومد یهو دیدم مامان کیک رو آورد بهم گفته بود که برام تولد میگیره ولی راستش باورم نشده بود و وقتی دیدم واقعا" ذوق کردم و تولد بازی کردیم .

بعد هم شام خوردیم و من و مامان ساعت ۸:۳۰ خوابیدیم تا صبح . جای همگی خالی . مرسی از همتون که تبریک گفتید .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 8:38 |
عروسک قشنگ من امروز ۲۸ ماهه میشه . بعضی موقعها کارائی میکنه که فکر میکنم با یه دختر ۴ الی ۵ ساله طرفم و انتظاراتم همون قدر میشه ولی بعضی مواقع میبینم آخه این عروسک ناز با این همه محبتش فقط یه دختر ۲ سال و چهارماهه س که ختی توی مهد توی کلاسی هست که تازه از ۲و نیم سال هستند و نازنین فاطمه از همه کوچکتره .

عروسکم لحظه لحظه زندگیم فدای یه ثانیه خندیدنت

و اما ...

روز جمعه مامان و پدر هرکدومشون بدون هماهنگی با همدیگه دوتا مهمونی رو پذیرفته بودند که البته یکیش خونه رادین جون بود که وقتی یه ذره بوی کنسل شدنش اومد من اونقدر اصرار کردم که دوباره برقرار شد اونم چون خاله آرزو نمیتونست بیاد مامانم هم میخواست کنسل کنه که با همکاری پدر از همون پنجشنبه شب من هی گفتم بریم خونه خاله مهرک و البته جمعه هم رفتیم و حسابی خوش به حالمون شد و بازی کردیم ولی خوب جای خاله آرزو و آرش خیلی خالی بود . البته من پیش از رفتنمون تلفنی - با تلفن اسباب بازیم - با آرش صحبت کردم . من و رادین هم خوب با هم بازی کردیم فقط چند دقیقه آخر که هردوتامون خسته شده بودیم و رادین هم توی حموم لیز خورد و افتاد یه ذره سرناسازگاری گذاشتیم ولی زود قائله ختم شد و من تا سوار ماشین شدم به روشن شدن ماشین هم نرسیدم و خوابیدم

مرسی خاله مهرک و عمو امیر عزیز و رادین کوچولوی ناز و شیرین

بعدش رفتیم خونه و البته من خواب بودم و بعد یکساعت مامان بیدارم کرد و دوباره حاضر شدیم و رفتیم مهمونی و این دفعه خونه دوست پدر که تا حالا نرفته بودیم و اونجا هم دوست پیدا کردم و کلی بازی و شیطونی کردم ماشاا... به این همه انرژی

و اومدیم  و بعد از مراسم شیر خوردن و مسواک و یه دور کتاب خوندن من خوابیدم .

زمان : صبح شنبه ساعت ۵:۳۰ صبح

من با گریه :مامان ببخشید

مامان : چی شده مامانی ؟

من :ببخشید دیش کردم

مامان : 

پ ن - مامان فکر میکرد دیروز ۲۴ ماهه و میخواست کیک تولد بگیره با رادین جشن بگیریم که البته سر راه قنادی ندید و بعدش هم یادش افتاد ۲۳ هست ولی من دیروز صبح تا شب هی گفتم مامان کیک بیاریم فوت کنیم . حالا فکر کنم امروز اگه خدا بخواد بگیریم . شما هم بفرمائید

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 8:49 |

دیروز با مامانم یه ذره رفتیم پارک و بعدش هم زودی رفتیم خونه که مامانم بازی کنه و من به کارام برسم کلی با مامان توی خونه بازی کردیم و چون پدر هم ماموریت بود و قرار بود دیروقت برگرده ما حسابی آتیش سوزوندیم . یه سری با مامانم مسابقه خنده گذاشته بودیم که از سر ماءالشعیر خوردن من شروع شد . آخه من خیلی ماءالشعیر دوست دارم و دیشب یه شیشه رو کامل خوردم و بعدش مسابقه خنده شروع شد که هرکی میتونه نخنده و البته مامانم هرکاری کرد من حاضر نشدم با لیوان بخورم . مرسی عمو محمود که اینا رو به مادادید حالا من هی تند تند میخورم

و البته کلی خندیدیم . البته من این چندوقته خیلی دختر خوب و خوش اخلاقی شدم و همه شمیخندم . پریشب هم خونه حمیدینا بودیم و برام یه عروسک خریده بود که من کلی از کارای عروسکه غش میکردم .

راستی مامانم یه دوست پیدا کرده -البته حمید معرفی کرده - که هفته ای دوروز قراره ما بریم خونه حمیدینا و اون خانمه هم بیاد . من که کلی خوش به حالم میشه چون با حمید هستم ولی نمیدونم چرا هرچی حرف میزنند من متوجه نمیشم .خانمه تازه با خانواده ش اومده ایران و قراره با مامانم فارسی زدن رو یاد بگیره . البته قراره مامانم بهش یاد بده ولی زبون مامانم هم عوض میشه و منهم نمیفهمم چی میگن

جدیدا" اونقدر سوال میکنم از مامانم که حد نداره . خوشم میاد مامانم هم کم نمیاره و جواب میده ولی من هزار بار هم میپرسم مامان چی میگید ؟ بعد مامان دوباره شروع میکنه میگه فکر کنم منظورم اینه که مامان یعنی چی ؟

دلم هم برای رادین و آرش و البته همراه با خاله هام تنگ شده چون دیشب بی مقدمه گفتم من خاله مهرکو دوست دارم . رادینو دوست دارو . آرشو دوست دارم . خاله آرزو رو دوست دارم . بعد دیدم شمردنشون زیاده گفتم من همه رو دوست دارم .

عاشق کوه رفتن هم شدم و هرروز صبح که کوهها رو میبینم می گم مامان بریم کوه ؟

یه خبر دیگه اینکه امروز تولد یلدا نازنازی کلوچه وبلاگستان هست .

تولد دوسالگیت مبارک یلدا کوچولو و آرزو میکنم سالیان سال زیر سایه مهربون مامان فردا و بابای فردا عمری پر از خوشی و خرمی داشته باشی

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 9:11 |

نازنین فاطمه ۸ ماهه - مهدکودک گلهای بهشت - اردیبهشت ۸۵

روز شنبه مامانم بهو قول داده بود که با آرش بریم پارک ولی نمیدونم چی شد که کل برنامه شون عوض شد و کنسل شد و مامان اومد دنبالم و رفتیم خونه . یه ذره با هم بازی کردیم و نقاشی کردیم و مامانم که کلی از مهمونی های آخر هفته خسته بود ساعت ۸ خوابید و منهم ساعت ۹ رفتم خوابیدم امروز صبح هم هرکاری کردند بلند نشدم .

دیروز توی حکیم از جلوی مسجد که رد شدیم گفتم مامان اینجا کربلاست ؟

مامان : نه عزیزم اینجا مسجده

من : بریم مسجد ؟

مامان : الان مسجد بسته است هرموقع اذان بگن مسجد باز میشه .

من : الله اکبر .... مامان اذان گفتند بریم مسجد .

خودم ساعت شرعی اعلام میکنم مگه بده ؟

جدیدا" هم برام سوالات فلسفی پیش میاد . دیشب موقع خواب از مامانم پرسیدم :مامان بچه آدم

نَم نَم میخوره ؟نَم نَم که معرف حضورتون هست ؟

چندتا حدیث هم یادگرفتم یعنی اگر ازم بپرسن یه حدیث درمورد احسان کردن به والدین بگو به عربی میگم البته همراه با اشاره . تا حالا ۵ تا یاد گرفتم . هر ماه توی مهد یکی بمون یاد میدن البته آموزش نمیدن به حالت شعر میخونن منم زودی حفظ میشم .

پ .ن۲: این عکس مال یکروزگی منه . مامان امروز وقتی فهمید الهام جون مامان غزل کوچولو نی نیشو به دنیا آورده هوائی شد یاد نوزادی من افتاد و این عکسو گذاشت به زور دهنمو نگه داشتم که نخندم

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 9:15 |

پنجشنبه مامان زودی منو برد حموم و آورد و نهارمو داد و زودی خوابوند و گفت که بعداز ظهر مهمون داریم . مهمونمون هم رئیس سابق مامانم و حمید و عمو مجتبی بودند که از ساعت ۲:۳۰ اومده بودند ولی من خواب بودم البته مامانم بعدش پشیمون شده بود که کاش من نخوابیده بودم میرفتیم بوستان بعد که رئیس مامانم رفت فاطمه جون زن عمو مهدی و عمو مهدی اومدند و من کلی خوش به حالم شد . البته عمو مجتبی هم چون صبحش امتحان داشت نموند و رفت ولی عمو مهدی اینا و حمید شب موندند و منهم کلی با حمید و البته عمو مهدی و فاطمه جون بازی کردم . خدا کنه نی نی شون زودتر بیاد که من یه همبازی داشته باشم هی به خودشون گیر ندم

جمعه ولی یه ذره بدقلقی درآوردم آخه من توی مهد سر ظهر میخوابم ولی توی خونه چون مهمون داشتیم دلم نمیومد بخوابم برای همین یه ذره نق میزدم ولی بعد دیگه خوابیدم و وقتی پاشدم دیگه شب بود و با عمومهدی اینا رفتیم که اونا رو برسونیم و یه ذره هم خرید کنیم و بریم خونه خاله فرانک که تصادف کرده بود . خاله فرانک وقتی داشته میرفته محمدمهدی رو برسونه مهدکودک یه موتوریه بهشون میزنه و فرار میکنه . خاله فرانک که دستش شکسته وکلی  هم زخم و کبود شده و محمد مهدی هم طفلکی صورتش کبود شده البته همه میگن خدارو شکر به خیر گذشت مامانم که کلی غصه خورد . بعدش هم برگشتیم خونه و من دوست داشتم بازی کنم به مامانم گفتم : مامان بیا بازی کنیم . مامان : دخترم بذار خریدهامون جابجا کنم .

من : بیه یه دقه بشین خسته شدی ها پاهات درد گرفته

مامان :. خیلی به فکر مامانم هستم نه ؟

اینم یه نوع خمیر بازیه دیگه . طراحی روی دیوار

یه خصوصیت بد من دارم و اونم اینه که وقتی حمید هست اصلا" دوست ندارم با کسی حرف بزنه و حسابی بداخلاق میشم اگه یه ذره به من بی توجهی کنه .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 10:22 |
دیروز مامان که اومد دنبالم گیر دادم بریم پارک . مامان گفت پارک الان سرده . گفتم بریم اون پارک که با آرش رفتیم مامان گفت آخه الان خاله آرزو سرکاره و هرچی توضیح داد من بازم حرف خودمو زدم . رفتیم بوستان البته خانه بازی قدیمیه و من هی دنبال دوستام گشتم و یه ذره بازی مردم و پیتزاهم خوردم و برگشتیم خونه . ولی واقعا" تنهائی کیف نمیده

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 9:20 |
من حسابی بزرگ شدم و یه عالمه دلیل دارم :

*وقتی میرسم خونه باید حتما" کفشهامو دربیارم و بذارم توی جاکفشی . چون توی مهد جاکفشی داریم . ولی توی خونمون نداریم و من کفش به دست یه ذره دنبال جاکفشی میگردم تا بیخیال بشم و بیام تو .

*بعدش باید لباسهامو دربیارم و تا کنم و ببرم بذارم توی کشوم و اگه یه ذره از تای لباسم بهم بخوره روز از نو و روزی از نو

*باید حتما" تمام لیوان شیرمو خودم بخورم اونم با یه دست چون توی اون یکی دستم کیکه و اگه یه قطره هم روی لباسم بریزه میرم همه لباسهامو عوض میکنم

*در مورد دستشوئی رفتن هم موارد بالا صدق میکنه . فقط خودم

*دیشب بازم حمید پیشم بود و حسابی باهمدیگه خمیر بازی کردیم . در این مورد هنوز بزرگ نشدم و موقع رفتنش گریه میکنم

*پدر داشت کلمه های انگلیسی رو ازم میپرسید و من جواب میدادم . یه سری هم بود که مامانم یه بار از روی کتاب برام خونده بود اونم خیلی وقت پیش و من خودم اونا رو هم میگفتم تا اینکه پدر پرسید : چاقو ؟من زودی گفتم no no no به تبعيت از رادين و خاله مهرك راستی خاله مهرک کجائی ؟

*علاقه وافری دارم به دست دادن با هر شخص نمکی و ماموران شهرداری که دستکشهای بزرگ دستشون دارند . البته فقط دورادور . تا میبینمشون میگم میخوام دست بدم ولی تا مامانم وامیسته و پنجره ماشین رو میکشه پائین که باهاشون دست بدم از ترسم میپرم بغل مامانم . حالا چرا هربار گیر میدم خودم هم موندم

*کافیه یه ماشین عروس ببینم . بعدش اونقدر از مامانم میپرسم مامان عروس کجارفت که مامانم اونقدر مجبور قصه شونو بگه تا زمانیکه عروس داماد پیر شدند . کلا" اونقدر سوال میکنم که حد نداره . خوبه مامانم کتاب خونده فهمیده زیاد سوال پرسیدنم دلیلش چیه .

*شبها بدون هرگونه سختی با خاموش شدن چراغ میخوابم و البته باید دست مامانمو بگیرم که دَر نره

*همچنان عاشق کتاب خوندنم و روزی هزاربار کتاب میخونم .

اینم یه سری عکس دیگه از  کوچولوئیم توی تمام این عکسها به جز یکیش زیر یک سال هستم

پ.ن: کتابهای که مامانم خیلی دائما" از خوندنشون لذت میبره :

۱- کلیدهای رفتار با کودک دوساله (البته برای تمام سنها داره و مامانم برای یکسالگی منهم از این استفاده میکرد البته فقط برای اینکه خودش آرامش داشته باشه والا من که نیازی ندارم )

۲- همه کودکان باهوشند اگر ... ( که مامانم از روز بدنیا اومدن من با این کتاب کار داره و الان شده کتاب مطالعه من )

۳- چگونه با کودکم رفتار کنم . نوشته دکتر گاربر (به توصیه خاله بهار اینو خریده )

۴- بازیهای شاد برای کودکان شاد

و یه عالمه کتاب دیگه که معمولا" وقت نمیکنه بخوندشون. اگر اسم نویسنده هاشون رو هم بخواهید بگید فردا براتون بیاره .

دیروز مامان که اومد دنبالم رفتیم خانه بازی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان . جای قشنگی بود هرچند من از روی یه بازی افتادم و سرم خورد به دیوار و لبم خون اومد و ورم کرد تازه دیشب هم خون دماغ شدم که مامانم حسابی ترسید ولی خوش گذشت . هرچند من دنبال آرش و رادین و بقیه میگشتم که هیچ نی نی نبودبعدش هم رفتیم خونه خاله نسرین . چون خونشون رو عوض کردند و من تا از در رفتم تو هی گفتم : واااای چه فشنگه مبارکه ولی نمیدونم چرا امیر حسین باهام لج بود و تا دست به هرچی میزدم با کتک ازم میگرفت

اینم عکسهای کانون :

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 14:56 |
سلام

مامانم از بیحوصلگی من سوءاستفاده کرد اومد اینجا نوشت شما چقدر تحویلش گرفتید خوب مادر من اینو از خودم میپرسیدی . حالا الان همه شو میگم :

سه شنبه بعد از ظهر خاله بهار - مربی مهدکودک - هم زنگ زد به مامانم تا بتونند علت یابی کنند و قرار شد فعلا" عوامل منفی رو از بین ببرند که یکی از اون عوامل دیر خوابیدن من بود که به علت مهمونی بازیهای روزهای اخیر بود و با این حساب دیگه مشکلی نمیموند . البته چهارشنبه با مامان رفتیم پارک بعدش هم شهر کتاب که یه عالمه خمیر بازی و آبرنگ و کتاب خریدیم و من کلی خوش اخلاقتر شدم

ولی در کل مامانم توی دوتا کتابی که خرید فهمید سن دوسالگی معروفه به وحشتناکترین سن بچه ها و طرز مقابله با لجبازیهای ما بچه ها خیلی مهمه . مامانم کلی مطلب یاد گرفت و سر منهم تست کرد کلی جواب داده . مهمترینش اینه لطفا" به هیچ وجه ما نی نی ها رو دعوا نکنید

پنجشنبه صبح هم با حمید و الیاس رفتیم کوه و حسابییییییییییییی خوش گذشت . من که همش بغل حمید بودم و فقط چند قدم راه رفتم

پنجشنبه شب هم رفتیم خونه حمیدینا و بالاخره بعد از مدتها عمو مجتبی و مونا جون رو دیدم و البته شب هم اومدند خونه ما . من طبق معمول جمعه صبح بلند شدم و رفتم حموم و باصدای جیغ و دادم توی حموم عمو مجتبی و مونا رو بیدار کردم من نمیدونم جدیدا" چرا تا پامو میذارم توی حموم شروع میکنم به گریه . البته میدونم ها یه بار مامانی منو برد حموم و اونقدر سرمو سفت شست که من از حموم بیزار شدم .

دیشب هم رفتیم خونه عمو مجتبی اینا و من حسابی زلزله بازی درآوردم .

تو راه برگشت به مامانم گفتم مامان آقا ها دود میکشند . ؟ مامانم منظورم نفهمید گفت یعنی چی ؟ گفتم مثل بهزاد . مامانم تازه فهمید منظورم چیه و میخواست برام در مضرات سیگار سخنرانی کنه که خودم گفتم دود بد مزه س و تا رسیدیم خونه و اتفاقا" بهزاد زنگ زد ُ نصیحتش کردم که دیگه دود  نکشه

اینم یه سری عکس از کوه رفتن و پارک رفتن و بازی با خمیر اگر قابل رویت نبود بگید مدلشو تغییر بدیم

فعلا" خداخافظ و ممنون از تمام راهنمائیهاتون . خیلی دوستتون داریم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 9:21 |

۶  ماهگي من                         ۷ ماهگي من             ۸ ماهگي من -روزي كه كچلم كردند

توی دوسه روز گذشته دختر خوشگل و مهربون من به طرز عجیبی بداخلاق و بهونه گیر و لجباز شده . به طرز غیر قابل باوری بهونه گیری میکنه و اونقدر گریه میکنه که یا چشمهاش حسابی پف میکنه و یا نهایتا" از شدت گریه بالا میاره . هرچی میخوام حواسشو پرت کنم بدتر میشه . اصلا" هم معلوم نیست چی میخواد . توی این دوسه شب گذشته یه شب که مهمان داشتیم و پسردائیهای من از شهرستان آمده بودند تا آمدن آنها حسابی گریه کرد و بهونه گیری کرد ولی به محض آمدن آنها تبدیل شد به یک خانم خوش اخلاق و کاملا" اجتماعی که مهمانها کلی لذت بردند . دیشب هم حمید آمد و این اونقدر لجبازی کرد و اذیت شد که من دیگه مونده بودم چکار کنم . بعد از خوابیدنش سعی کردم فکر کنم و بفهمم اشکال کار کجاست . من و پدر سعی میکنیم هیچ وقت مسائل بیرون از خونه رو داخل خونه نیاریم و هیچ گونه تشنجی توی خونه نباشه . من سعی میکنیم کاملا" باهاش بازی کنم و تا حدامکان به علائقش علاقه نشون بدم ولی واقعا" نمیدونم اشکال کجاست . به طرز عجیبی دختر قشنگ من تغییر کرده واقعا" نمیدونم چکار باید بکنم و علتش چیه ؟ امروز با مربیش توی مهد هم صحبت کردم .

خوشحال میشم راهنمائیم کنید .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 9:14 |
ديروز با كلي ذوق و شوق رفتم پيش عمو دكتر ناطقيان . هي توي ماشين ميگفتم الان ميرم پيش عمو دكتر . آرش هم مياد . واكسن ميزنم كه ديگه مريض نشم وقتي هم رسيديم مطب ديدم يه عالمه ني ني ديگه هم هستند . اينروزا به خاطر سرماي هوا سر عمو ناطقيان حسابي شلوغ شده بعد هم نوبت ما شد و رفتيم تو . من نميدونم چرا به صندلي كنار عمو دكتر حساسيت دارم تا نشستيم اونجا من شروع كردم به عمو دكتر گفتم به شلوارم دست نزني ها البته با التماس ميگفتم ولي مامانم و عمو و دكتر و پدر بهم ميخنديدند . عمو دكتر معاينه م كرد و گفت خدارو شكر يه جور حساسيت كه عود كرده و دوتا شربت خوشمزه بهم داد و گفت مواظب باشم تا سرما نخورم بعدش يهو من ديدم همون واكسن رو داره باز ميكنه و شروع كردم به گريه ولي واقعا" فقط تا لحظه اي بود كه روي اون صندلي بودم و بعدش زودي آروم شدم و گفتم ببخشيد گريه كردم البته آرش هم ديروز نديديم چون ما بخاطر عجله اي بودن كارمون زودي رفتيم مطب . بعدش هم رفتيم خونه خاله فرشته و همه اونجا بودند كلي با بچه ها بازي كردم و آتيش سوزوندم

اين دفعه كه ميخواستيم بريم مطب پدر هم اومده بود از كلي قبلش دلشوره گرفته بود ولي مامانم هركاري كرد موقع واكسن منو بغل كرد كه نگهداره و اينبار بغل پدر باشم ولي بالاي سرم وايستاده بود . بعدش به مامانم ميگفت اصلا" موقع واكسن گريه ش تغيير نكرد يعني اصلا" درد نداشت . خوب معلومه درد نداره من كولي بازيم زياده . پدر سر هيچكدام از واكسنهاي من نيومد و همه رو مامانم تنهائي برد زد . طفلكي مامانم هميشه دلشوره داشت ولي واكسن آنفولانزا واقعا" درد نداره

اين عكس ديشب خونه خاله فرشته س . يه عكس ديگه هم انداختيم كه مامانم توي وبلاگ محمد مهدي   گذاشته . چون خاله فرانک خیلی اصرار کرد

امروز هم دوباره رفتم مهد البته توی خواب

پ . ن - دیشب پدر توی ماشین داشت یه شعری رو زیر لب میخوند و میگفت : آرزومه ... آرزومه ... یهو من گفتم پدر خاله آرزو نگو بگو آرشششششششششه ... آرشه البته با همون آهنگ

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 10:12 |

مرسی از همه دوستانی که حال مامانمو پرسیدند و نگران بودند . خدارو شکر حال مامانم بهتر شده . ممنونیم .

البته من دیروز با یه ذره آبریزش بینی بلند شدم و یه ذره هم تب داشتم و مامانم کلی خودشو نفرین کرد که یادآوری واکسنمو نزده . آخه باید دوشنبه میزدیم که عمو دکتر گفت واکسن پیدا نکرده و تا حالا هم فعلا" نزدیم . امروز هم موندم خونه و پدر موند پیشم

اینروزا همش راه میرم و به مامانم میگم : مامان منو خیلی دوست داری ؟

مامان : من عاشقتم

من : ذوق زده میشم اونم حسابی . چرا خودم هم نمیدونم

دیشب حمید و حاج خانم اومدند پیشم و من کلی ذوق کردم و با حمید کلیییییییییییییییی بازی کردم . رفته بودم درو باز کنم و بهشون میگفتم من میرم بیرون یه دور بزنم بیام . پدر با دستشو درو نگه داشته بود . بهش گفتم دسستو بردار میمونه لای در گریه میکنی ها

یه روز که با آرش و خاله آرزو میرفتیم بوستان ُ خاله آرزو داشت از آرش حروف رو میپرسید . منم از اونروز گیر داده بودم به مامانم میگفتم قصه آرشو بگو که مامانم بالاخره دیروز فهمید چی میگم و دیشب یاد گرفتم :

A مثل علي

B مثل بهزاد

C مثل CAT و اين ميشه پيشي

D مثل DOG و اين يعني سگ

این کلاه رو هم مامان پویان عزیز و مهربون که از آلمان اومده بود و توی قرار وبلاگی دیدمش برام آورده بود . مرسی خاله معصومه عزیز و حیف که دوباره شما رو ندیدیم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 8:48 |