تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من
بعدا" نوشت :بالاخره دیروز مامانم بعد از ۱۵ روز که معده ش مشکل پیدا کرده بود و نمیتونست هیچی بخوره ه به جز مایعات و میوه اونم یه ذ ره  خالش بد شد و کارش به بیمارستان و سرم و آمپول و اینجور چیزا کشید . حمید هم اومد پیش من و منم یاد گرفتم که دستامو میبردم بالا و دعا میکردم خداجون مامانمو شفا بده  . بعدش هم برگشتیم خونه . البته مامانم توی ماشین هم بدجور لرز کرده بود ولی بعدش هی بهش میگفتم مامان حالت خوب شد و وقتی مامان میگفت بله زودی خوشحال به همه میگفتم مامان حالش خوب شده امروز هم خدارو شکر حالش بهتره

سلام .

شنبه دوباره رفتیم پارک بازی بوستان و البته با تاخیر رسیدیم - بدلیل عکس پرسنلی انداختن - و کلی از دوستامونو دیدم و بازی کردیم . البته بازهم از همه عکس ندارم ولی همین چندتائی که داریم رو میذاریم . با عرض پوزش از بقیه

من و آرش وروجک ناز

من و پرنیان عسلی

من و ایلیا نازنازی شیطون

حسابی خوش گذشت البته من در راستای اینکه یه ذره بازم بداخلاق بودم زیاد زیاد بازی نکردم و اومدم بیرون . مرسی از همه که اومدید و شما رو دیدیم . مامان کیان و کیارش و مامان ایلیا و مامان پرنیان و مامان شمیم و البته خاله مریم عزیز مامان مهدیار موش کوچولو

در راستای هوودار شدن که همه شما پیش بینی کرده بودید - از جانب حمید - کلی دلمان را صابون زدیم و ذوق کردیم که بالاخره داریم هوودار میشیم ولی درست موقعی که فکر کردیم همه چیز تموم شده ُ همه چیز به هم خورد و بنده همچنان سوگلی موندم نمیدونم دیروز چی شد که اینجوری شد چون هووی عزیز حضور بنده رو هم به عنوان سرجهازی پذیرفته بود پس چی شد یعنی مامانم که کلی پکره ولی من کلی هم خوشحالم . حالا متوجه شدید علت بداخلاقیه این مدت من چی بود ؟

گویا این مامان نیلوفر و خاله آرزو دوباره برای امروز ما نقشه کشیدند امروز روز نوبت دوم واکسن زدنمونه . آرش کجائی ؟

عکسهای پرسنلیمون هم که خاله آرزو اشاره کرده بود آماده شد و زیاد بد نشد . ولی مامانم نتونست بذاره چون اسکنر سرکار مامان کیفیتش در حد صفره

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 12:42 |
توی این چند روز حسابی ددر بازی کردم . یکروز که خاله مامک و عمو مرتضی و مانیا جون اومدند خونمون و حمید هم اومد ولی من اولش یه ذره غریبی کردم و بعدش هم چون حمید مانیا رو بغل کرد شیون واویلا راه انداختم ولی بعد دیگه خوب شدم و حسابی بازی کردم

مگه من با کسی شوخی دارم البته اینجا دیگه شوخی هم دارم

پنجشنبه هم نمیدونم کی تو گوش مامانم چی گفته بود که با اون حالش که هنوز خوب نشده شده بود خانوم خونه ترشی و شور درست کرد و بعدش هم حاضر شدیم و رفتیم سرزمین عجایب . من تا حالا نرفته بودم خیلی کیف داد . البته من طبق معمول اولش بازی نکردم تا یخم باز شد و بعد ... بیشتر دوستامون هم بودند و حسابی کیف کردیم . مرسی همه خاله و مرسی مامان پویان عزیز به خاطر هدیه خوشگلتون چون عکس همه بچه ها رو نداریم از گذاشتن عکسهای زیاد معذوریم و فقط دوتا عکس که حاکی از شیطنت ماست میذارم

خوب مگه این همون سرسره نیست

بهد از بازی هم من توی ماشین از خستگی غش کردم و بعدش که چشم باز کردم کجا بودم ؟ خوب معلومه دیگه پیش حمید

دیروز هم تولد مهدیه دختر خاله م بود و رفتیم اونجا

و دوباره حسابی با پسرخاله هام شیطونی کردم و دوباره تا سوار ماشین شدیم خوابم برد ولی اینبار چشم باز کردم دیدم خونه هستیم و اونقدر گریه کردم و حمید حمید کردم که پدر دلش سوخت و منو برد پیش حمید میگم تمام سهمیه بنزین ما صرف ملاقات با حمید شد حالا خوبه خودش کمبودشو برامون جور میکنه . راستی یادم نبود حمید چهارشنبه که اومد پیشم یه جفت کفش خوشمل هم خریده بود برام .

امروز صبح هم که اومدم مهد اونقدر گریه کردم که مامانم خوبش بشه عمو خوابالو اطاعت امر شد

راستی دوتا نقاشی هم کشیدم . اولی یه خونه س و دومی هم خودمم

سایه مامانم زده عکسامو خراب کرده

در ضمن به خاطر این چند روز که نبودیم و پیشتون نیومدیم ما رو ببخشید

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 9:17 |

عید همگی مبارک

سلام . امروز صبح که میرفتیم مهد توی ماشین رادیو روشن بود و همه ششعر برای ما دخترا میخوندند و به مامانامون میگفتند برامون کادو بگیرن . منم خودمو زدم به خواب که بعد ببینم مامانم میخواد امروز برام چی جایزه بگیره که دخترش شدم

ما صبحها توی مهدکودکمون بچه های پیش دبستانی صبحگاه دارند و ماهم اون وسط توی محوطه بازی میکنیم و البته چیزائی که اونا میخونند یاد میگیریم . در همین راستا من دیشب هی توی خونه راه میرفتم و میگفتم : مرگ بر ازرافیل

این عکس بالائی هم دیشب گرفتیم که من بازور خودم و صندلیمو توی شومینه جا کردم . قیافه پدر این شکلی بود که بچه جان اونجا کثیفه بیا بیرون سرت میخوره ... و قیافه مامانم کلی کیف میکنه من شر شدم

دیشب حمید و بهزاد هم اومدند خونمون و من خوش به حالم شد و هی بلبلی میکردم تا بهزاد داشت با پدر صحبت میکرد میگفتم استغفرا...

پ . ن : دختران محترم وبلاگی روز همگیتون مبارک . امروز روز کادو بازیه ها یادتون نره

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 9:12 |
بعدا" نوشت :

در راستای بد بودن حال مامان و مصرف دارو توسط ایشون منم زودی خودمو میزدم به مریضی و گیر داده بودم که بریم آمپول بزنیم تا من حالم خوب بشه و یا طی مکالمات مامان و پدر برای رفتن به بیمارستان و یا نرفتن که مامانم شدیدا" مخالفش بود من دقیقا" عین یه طوطی جملات رو تکرار میکردم و این باعث میشد مامانم کلی بخنده و حالش بهتر بشه . در ضمن چون میدونستم مامانم حالش خوب نیست چسبیده بودم به مامانم که یه وقت یه ثانیه ازم دور نشه و تا از کنارم تکون میخورد خونه رو میذاشتم روی سرم و بماند که چقدر پدر رو شاکی کردم

یه چیز دیگه اونم اینکه وبلاگ پدر آپدیت شد .  یه سر بزنید

مامانم حال نداشت پست جدید بذاره اینجوری نوشت

سلام

ما روز پنجشنبه صبح با حمید رفتیم بیرون و بعدش هم نهار رفتیم نایب و تا برگردیم خونه ساعت ۳ بود و من خوابیدم تا ۵:۴۵ که مامان بیدارم کرد که برم حموم و بریم مهمونی یه جای خوب . بگذریم که من چون از خوابم سیر نشده بودم حسابی بدغلغی کردم ولی بهرحال حاضر شدیم و رفتیم خونه آرش وروجک. رادین جون هم بود . من اولش زیاد بازی نکردم ولی بعد از یه مدت حسابی یخم باز شد و آتیش سوزوندم

اینم آخر آتیش سوزوندنمون

مرسی عمو جلال و مرسی خاله آرزو و مرسی آرش جون. حسابی بهمون خوش گذشت و مامانم هنوز داره قصه شو تعریف میکنه و ببخشید بخاطر خرابکاری من

پبش هم دوباره حمید اومد پیشم و من حسابی بازی کردم و صبح هم تا ازجام پاشدم دوباره سراغ حمید رو گرفتم و از تختم اومدم پائین و بالشمو برداشتم و رفتم پیش حمید خوابیدم .جمعه هم قرار بود صبح زود بریم کوه که خواب موندیم و عوضش بعداز ظهر با عمو مهدی اینا و محمود و میثم و مریم جون و خاله مریم و عمو حسین آقا و خاله مامانی رفتیم سرخه حصار و حسابی خوش گذروندیم .

 

اینجا هم همون دیشبه که من کنار آتیش نشستم . از بس هوا سرد بود

پ . ن ۱ : در مورد شعرها و قران یادگرفتنها که برای بعضی ها سوال بود ما آموزشمون بروش غیر مستقیمه و بیشترش هم وقتی بچه های پیش دبستانی دارند صبحگاه انجام میدهند من حفظ شدم . خوب اینم دیگه

پ . ن ۲: اولین تنبیه عمرم روز سه شنبه خونه عمو مجتبی اینا اتفاق افتاد که مامانم زد پشت دستم و بعدش حسابی خودش عذاب وجدان گرفت ولی من بروی خودم نیاوردم البته گریه کردم ها

پ . ن ۳ : ممنون از همگیتون که حال مامانمو پرسیدید امروز خیلی بهتره

پ . ن ۴ : عموخوابالو که پرسیدید حمید کیه ؟حمید دوست پدره که من بهش حمید نمیگم و حمیدی صداش میکنم و خیلی هم دوستش دارم . اونقدر که حتی بیخیال مامانم هم میشم وقتی اون هست . جل الخالق خودم هم در عجبم

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 7:52 |
توی چند روز گذشته یه روز با مهدیار موش کوچولو و آرش وروجک رفتیم خانه بازی بوستان . البته فکر میکردیم بقیه دوستامون هم میان که نیومدند ولی جای همگی خالی حسابی خوش گذشت . مرسی خاله مریم و مرسی خاله آرزو البته چون دوربینمونو جا گذاشته بودیم زحمت همه عکسا رو خاله آرزو کشید که میتونید توی وبلاگ آرش جون ببینید

دیگه اینکه قرار بود یه مسافرت بریم که نشد و حسابی دل من و مامانم سوخت . مامانم هنوز حالش خوب خوب نشده ولی ممنون از احوالپرسیتون

دوباره بازم بیشتر با حمید بودم . من که سیرمونی ندارم . مامانم داره فکر میکنه من اگر چندروز پشت سرهم با حمید باشم ازش دل میکنم ولی هنوز به نتیجه خاصی نرسیده

(نور فلاش دوربین حسابی چشممو اذیت کرد )

یکروز هم با خاله بهار رفتیم . آخه وقتی مهدکودک هستم همه ش با خاله هستم و خیلی دوستش دارم هرچند هنوز هم صبحها با گریه از مامانم دور میشم


Photo Sharing - Video Sharing - Share Photos - Free Video Hosting

این فیلم هم که از قران خوندنمه و سوره ناس رو توی این هفته کار کردیم و یاد گرفتیم . البته با اشاره بهمون یاد میدن و منم با اشاره میخونم . فقط من نمیدونم مامانم چرا اینقدر هولم میکنه

توی این یک ماه که توی این مهد هستم ۶ تا شعر یاد گرفتم . سفالگری یاد گرفتم . البته فعلا" در حد ماه و ستاره و البته کلی خمیر بازی و سوره فرج و دوتا سوره . البته دعای فرج رو حفظ حفظ نشدم .

تعطیلات به همتون خوش بگذره و خداحافظ

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 10:57 |

از همه شما بخاطر تبریکات صمیمانه تون متشکرم . همه همه شما چه کسانیکیه اینجا تبریک گفتند یا با  اس ام اسهای مهربونشون حسابی من و مامانمو خوشحال کردند . همینطور از خاله مریم و مهدیار موش کوچولو و خاله آرزو و آرش وروجک و آي تك عزيزم  و مامان دیبا و پرند نازم  و رادین نازنازی و پدر که توی وبلاگ خودش به بهونه تولد مامانی یه متن خوشدل نوشته . برید بخونید خوشدله ها

و اما یه تشکر خوشگل هم از خاله نیلوی مهربون که مامانم اونقدر با شنیدن صداش خوشحال شد که کم مونده بود تصادف کنه از ذوقش . خاله نیلو دست شما درد نکنه . مامانم عقیده ش اینه که یکی از بهترین کادوها رو از شما گرفت به امید دیدار .

پنجشنبه تولد رادین نانازی بود و به ما خوش گذشت . هرچند یه کوچولو دیر رسیدیم و زیاد دوستامونو ندیدیم مرسی خاله مهرک و مرسی عموامیر انشاا... صد سال سایه تون بالای سر رادین نانازی باشه و از بزرگ شدن و کسب موفقیتهاش لذت ببرید .

مامانم امروز زیاد حالش خوب نیست ولی توی اولین فرصت پیش همتون میاد و تشکر میکنه . البته اگر روی وبلاگاتون آهنگ نباشه که بتونه کامنت دونی رو باز کنه

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 7:32 |

امروز یه عالمه تولد داریم هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اول از همه تولد رادین کوچولو ئه . تولدت مبارک رادین جون و الهی صدساله شی

دوم تولد کیانای عزیز و هنرمند ه . تولدت مبارک باشه کیاناجون .

سوم تولد خاله آرام مامان نیکان جون ه . تولدتون مبارک خاله آرام . انشاا... صدو بیست سال سایه تون بالای سر نیکان و بقیه نی نی هاتون باشه

و اما :

تولد  مامان نیلوفره . مامانی تولدت مبارک باشه و امیدوارم سی و دومین سال زندگیت و سالهای بعد برات پر از شادی و خوشی باشه و در کنار من کلی کیف کنی که بدنیا اومدی تا منو به دنیا بیاری و حالشو ببری

تولد همگی مبارک باشه و انشاا... همگیتون صدوبیست سال عمر کنید و همیشه صحیح و سالم باشید و خنده از روی لباتون کم نشه

پ. ن - عکس مال سی سال پیشه . زمانیکه مامانم دوسالش بود .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 0:3 |

من الان دو روزه نمیدونم چرا یه ذره -البته بیشتر از یه ذره - بهونه گیر شدم .

صبحها با گریه از مامانم جدا میشم .

بعداز ظهر ها حاضر نیستم از مهد  برگردم خونه

میرسم خونه هی بغض میکنم و گریه میکنم

با پدر حسابی بد شدم و اصلا" بغلش نمیرم و همش میخوام مامان پیشم باشه

تمام مدت بهونه حمید رو میگیرم و وقتی هست همش میخوام بمونه پیشم

این عکس هم مال دیشبه که عموحامدینا و حمید اومدند خونمون و من قبل از اومدن اونا داشتم ظرف میشستم

بعد هم عموحامدینا اومدند ولی چون نی نی عموحامدکوچولوئه و نمیتونه حرف بزنه جیغ میزنه و من ازش میترسم . اینم نی نی عموحامد که رفته بین مبلهای ما

در ضمن الان نزدیک یک هفته س که آبریزش بینی دارم و البته کمه ولی هست . عمودکتر ناطقیان حدس زده حساسیت باشه و از امشب قراره شربت ضدحساسیت بخورم

تا مامانم یه ذره ناراحت میشه زودی غصه م میگیره و هی بغلش میکنم و بوسش میکنم . البته دیشب برای اولین بار از اینکه محمدمهدی رو بغل کنه حسودیم میشد و میرفتم بغل مامانم و هی بوسش میکردم که حواسش پرت بشه

تا بغلم میکنه که از پله ها یا جائی بالا بریم میگم مامان خسته نشید .

تا از مهد برمیگردم به مامانم گیر میدم بریم خرید . مامانم تصمیم گرفته یه بانک بزنه که جوابگوی هرروز خرید رفتنهای من باشه . کسی پیشنهادی چیزی نداره

پ . ن . مهم : در راستای نوشته های بالا و در راستای اینکه دلمون برای خاله نسیمه و آرتا جون تنگیده بود مامانم تصمیم گرفت با خاله آرزو و آرش بریم بوف . وقتی راه افتادیم توی اتوبان عموپلیس چون من جلو نشسته بودم و کمربند هم نبسته بودم مامانمو جریمه کرد اونم ۴۰۰۰ تومن بعدش هم که رسیدیم به خاله آرزو اینا و راه افتادیم هر طرف پیچیدیم ترافیک بود و در نتیجه بعد از دوساعت گردش در خیابانهای پرترافیک که باعث شد من دوباره دستشوئیم بگیره و مجبور به اجابت مزاجشم برگردیم خونه مرسی خاله آرزو و مرسی مامان نیلوفر گردش بسیار دلچسبی بود و حسابییییییییییییی به من وآرش خوش گذشت بزودی سر هردوتاتون تلافی میکنیم . حالا هی بخندید

پ . ن مهم دیگه : جمعه اینجا یه عالمه تولده یادتون نره تشریف بیارید فعلا" که دوروز پیش تولد امیر مهدی بود و جا موندیم . امیر مهدی جون تولد چهار سالگیت مبارک باشه و الهی همیشه صحیح و سالم زیر سایه پدر و مادرت زندگی کنی .

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 12:42 |

اینم بقیه عکسهای آتلیه . با اسکنش مشکل پیدا کرده بودیم که اینقدر دیر شد . فقط اگر کسی نتونست ببینه بگید که مدلشو عوض کنم مرسی خاله آرزو

پریروز دوباره رفتیم همون امامزاده که سری پیش مامانم منو برده بود تا رفتم تو به همه سلام کردم و رفتم امامزاده صلوات فرستادم بعدش هم به مامانم گفتم تو برو بشین نماز بخون دعا بکن من برم یه دور بزنم و بیام منتها نمیدونم چرا مامانم دنبالم اومد خانمهائی هم که اونجا بودند به مامانم گفتند که توروخدا براش اسپند دود کن

بعدش هم رفتیم پارک که دوسه تا پسر تقریبا" بزرگ داشتند تاب سواری میکردند تا رسیدم گفتم : به به چه نی نی های نازی دارند تاب سواری میکنند حالا یه ذره هم من تاب سوار شم بعدا" شما باشه . آفرین این تیکه ای که من همیشه وقتی یه چیزی میخوام میگم منتظر جواب طرف هم نمیشم .

پ . ن ۱ - مرسی مامان فاطمه زهرا کوچولو خیلی قشنگ بود . پست بعدی اختصاصیه اونه

پ .ن ۲ - عموخوابالو نگران نباشید مامانم خیلی زود غیض !!میکنه ولی زودهم آشتی میشه من غلغشو بلدم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 8:30 |
 جمعه صبح حمید و بهزاد اومدند خونمون و من وقتی چشممو باز کردم اونا رو دیدم و کلیییییییییییی ذوق کردم بعد هم حاضر شدیم و رفتیم بیرون و توی راه که با عمو مهدی اینا قرار داشتیم اونا رو دیدیم . عمو مهدی ُ فاطمه جون ُ عمو میثم ُ عمومحمود و مریم جون . منم سوار هرماشین میشدم سراغ اون یکی رو میگرفتم . رفتیم جاده چالوس که ناهار رو اونجا بخوریم

توی جاده چالوس کنار سد

روستای مورود بالای دستای حمید

بعدش هم رفتیم قزوین . چون عروسیه عمو مهدی دائمی بود و چون زود رسیده بودیم رفتیم شهر بازی

البته از بعضی بازیهاش هم ترسیدم و کلی گریه کردم . مثلا" سوار سفینه ش شدم که کوچولوترینشون من بودم و با حرکتاش کلی ترسیدم . یکی نیست بگه آخه حمید جان حالا من گفتم میخوام سوار بشم تو که نباید منو ببری سوار کنی . من یه چیزی گفتم این عکس هم حمید منو گذاشته بالای درخت

میخواست توی این عکس ماه هم بیفته ولی نیفتاد

بعد هم حاضر شدیم و رفتیم عروسی و البته من اولش خوب بودم ولی بعد از چند دقیقه آوردند دستگاههائی وصل کردند که من حسابی ترسیدم و گریه کردم و برای همین پاشدیم و برگشتیم اومدیم خونه که البته من توی راه خوابم برد فکر کنید اینهمه راه رفته بودیم عروسی ولی زودی برگشتیم  

این عکی هم توی حیاط هتلیه که عروسی دعوت بودیم . بازم منو گرفت بالا که ماه بیفته ولی نیفتاد

انتظار نداشتید که موهام رو هم بذارم خوشگل کنند هان ؟خوب من خسته شده بودم . آخه آدم اینهمه هم ددر میره

پ . ن - پنجشنبه شب کلی برای مامانم شعر لالائی چرا رو خوندم تا خوابش ببره و موهاش رو هم ناز میکردم مامانم کلی کیف کرد . البته این بعد از این بود که به مامانم گفتم بیش از هزار بار قصه بنزین زدنمونو بگه آخه من هر اتفاقی که میفته یا هرکی رو میبینیم از مامانم میخوام قصه شو بگه اونم نه یه بار

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 8:53 |
ما دیشب دوتا مهمون ناز و خوشگل داشتیم که از امروز صبح مامانم هی قصه دیشبو برام میگه

من و رادین که جا بهتر از اینجا برای شام خوردن پیدا نکردیم

من و آرش فقط حیف که یه ذره دیر اومد و من اونقدر ذوق زده شدم که به عموامیرگفتم عمو آرش اومدددددددددد

مرسی خاله مهرک  و عمو امیر . مرسی خاله آرزو و عمو جلال بازم پیش ما بیائید

من دیشب که مهمونامون رفتند با پدر رفتم که بنزین بزنیم و سریع توی ماشین خوابیدم تا خود صبح دیگه تکون نخوردم تازه صبح هم که مامانم حاضرم کرد برد مهد بیدار نشدم اونقدر ورجه وورجه کرده بودم

دیشب کلی با عموهام دوست شدم البته نمیدونم چه گیری داده بودم به عمو جلال

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 8:31 |