تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من

دیرزو که مامان اومد دنبالم گفت امروز میریم با آرش و خاله آرزو بریم پیش عمو دکتر واکسن بزنیم بعدش بریم پارک ولی این پارک رو با تاکیدی میگفت که آدم شک میکرد . رفتیم و رسیدیم مطب دکتر و آرش خواب بود . دکتر گفت باید بیدارش کنید تا واکسن بزنیم تا خاله آرزو آرشو بیدار کنه من دیدم بعله عمودکتر مشغول آمپول بازیه و شروع کردم به داد و فریاد که آرش چه خوابیدی پاشو که اینا میخوان به ما آمپول بزنند و آرش هم باگریه من پاشد و طفلکی ترسید و بعد من آمپولمو زدم و بعد هم آرش . با کمک هم اونجا رو گذاشتیم روی سرمون عین جنتلمنها

البته بعدش هم مارو پارک بردند و ما بازی کردیم ولی خب واکسن زدن کجا و یه بار پارک بردن کجا باید یه عالمه دیگه مارو پارک ببرند تا بیحساب بشیم

ولی درد نداشت ها ما زیادی خودمونو لوس کردیم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 8:44 |

قبول باشه حاج خانم

من و محمد مهدی روز تولد فاطمه خاله فرشته . باور کنید این محمد مهدی ول کن نیست کار به تهدید و از این حرفا کشیده البته بین پدر و خاله فرانک

من و نی نی دختر عموی مامانم که تازه بدنیا اومده و اسمش ساینا ست

توی این چند روز تعطیلی که بیشتر پیش مامانم بودم یه ذره بهونه نَم نَم رو گرفتم ولی خیلی کوتاه و درحد سوال که بدونم مثل قبله یا تغییری ایجاد شده ولی دیشب نصفه شب یه ذره هم گریه کردم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11:4 |
مرداد ماه ۱۳۸۴ وقتی به روزهای آخر بارداریم نزدیک میشدم علیرغم تمام اشتیاقم برای دیدن صورت قشنگت ُ یه اضطراب وصف ناشدنی همراهم بود و اونم اضطراب جداشدن از توبود .توئی که نه ماه تمام همراهم بودی همه جا و این برام لذت بخش بود . شاید برای همینه که از دوران بارداری بعنوان بهترین لحظه هام یاد میکنم .

با بدنیا اومدنت وبعد از نهماه که برگشتم سرکار احساس کردم یه مرحله از تو دور شدم . اوایل همیشه یه بغض عجیبی داشتم از اینکه هی داری بزرگ میشی  و من فقط حسرتش برام موند .خوب میدونستی که مجبورم بیام سرکار .

وقتی نزدیک دوسالگیت شد ویواش یواش زمزمه از شیر گرفتنت شروع شد باز هم یه اضطراب عجیبی تو دلم رخنه کرد و به خاطر تابستون نظر دکترت هم این شد که بخاطر پیشگیری از مریضیهای فصل تابستون بعد از تابستون از شیر بگیرمت و بالاخره دیروز همون روز بود .

نمیدونم چرا اینقدر برام غصه دار بود شاید چون احساس میکردم تنها برگه برنده ایه که دارم . هر چقدر هم که با بقیه بازی میکردی ونسبت به همه مخصوصا"حمید احساسات نشون میدادی پیش خودم میگفتم یه چیزی هست که من و تو رو به هم وصل میکنه .

اینقدر توبا این موضوع راحت کنار اومدی که برای من فقط شکرکردن خدا موند و بس . عروسک نازنینم مطمئنم برای تو خیلی بهتره .میخوام که بدونی برام عزیزترینی .

واما حالا بشنوید از من :

دیروز از مهد کودک رفتیم یه امامزاده که من تا حالا ندیده بودم و اونجا  اینقدر اب بازی و بدو بدو کردم که حد نداشت .اونقدر داشتم بازی میکردم که وقتی مامان بهم گفت : مامانی دیگه با نَم نَمخداحافظی کن.گفتم باشه ونَم نَم برو خونتون من فردا میام دنبالت . کلی هم توی پارک بازی کردیم و وقتی رسیدیم خونه گفتم مامان یه خوراک یمیدی و مامانم یه انار برام دون کرد و خوردم و بعد یاد نَم نَم افتادم که مامانم گفت یادته گفتم بد مزه میشه .گویا مامانم به توصیه خاله آرزو عمل کرده بود و از استامینوفن استفاده کرده بود . ( باشه خاله آرزو . داشتیم )و اول بهش گفتم برو بشور و مامانم هم حرفموگوش کرد فقط نمیدونم چرا بازم تلخیش نرفت منهم  گریه کردم که بعد دیدم ای بابا با گریه من مامان خانوم بدتر داره گریه میکنه برای همین دیگه بیخیال شدم و به مامانم گفتم : مامان غصه نخور

و بعد هم کلی با حمید بازی کردم و موقع خوابم که شد یعنی ساعت ۹ که من همیشه میخوابم مامانم کتابهامو آورد که برام بخونه من بخوابم غافل از اینکه من با دیدن کتابهام تازه شارژ میشم بشینم کتاب بخونم تا ساعت ۱۱ کتاب بازی کردم و بعدش مامانم منوگذاشت توی تختم وچراغاروخاموش کرد ومن دوثانیه بعد خواب بودم.به همین راحتی ولی مامان خانم که تا ساعت ۴ بالای سر من نشسته بود و نمیدونم به چی نگاه میکرد. الان هم که داره اینا رو مینویسه .مادر من بگیر بخواب . حالا که من به این راحتی این پروژه رو هم پشت سر گذاشتم تو دیگه چرا بیقراری میکنی . من از امروزدیگه مستقل مستقل شدم

البته همین الان بلند شدم و برای اینکه مامانم خوش به حالش نشه یه ذره سراغ نم نم و گرفتم و با یه تست کوچولو فهمیدم نه بابا خاله آرزو زرنگتر از این حرفاست .یه چیزی گفته که حالا حالا ها ازش خلاصی نداریم

پ ن . خاله مهرک خوبه مامانم همین چندروز پیش خونتون بود و گفت که خیلی دوست داره ولی ...بعدش هم عمرا" اگه من بذارم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 6:31 |

الوعده وفا . اینم فیلم

و اما یکی دوتا عکس هم بذارم .

اینجا حاضر شدم برم خونه عمو حامدینا . البته فعلا" موهامو سنجاقهاشو باز نکردم

و اما یه عکس دیگه : روز عید فطر خونه مامانی

این عکس بدلایل مسائل امنیتی خذف و معدوم گشت

من هیچ مسئولیتی در مورد این عکس بر عهده نمیگیرم و نهایتا" میگم از ترس جونم بوده که وایستادم . آخه شیشه محمدمهدی رو برداشته بودم و داشت دنبالم میکرد و وقتی گرفتتم عوض اینکه شیشه شو بگیره ببینید داره چکار میکنه

پ. ن : مامانم فقط شکار لحظه ها کرده . خاله آرزو کمال همنشین در مامانم اثر کرد و تونست شکار لحظه ها کنه . اونم تو لحظه ای که داشت عکسای دوربینو به خاله نشون میداد .

پ . ن ۲ : من بزودی خودم یه ذره بزرگتر بشم این عکسونابود میکنم . نگران نباشید تازه هرچی هم داد دارید بر سر محمد مهدی بکشید

 پ. ن ۳ : امروز ۲۴/۷/۸۶ مصادف با ۲۶ ماهگی من گویا خبرائیه . برای من و مامانم دعا کنید که همه چیز خوب پیش بره . مامانم که خیلی دلشوره داره

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 8:37 |
سلام

بالاخره دعای من و مامانم مستجاب شد و شنبه هم تعطیل شد و کلی خوش به حال همه مون شد .

ما که کلی بهمون خوش گذشت . البته دیرزو بیشتر خوش گذشت که از ۷ صبح تا ۱۲ شب بیرون بودیم و همه ش به مهمونی .

مامانم دوسه روز پیش داشت به من غذا میداد بعد برای اینکه سر من گرم بشه چنگالشو برد بالا و گفت فاطمه میدونی انگلیسیا به این چی میگن و من بلافاصله گفتم :fork بعد مامانم اين شكلي شد بعد شروع كرد ازم دونه دونه پرسيد اونم از چي ؟ من يه كتاب دارم كه مامانم دوسه مرتبه از روش برام خونده بود و به ترتيب صفحات كتاب ازم پرسيد و ديد حسابي ياد گرفتم و كلي ذوق كرد . البته مامانم به توصيه استادش هيچ تلاشي نميكنه كه من انگليسي ياد بگيرم ولي خوب مائيم ديگه

كلمه هائي كه الان بلد هستم : ماست - سيب - موز - توت فرنگي - قاشق - چنگال

كه البته مامانم فيلم هم گرفت و ميخواست امروز بياره و بريزه روي كامپيوترش ولي همه وسايلشو خونه جا گذاشت . من موندم خوبه مامانم امروز صبح خودشو جا نذاشت . هيچي با خودش نياورد . ناهارشو جا گذاشت . كيف پولشو جا گذاشت . كيف مداركشو جا گذاشت . اونم براي اينكه ديروز كه از خونه رفتيم بيرون اونا رو گذاشت توي كيف مهمونيش و امروز يادش رفت جابجا كنه . براي همين امروز سركارش كارت نزد تازه گواهينامه و كارت ماشين هم توي كيفش بوده و مجبوره امروز ديگه با سرعت رانندگي نكنه . آخه مادر من تو نميگي اگه پليس جلوتو بگيره ماشينو ميخوابونه ؟

فردا در اين مكان فيلم نصب خواهد شد . ولي چون امروز سرش خلوتتر بود پستشو نوشت

در راستاي اينكه من براي تعطيلي شنبه دعا كردم مامانم ازم خواسته براي كاهش ترافيك اتوبان حكيم هم دعا كنم . به من چه مادر من . من كه خروجي يادگار خارج ميشم از اين اتوبان ديگه شما خود دانيد

ديروز براي نماز رفته بوديم يه جائي كه خيلي شلوغ بود و من پيش پدر موندم تا مامان بره و بياد . بعد كه اومد بهش گفتم مامان بيا بريم من برم دستشودي مردم برن بعد من بشينم نماز بخونم

دعاي سفره رو هم حفظ شدم . البته يه قسمت داره كه ميگه حلالا" طيبا من ميگم هلاكتم

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 9:31 |

سلام

دیروز رفتیم خونه حمیدینا و دوتا محمد مهدی اونجا بود و من تا میتونستم شیطونی کردم و البته برای سفره انداختن و جمع کردن و کباب خریدن هم کمک کردم یه خانومه اونجا بود که نی نیش ۶ ماه از من بزرگتر بود و مونده بود که من چقدر استقلال دارم اینکه خودم غذامو میخوردم و لباسامو عوض میکردم و کفشامو میپوشیدم و درمیاوردم . نمیدونم چرا اینقدر تعجب کرده بود از کارای من بعدش هم آدرس مهد روشنگر رو میخواست که نی نیشو بیاره اونجا ولی مامانم بهش گفت مه دیگه امسال ثبت نامشون تموم شده . پسر اونا زیاد شیطون نبود ولی وقتی منو دید اونم یاد گرفت شیطنت کنه و با محمد مهدی عمو حامد خونه رو گذاشته بودیم روی سرمون بیچاره حاج خانم که کلافه شده بود فقط فاطمه جون زن عمو مهدی که یه نی نی توی دلش داره حالش بد شد و رفت و من و مامانم کلی غصه شو خوردیم و من همش تا آخر به مامانم میگفتم مامان فاطمه جون چی شد ؟

فقط حیف مامانم دوربینو درنیاورد عکس بندازه . من نمیدونم چرا مامانم هرجا میره این نی نی ها میچسبند بهش . از بس خودش عاشق بچه هاست از بغلش پائین نمیومدند و مامانم مجبور بود دوتا دوتا بچه بغل کنه ولی واقعا" من موندم مامانم چرا اینقدر بچه دوست داره و از دیدن شیطنتشون قند تودلش آب میشه

شعرهای مهدکودک رو هم همشو توی خونه هی میخونم البته خاله بهار تعجب کرده بود چون میگفت توی مهد اصلا" نمیخونه و فقط گوش میده . نمیدونه که خوب من گوش میدم که حفظ کنم دیگه

baby tv هم توي خونمون راه افتاد ولي من فعلا" كه زياد نگاه نميكنم . البته زياد خونه نيستيم كه من نگاه كنم ولي خوب يه شعري داره كه ميگه head and shoulder و ... من دارم سعي ميكنم اينو حفظ كنم و بعضيهاشو ياد گرفتم

مامانم ميگه دعا كنيد عيد فطر شنبه باشه كه سه روز تعطيل باشيم خوب باشه منم سعي ميكنم اگه اذيتم نكنه براش دعا كنم آخه منم دوست دارم خونه باشيم و مامانم هم پيشم باشه . البته مهد رو هم دوست دارم ( البته بعضي موقعها هنوز موقع جداشدن از مامانم گريه ميكنم )ولي خاله بهار رو خيلي دوست دارم و البته اونم عاشق منه فكر كنم چون تا منو ميبينه كلي ذوق ميكنه و ميبره به دوستاش نشون ميده

مثلا" مامانم كلي كار داره ها ولي به يه بازي دعوت شده كه من پست بعدي رو بهش اجازه ميدم بنويسه . مرسي خاله ها كه مامان منو دعوت كرديد

 پ . ن . راستي این وبلاگ پدر  كه پست آخرش در مورد حقوق ما بچه ها بود جالب بود . یه سر بزنید جالبه البته به نظر مامانم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 11:16 |
سلام

شنبه بعداز مهد میخواستیم بریم خونه عمو مجتبی اینا و چون زود بود و باید میرفتیم دنبال پدر فرصت داشتیم و رفتیم نمایشگاه که البته من اونقدر بدوبدو کردم که مامانم یادش رفت نمایشگاه چی بود ولی خب من میگم نمایشگاه قران بود . راست میگم اینم عکسمه یه لحظه وایستادم که مامانم شکار لحظه ها کرد . البته جای خاله آرزو خالی که تو اینکار نفر اوله

چرا من تا میخوام حجم عکسارو کم کنم شکلش هم اینجوری میشه

دیروز هم مامانم خواب موند و البته یه ذره هم بیحال و خسته بود و نتیجه اینکه دوتائی خونه مندیم و چون پدر لپ تابو برده بود دیگه کامپیوتر بازی هم نداشتیم و حسابی کیف کردیم . بعداز ظهر هم آماده شدیم و با آرش و خاله آرزو رفتیم مهمونی اونم کجا ؟خونه رادین و خاله مهرک . البته بگذریم که حسابی توی ترافیک موندیم و مامانم موهامو کلی خوشگل کرده بود ولی تمام گیره هامو باز کردم و تازه آدامسی که خاله آرزو داد رو چسبوندم به موهامو و سط راه هم دوبار دستشودیم گرفت که البته یه بارش توسط مامانم جدی گرفته نشد ولی بهرحال رسیدیم . من اولش یه ذره هنوز یخم باز نشده بود ولی بعدش دیگه منم خوش به حالم شد و قاطی شدم .

به من که خیلی خوش گذشت و تا رسیدم خونه خوابیدم تا صبح .

مرسی خاله مهرک و مرسی خاله آرزو .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 10:17 |

سلام

خدارو شکر مریضیم خیلی خوب شد . مامانم که خیلی از کار دکتر ناطقیان خوشش اومده چون هر داروئی که بهم میده درست توی زمان مقرر جواب میده و من حالم خوب میشه ولی من اصلا" خوشم نیومده چون داروهاش بدمزه س

تازگیها خیلی شیطون و سربه هوا شدم و ببخشید دستشوئیمو دیگه خیلی دیر میگم و چند دفعه هم که سرم به بازی گرم شد و اصلا" نگفتم و مامانم دیگه اینجوری شده بودخوب چکار کنم هی دعوام میکنه منم

قرار بود یه مسافرتی بریم که مریضی منو بهونه کردند و نرفتیم و این سه روز تعطیلی رو موندیم خونه و فقط یه روز رفتیم خونه خاله فرانک و منم چون یه داستان خوشگل تعریف میکنم کلی از خاله هام جایزه گرفتم و بعدش هم خونه بودیم . دیشب هم عمو مجتبی اینا و بهزاد و حمید خونمون بودند و من کلی بازی کردم .

من به طرز عجیبی شیطون شدم . من نمیگم ها مامانم میگه والا من که معتقدم خیلی هم آرومم تا میتونم هم سعی میکنم دل مامانمو ببرم و تا کار اشتباهی میکنم اونقدر بوسش میکنم که از دلش دربیاد . چند شب پیش اومدیم باهم خونه سازی کنیم و مامانم یه چیزی درست کرد تا دیدم گفتم :وااااااای چه گشنگه چه جوری درست کردی . آفرین دخلم . ماشاا... خوب معلوم بود مامانم چه شکلی شد دیگه

پ . ن ۱. این عکس مال خیلی وقت پیشه والا به توصیه دکتر ناطقیان من ممنوع الپارک شده بودم

پ . ن ۲ . مامان فاطمه زهرای عزیز من به خاطر آهنگ روی وبلاگ شما نمیتونم براتون کامنت بذارم والا خیلی هم با هم دوستیم

پ . ن ۳ . مامان رادین عزیز باور کنید همه ش تقصیر دکتر ناطقیان بود والا ما کلی هم خوش قولیم

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 9:2 |
بالاخره عکسهای آتلیه م آماده شد و البته خیلی هم خوشگل شده . مامانم که کلی ذوق کرد ولی نمیدونم چرا اسکنرها همه شون عکسامو خراب کردند و مثل خودش اسکن نشده

در راستای اینکه مامانم خیلی زود نرم میشه منم یاد گرفتم هی خودمو براش لوس میکنم و میگم مامان خوبم ُ مامان مهربونم ُ مامان خوشگلم و ... کارمو میگم مثلا" آدامس میدی ؟

تازگیها هم خیلی به شیر وابسته تر شدم و مامانم هم هی تاکید میکنه که تا چند وقت دیگه نم نم بدمزه میشه . اونوقت منم هی خودمو لوس میکنم و میگم مامان یه کوچولو نم نم بخورم .

توضیح : نَم نَم یه اصطلاح من درآوردیه برای شیرخوردنم من یه چند تا اصطلاح دارم مثل همین یا

آقا میر که به خرگوش میگم . یعنی عکس خرگوش رو میگم رَبیت بعد به عروسکهای خرگوشم میگم آقا میر . حالا ربطش چیه خودم هم نمیدونم

مرسی خاله مونا آتلیه ای و خاله آرزو که اینجا رو معرفی کردی .

پ . ن . دیشب طی یه عملیات غافلگیرانه از مطب دکتر ناطقیان سردرآوردیم . بگذریم که من اونقدر شیطنت کردم که خاله منشی و جمیع بیماران حاضر راذله کردم و آخرها مامانم داشت یادش میرفت برای چی اومدیم اینجا ولی عمو دکتر گفت که وضعیت سینه م خیلی خرابه و یه عالمه دارو بهم داد . تازه به مامانم هم گفت تو خودت هم وضعیتت ناجوره و دلم خنک شد برای همین از دیشب خوردن یه عالمه داروی بدمزه شروع شد . تازه دکتر ناطقیان به مامانم گفت یه کم خالش بهتر شد بیارینش واکسن آنفولانزا بزنم براش عمراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا"

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 12:59 |
سلام از ماجرای سالگرد ازدواج بگم براتون :

روز چهارشنبه پدر خودشو با عجله رسوند و من و مامان هم از مهد رفتیم خونه و پدر ماشین رو برداشت و رفت ددر گفت تا نیم ساعت دیگه برمیگردم که البته شد یه عالمه ساعت و نزدیک افطار بود که با عمو مجتبی اینا و اینا برگشت :

و بعدش هم عمو حامدینا و عمو مهدی اینا  و حمید اومدند و البته غذا هم گرفته بودند که مثلا" مامانم زیاد توی زحمت نیفته .  

بعدش هم یه عالمه کادو بازی بود که همه شونو هم من باز کردم و کیکی خوردن و اینا . البته من همونروز کمی سرما خورده بودم و بیحوصله و بهونه گیر شده بودم ولی با عملیات امداد رسانی سریع بهتر شدم . شب هم عمو مهدی اینا موندند و من کلی با فاطمه جون بازی کردم . البته فاطمه جون زن عمو مهدی ها

پنجشنبه هم همکارای پدر همه یه رستوران دعوت بودند و رفتیم اونجا :

اینجا آماده شدیم که بریم . توی رستوران من اونقدر آتیش سوزوندم که همه به مامانم میگفتند این اگر پسر میشد دیگه چی میشد اگه جلومو میگرفتند که نرم بیرون از زیر میز فرار میکردم

خوب چکار کنم اونجا یه ارابه بزرگ بود که دوست داشتم برم سوارش بشم

اینجا سوارش شدم البته چون بزرگ بود توی عکس نیفتاده

از امروز هم دوباره اومدم مهد . توی این دوروز به خاطر شیطنت بیش از حد یه ذره دستشوئیمو دیر میگفتم و یه ذره لباسم خیس میشد منم زود عذر خواهی میکردم فقط نمیدونم مامانم چرا اینقدر شاکی میشد و عصبانی شد و دعوام میکرد .

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 9:39 |

امروز هشتمین سالگرد ازدواج مامان و پدر هست .

پدر عزیز و مامان مهربونم هشتمین سالگرد ازدواجتون و نهمین سالگرد عقدتون مبارک باشه و امیدوارم همیشه شاد و خوشبخت در کنار من باهم زندگی کنید و از داشتن من لذت ببرید

البته پدر فعلا" ماموریته ولی وقتی برگرده فکر کنم حسابی ددر بریم .

دیشب مامانم همه ش یاد اونروزها افتاده بود که چه دلشوره ای داشت و البته بیخود هم نبود چون درست روز عروسیشون صبح زود یکی از آشناهای پدر که یه خانم جوانی هم بود و طبقه بالای خونه پدر اینا زندگی میکرد فوت کرد و کلی از برنامه های عروسی مامان اینا کنسل شد و یه سریش هم با تعویق انجام شد خوب شد تا شما باشید وقتی من نیستم جشن نگیرید . تازه خوب شد من اومدم که شما یه ذره از ددر رفتنتون کم بشه و خونه نشین بشید

و اما از خودم بگم که اونقدر مهد جدیدمو دوست دارم و با ذوق صبح پامیشم و میرم که همه حتی مربیهام تعجب کردند ولی من از روز دوم با نصیحتهای مامانم دیگه گریه نکردم که هیچ کلی هم بهم خوش گذشت . امروز صبح هم که بامامان رفتیم زودی تا خاله بهار رو دیدم دویدم پیشش و کلی بغلش کردم . فقط گاهی هم یاد خاله زیور و دوستام توی اون یکی مهد میافتم و شعری که اونجا یاد گرفته بودمو میخونم . فقط حیف مامانم بلد نیست . مامان دیبا و پرندی میشه به مامانم شعر " گله باید چرا کنه رو " از خاله زیور بگیرید و یاد بدید . آخه من این شعر رو خیلی دوست دارم .

راستی میدونستید میکی بز چیه ؟من و مامانم در مورد میکی بز و آقای گوفی به تفاهم نمیرسیم میشه راهنمائیمون کنید بعدا" جریانشو بهتون میگم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 9:18 |
دیروز اولین روزی بود که به مهد روشنگر میرفتم . من مهد مه گل رو که فقط دوماه بود میرفتم خیلی دوست داشتم و فقط اوایلش که میخواستم از مامانم جدابشم یه ذره گریه میکردم . ولی دیروز توی این مهد جدید که رفتم و دیدم همه دارند گریه میکنند منم شروع کردم که یه وقتی عقب نمونم البته به جای اینکه همه مون شعر بخونیم همه مون گریه میکردیم وقتی مامانم رسید سرکارش و زنگ زد گفتند که من آروم شدم و دارم بازی میکنم که البته فقط چند دقیقه بود و بعدش به مامانم زنگ زدند که داره خیلی گریه میکنه بیائید و ببرینش و مامانم هم سریع خودشو رسوند ولی وقتی مامانم اومد تازه من خوشم اومده بود و بهش گفتم بیا بریم کلاسمونو ببین و شروع کردم به بازی و بعدش برگشتیم و اومدیم . البته من یه ذره هم بداخلاق شده بودم .

وقتی رفتیم خونه مامانم کلی نصیحتم کرد و بهم گفت و منم حرفاشو تکرار میکردم که اگه نی نی ها گریه کردند برم بغلشون کنم و بگم که مامانمون رفته سرکار برامون جایزه بخره و بیاد و از این حرفا ...

مامانم دیشب از دلشوره خوابش نمیبرد ولی من راحت خوابیدم . امروز که رسیدم مهد دیدم به به همه نشستند به نقاشی کردن و منم زودی رفتم و نشستم روی نیمکت و خاله بهار برام کاغذ و مداد رمگی آورد و مشغول شدم . فعلا" که آرومم . حالا کی دلم برای مامانم تنگ بشه خدا میدونه

آخه من خاله زیور رو خیلی دوست داشتم و هی به جای خاله بهار میگم خاله زیور

دعا کنید من زودی به اینجا عادت کنم تا مامانم یه ذره از دلشوره هاش کم بشه

اینم عکس دیروز صبح خست که داشتم میرفتم مهد کودک روشنگر . خیلی خوشحال بودما نمیدونم چرا عکسم اینجوری شده

فقط دوروز مونده

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 9:13 |