مرداد ماه ۱۳۸۴ وقتی به روزهای آخر بارداریم نزدیک میشدم علیرغم تمام اشتیاقم برای دیدن صورت قشنگت ُ یه اضطراب وصف ناشدنی همراهم بود و اونم اضطراب جداشدن از توبود .توئی که نه ماه تمام همراهم بودی همه جا و این برام لذت بخش بود . شاید برای همینه که از دوران بارداری بعنوان بهترین لحظه هام یاد میکنم .
با بدنیا اومدنت وبعد از نهماه که برگشتم سرکار احساس کردم یه مرحله از تو دور شدم . اوایل همیشه یه بغض عجیبی داشتم از اینکه هی داری بزرگ میشی و من فقط حسرتش برام موند .خوب میدونستی که مجبورم بیام سرکار .
وقتی نزدیک دوسالگیت شد ویواش یواش زمزمه از شیر گرفتنت شروع شد باز هم یه اضطراب عجیبی تو دلم رخنه کرد و به خاطر تابستون نظر دکترت هم این شد که بخاطر پیشگیری از مریضیهای فصل تابستون بعد از تابستون از شیر بگیرمت و بالاخره دیروز همون روز بود .
نمیدونم چرا اینقدر برام غصه دار بود شاید چون احساس میکردم تنها برگه برنده ایه که دارم . هر چقدر هم که با بقیه بازی میکردی ونسبت به همه مخصوصا"حمید احساسات نشون میدادی پیش خودم میگفتم یه چیزی هست که من و تو رو به هم وصل میکنه .
اینقدر توبا این موضوع راحت کنار اومدی که برای من فقط شکرکردن خدا موند و بس . عروسک نازنینم مطمئنم برای تو خیلی بهتره .میخوام که بدونی برام عزیزترینی .
واما حالا بشنوید از من :

دیروز از مهد کودک رفتیم یه امامزاده که من تا حالا ندیده بودم و اونجا اینقدر اب بازی و بدو بدو کردم که حد نداشت .اونقدر داشتم بازی میکردم که وقتی مامان بهم گفت : مامانی دیگه با نَم نَمخداحافظی کن.گفتم باشه ونَم نَم برو خونتون من فردا میام دنبالت . کلی هم توی پارک بازی کردیم و وقتی رسیدیم خونه گفتم مامان یه خوراک یمیدی و مامانم یه انار برام دون کرد و خوردم و بعد یاد نَم نَم افتادم که مامانم گفت یادته گفتم بد مزه میشه .گویا مامانم به توصیه خاله آرزو عمل کرده بود و از استامینوفن استفاده کرده بود . ( باشه خاله آرزو . داشتیم
)و اول بهش گفتم برو بشور و مامانم هم حرفموگوش کرد فقط نمیدونم چرا بازم تلخیش نرفت منهم گریه کردم که بعد دیدم ای بابا با گریه من مامان خانوم بدتر داره گریه میکنه برای همین دیگه بیخیال شدم و به مامانم گفتم : مامان غصه نخور 
و بعد هم کلی با حمید بازی کردم و موقع خوابم که شد یعنی ساعت ۹ که من همیشه میخوابم مامانم کتابهامو آورد که برام بخونه من بخوابم غافل از اینکه من با دیدن کتابهام تازه شارژ میشم بشینم کتاب بخونم
تا ساعت ۱۱ کتاب بازی کردم و بعدش مامانم منوگذاشت توی تختم وچراغاروخاموش کرد ومن دوثانیه بعد خواب بودم.به همین راحتی
ولی مامان خانم که تا ساعت ۴ بالای سر من نشسته بود و نمیدونم به چی نگاه میکرد. الان هم که داره اینا رو مینویسه .مادر من بگیر بخواب . حالا که من به این راحتی این پروژه رو هم پشت سر گذاشتم تو دیگه چرا بیقراری میکنی
. من از امروزدیگه مستقل مستقل شدم 
البته همین الان بلند شدم و برای اینکه مامانم خوش به حالش نشه یه ذره سراغ نم نم و گرفتم و با یه تست کوچولو فهمیدم نه بابا خاله آرزو زرنگتر از این حرفاست .یه چیزی گفته که حالا حالا ها ازش خلاصی نداریم 
پ ن . خاله مهرک خوبه مامانم همین چندروز پیش خونتون بود و گفت که خیلی دوست داره ولی ...
بعدش هم عمرا" اگه من بذارم 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت
6:31 |