تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Breastfeeding tickers دختران من

چون نميتونستم پست جديد بنويسم يه سري خبر جديد اون پائين اضافه شده . ببينيد

اين سومين دفع است كه مينويسم و نميدونم چي ميشه

اين چندروز همه ش مشغول مهموني بوديم و منم البته مشغول شيرين زبوني و شيطنت . توي يه مهموني كه توي حياطش يه رودخونه درست كرده بودند اونقدر بازي كردم و  خيس شدم كه با لباس مهموني رفتم و بالباس توي خونه برگشتم .

پريشب هم خونه ماماني دعوت بوديم و يه عالمه مهمون داشتند و منم يه عالمه با محمد مهدي دعوام شد و هربار هم بهش گفتم : اصن باهات گهرم . "‌اصلا"‌باهات قهرم "

و همه به مامانم گفتند ماشاا... به اين زبونش حسابي براش اسفند دود كن و مامانم هم يادش رفت و شب كه برگشتيم و من خوابيدم حسابي حالم بد شد و تو عرض نيم ساعت سه دفعه بالا آوردم و مامانم حسابي ترسيده بود ولي تا صبح ديگه خوب شدم

ديروز هم مامانم بهم قول داده بود بريم پيش آرشي ولي نميدونم چرا نرفتيم و عوضش حميد و عمو مجتبي و مونا  اومدند خونمون و البته بهزاد و من حسابي ذوق كردم و زبون ريختم و به مونا كه كمرش درد ميكرد تا ميومد بشينه ميگفتم مونا نشين پاشو برو اتاق دراز بكش

پ . ن . در مورد پوشك هم مامانم ميگه مهم تداومشه و اينكه تقريبا " اضطراب كثيفي و پاكي خونه رو نداشته باشيد و از پوشك جدا كنيد و اوايلش هر يه ربع و بعد نيم ساعت ببريد دستشوئي و البته تشويق هم فراموش نشه . بايد در مورد پروژه شماره ۲ هم صبوري به خرج بديد .

پ . ن ۲ - چون دراپ شاتز براي ما مشكل داره مجبورم بازم عكس قديمي بذارم .

پ . ن مهم ديگه : دوستاني كه توي وبلاگشون آهنگ دارند متاسفانه من نميتونم براشون كامنت بذارم . ولي ميرم مطالب قشنگشونو ميخونم . ببخشيد كه سيستم ما نفتيه و هنوز گازسوز نشده  وبلاگهائی که باید منتظر بشیم تا آهنگش آپلود بشه باعث میشه کل سیستمم هنگ کنه

بعدا" نوشت : امروز اولين روز مهد جديدم بود و صبح كلي خوشحال آماده شدم و رفتم . مامانم عكس هم انداخته ازم و البته از زير قران هم ردم كرد ولي وقتي رسيدم اونجا و گريه چند تا بچه رو ديدم چنان گريه اي راه انداختم كه بيا و ببين . اونقدر كه مامانم از تعويض مهد كودكم پشيمون شد حسابي . و مجبور شد با گريه بذارتم و بياد . البته با هم خداحافظي كرديم و بوسش هم كردم و سفارش يه جايزه هم بهش دادم ولي وقتي رفت كفشهاشو بپوشه يهو يادم افتاد كه چه خبره ولي الان كه مامانم زنگ زد مهد گفتند آروم شده و داره ميره براي صبحانه ديديد چه دخمل خوبيم

و اما يه خبر مهم  : فقط سه روز تا هشتمين سالگرد ازدواج مامانم وپدر

پس پست بعديمون مال اونروزه

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 9:33 |

سلام

من توي اين دوروز گذشته اونقدر بچه بدي بودم كه حسابي مامانمو عصباني كرده بودم . آخه پدر هم نبود و ماموريت بود و مامان دست تنها بود و منم كه ناسازگار و هي بهونه حميد رو ميگرفتم و گريه ميكردم اونم چه گريه اي مامانم هم مجبور شد دوبار حسابي دعوام كنه . البته منم كه همينجوري نميذاشتم بمونه زودي ميرفتم بوسش ميكردم و ميگفتم ببخشيد

از امروز هم توي مهد ديگه كلاس خاله زيور نيستم ولي خبر مهمتر اينكه دوباره از مهد روشنگر با مامانم تماس گرفتند براي اينكه مطمئن بشن مامانم قطعي منصرف شده و مامانم هم هوائي شد و دوباره رفتيم اونجا و بالاخره دوباره تصميم براين شد كه برم مهد روشنگر يعني از اول مهر ميرم اونجا و ديروز هم كيف و تقويم ساليانه و دفتر يادداشتمو ازشون تحويل گرفتم .توي تقويم ساليانه كارهائي كه هرروز توي مهد انجام ميشه و شعرهائي كه توي هرماه بهمون ياد داده ميشه و صبحونه اي كه داده ميشه نوشته شده و مامانم كلي ذوق كرده براي اون دفترچه .  مهد خوب و بزرگيه . خيلي بزرگ . چند برابر خونه مامانيم بزرگه و يه عالمه كلاس داره . من كه ديروز خوشم اومد . البته ميگفتم بايد مامانم هم باشه حالا ببينيم از يكشنبه چجوري ميرم اونجا ديبا و پرندي جون و آرتا جون حسابي دلم براتون تنگ ميشه

خدارو شكر مثل اينكه مهد كودكم هم باور كرد كه من ديگه اصلا" پوشك نميشم چون منو فرستادند به كلاس بالاتر چون من ديگه همه كاريمو توي دستشوئي ميكنم البته اوايل به كمك جايزه ولي الان هربار دستشوئي شماره ۲ رو ميكنم به مامانم ميگم : مامان برام جايزه ميخري ؟ و البته فقط سوال ميكنم و جوابش برام مهم نيست

توي مهد كودك يه شعري هست كه گله بايد چرا كنه و .... من اينو ياد گرفتم و ميخونم . امروز صبح داشتم توي ماشين ميخوندم كه يهو به مامانم گفتم : مامان منم ميخوام برم چرا كنم مامانم واقعا"‌اينجوري شد بعد هم شروع كرد به توضيح كه فقط گاو و گوسفند و بز ميرن چرا و از اين حرفا و من بعد از كلي توضيحات مامانم گفتم آهان فقط بچه ها ميرن چرا مامانم واقعا" ديگه مونده بود چي بگه

اين دوتا عكس هم از موقعيكه كوچولو بودم . توي عكس اول مشغول آبگوشت خوري هستم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 9:15 |
بالاخره ماماني از مسافرت يه ماهه به تبريز برگشت و موقع تولد من شد . اينم يه عكس از روز اومدن ماماني كه هممون خونه ماماني جمع بوديم و محمد حسين كه مشغول خالي كردن سنگهاي شومينه است .

و اما روز تولد من كه پنج شنبه بود و مثل اينكه همه ميگفتن روزه هستند . بعد نميدونم چي شد كه يهو تصميم گرفتند صبحانه بخورند و بعدهم شام . من نميدونم اين ديگه چه جورش بود ولي اين روزها خيلي بامزه شده همه ش دوبار دوبار صبحونه ميخوريم و منم يادآوري ميكنم كه بعد از صبحونه دوم ميريم مهدكودك بعدش ميريم پارك و بعدش ميريم خونه ماماني و ... حالا يكي ميخواد منو راضي كنه كه اينطور نيست .  بگذريم روز تولدم نميدونيد خونه مون چه خبر بود . آخه خونه ما خيلي كوچيكه بعد يه عالمه آدم هم بودند ديگه بيا و ببين . من كه همه ش ميترسيدم گم بشم . موقع كيك هم پسر خاله هام به من فرصت نميدادند كه . نگاه كنيد همه ش منو هل ميدادند :

اينم يه عكس از من و همه پسر خاله و دختر خاله هام

منم اصلا" از پيش كيك وايستادن انصراف دادم و رفتم يه كنار نشستم :

ولي يه عالمه كادوهاي خوب خوب گرفتم . ولي ديگه از ديروز كارم شده هي به مامان و پدر ميوه ميدادم و اگه نميخوردند ميپرسيدم شما روزه ايد ؟ اونقدر ميپرسيدم تا مجبور بشن يا بخورن يا حواسمو پرت كنن و ميوه رو ازم بگيرن .

راستي روز تولد محمد مهدي من نصف مژه هام سوخت و حسابي مامانم غصه خورد در ضمن تقصير منهم نبود خاله سميرا ميخواست كبريت رو خاموش كنه اشتباهي گرفت سمت من و مژه هام سوخت و منم اصلا" گريه نكردم

پروژه پوشك من براي هردو مرحله به اتمام رسيد . و داره يواش يواش زمزمه از نم نم گرفتن مياد . عمرا" اگه بذارم  اينروزها دوباره بساط هي مهموني رفتن شروع شده . آخ جون

پ . ن . آرش وروجك فهميدم مامانم خيلي دوستت داره . اونروز كه توي پارك باهات صحبت ميكرد فهميدم كه كلي هم از خوشحالي ...

پ . ن ۲ - مامانم حسابي اينروزها از دست زبون من و البته به قول خودش آي كيوم متعجبه . آخه يه چيزهائي رو ازشون ميپرسم و جواب ميدم كه شايد توي عمرم فقط يه بار شنيدم ولي همه چيز خيلي خوب يادم ميمونه .

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 9:11 |

سلام

دیروز تولد محمد مهدی پسر عمو حامد بود و منهم حسابی با عموهام و محمد مهدی بازی کردم و اینم عکس ما و عموها

البته قطعا" همگی دیگه میدونید که من عموی واقعی ندارم و اینا همه دوستای پدر هستند که من بیشتر از همه دوستشون دارم و اینم که من بغلشم حمیده که البته بیشتر از همه تر دوستش دارم

دیروز هم مامانم کلی به من قول داده بود که میریم شهر بازی و همه هستند و از این حرفا بعد نمیدونم چی شد تصمیمش عوض شد و چون دید من اصرار میکنم دوباره تصمیم گرفت بره ولی توی ترافیک موند و دوباره منصرف شد . حالا بهم قول داده که یکروز منو ببره دوستامو ببینم . حالا ببینیم و تعریف کنیم  البته دیروز کلی برام اسم دوستامو گفت که من یاد بگیرم ولی از همه بیشتر از آندیا یادم موند و تا آخر شب میگفتم مامان آندیا کو ؟

در راستای بد شدن حال مامانم که جمعه شب بود و البته من خواب بودم و نفهمیدم مامانم شنبه موند پیشم که مثلا" استراحت کنه ولی مگه من میذاشتم   البته مامانم با شیرین زبونیهای من کلی هم سرحال میومد . و تا میدیدم داره دردش میگیره میگفتم مامانم خسته شدی . کمرت درد گرفت . حالا من این کمر درد رو از کجا آوردم خدا میدونه

در ضمن مامانم از پروفسور شدن من ناامید شد و به همون عروس شدنم رضایت داد . چون چند روز پیش که داشت بهم شربت ویتامینمو میداد و بهم میگفت بخور قوی بشی . بزرگ بشی درس بخونی پروفسور بشی و ... من ادامه دادم عروس بشم نی نی بیارم . بهش نم نم بدم نی نی شربت بخوره بزرگ بشه پروفسور بشه . حالا مامانم چشم امید به نوه اش داره . البته مامانم با شنیدن حرفهای من این شکلی شد

بعد هم تصمیم گرفت دیگه صحبتی در این مورد نکنه .

من دوتا حرف بد هم نمیدونم از کجا یاد گرفتم . البته خودم میدونم ها ولی بروی کسی نمیارم . یکی اینکه تا یکی یه حرف تند میزنه میگم بی تربیت و یکی دیگه هم یه چیزی میگم که مامانم با شنیدنش میگه مامان جان بن بن بن که اینجا نیست . حالا من یه چیز دیگه میگم ها ولی اون خودشو میزنه به نشنیدن و فقط یه بار بهم گفت این حرف بدیه و نباید بزنی . حالا بماند که اون کلمه چیه

پروژه پوشک که تمام شده مامانم گویا توی سرشه یه کاردیگه رو شروع کنه ولی عمرا" اگه بذارم . البته در ادامه پروژه پوشک مهد کودک ظهرها منو میبندن که شماره ۲ رو توی پوشک بکنم و منهم حرفشونو گوش میدم ولی مامانم دیگه کلا" پوشکو تعطیل کرده .

در راستای دیشب تا دیر وقت توی تولد بودن من که اینجوری رفتم مهد کودک و مامانم رو هم خودتون حدس بزنید حالا خوبه خوابش میاد اینقدر هم نوشت

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 8:52 |
سلام به همه

اين چندروز تعطيلي به همتون خوش گذشت ؟من كه كلي كيف كردم و هنوز هم كلي كيف مي كنم چون مهد كودكمون تعطيله . براي همين كلي خوش به حال من شده

توي اين چندروز تعطيلي من بيشتر با عمو مجتبي و مونا جون و حميد بودم و كلي كيف كردم . يه روز كه رفتيم جشن شركت پدر كه كلي ناناي داشت و اين سه تا عموها كه توي برنامه فتيله جمعه تعطيله هستند اومده بودند و كلي شعر خوندند . ولي نميدونم چرا من ترسيده بودم .

اين عكس هم از اون روزيه كه رفتم اونجا .

يه روز هم با خاله هام رفتيم باغ و كلي اونجا خوش گذروندم و يه شب هم رفتيم پارك ارم .

البته وقتي ميخواستيم سوار قوها بشيم ميله ش خورد روي دماغم و خون اومد و مامانم كلي ناراحت شد . البته من اصلا" گريه نكردم . نميدونم مامانم چرا اينقدر ناراحت شد . اينم يه عكس كه سوار اون چرخ و فلك بزرگه شدم . البته بيني من هنوز يه ذره خون آلوده

ديرزو هم مامانم موند پيشم چون كسي نبود منو نگهداره . مامانم اونقدر خوشحال بود كه من اينقدر دختر خوبي هستم و بهش كمك كردم و خونه رو تميز كرديم و يه عالمه هم بازي كرديم . مامانم ميگفت كاش هميشه پيشت بودم . چون اونقدر هم زبون ريختم براش كه داشت غش ميكرد از حرفام .

اينم يه عكس از ديشبه كه بنده مشغول زيتون خوري بودم و اثرات رنگ آميزي روي لباسم هم كه مشهوده .

ياد گرفتم با دقت براي شكلكهائي كه مامانم ميكشه گوش بذارم . درست سرجاي خودش و به يك اندازه . يعني دارم يواش يواش نقاش ميشم

توي اين چندروز تعطيلي ديگه كامل پوشك رو گذاشتم كنار . اميدوارم مهدكودك دوباره پوشكم نكنن . فقط موقع عمليات شماره ۲ يه عالمه ميترسم نميدونم چرا ؟

ديروز عروسكمو آوردم دادم به مامانم و ميگم مامانم بچه رو نگهدار من حاضر شم .

مامانم اونقدر قربون صدقه من و بچه م رفت كه حد و حساب نداره

پ . ن . دوستاني كه به اينجا ميان و توي لينكها نيستند لطف كنند يادآوري كنند تا توي لينك دوستان اضافه شوند . چون همين حدش هم از حافظه م كمك گرفتم .

پ . ن ۲ . فعلا" بلاگ اسپات نميدونم چه مشكلي داره كه نميتونم همزمان با اين وبلاگ آپديتش كنم .

پ . ن ۳ . حسابي دلمون براي آرش و مامان آرزو تنگ شده

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 9:12 |
مثل اينكه مطالبم خورده شد

غرض اينكه به لطف داروهاي دكتر ناطقيان به طرز معجزه آسائي حال من خوب شد . اينم يه عكس از ديروز بعد از ظهر كه مهياي شيطنتم

و اينم عكس امروز صبح كه دارم آماده ميشم برم مهد

مرسي از همه تون كه به فكرم بوديد . مخصوصا" خاله مهرك كه دكتر ناطقيان رو معرفي كرد و خاله آرزو كه جوياي حالم بود و خاله پريسا كه كلي به فكرم بود و همه شما مهربونا

نتيجه اينكه به دليل مريضي كمي لوس و بهونه گير شدم كه بايد دوباره كار روم شروع بشه .

پ . ن . ننه گلي عزيز منم به همين نتيجه رسيدم براي همين تا اطلاع ثانوي درس و كتاب تعطيل . فقط يكي بياد جواب پدر رو بده

پ . ن مهم : آندیا نازنازی تولدت مبارک . ببخش که به خاطر مریضی فاطمه دیر یادمون افتاد .

الهی صد ساله شی

نه صد و بیست ساله شی

نه صد و بیست سال کمه

همیشه زنده باشی

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 10:52 |
يادتونه گفتم روز سه شنبه كه با آرش و آرتا رفتيم بوستان ، من يه ذره علائم سرماخوردگي داشتم . اون يه ذره علائم تتبديل شد به يك مريضي سخت كه باعث شد مامانم براي امتحانش با گريه بره و نهايتا" هم چيزي ننويسه و برگرده . گفتم كه من با امتحاناي مامانم قرارداد دارم

ديگه اينكه به خاطر حالم ديروز هم مامانم نيومد سركار و منهم نتونستم برم سر قرار ، و به جاش رفتم پيش دكتر ناطقيان و يه عالمه دارو گرفتم و برگشتم . من بيشتر شبها حالم بد ميشه و البته اصلا"‌نميذارم مامانم بخوابه خوب تقصير من نيست كه تا ميخوابم حالم بهم ميخوره . تازه از پريشب تا ميخوابيدم خون دماغ هم ميشدم و مامانم هم حسابي گريه ميكرد . ولي دكتر گفت كه چيز مهمي نيست و يه ذره خيال مامانم راحت شد . ولي ديشب دوباره روز از نو و روزي از نو

" اين عكس مال موقعهائيه كه ميرفتيم پارك تا من سرم گرم شه مامانم يه ذره درس بخونه ، يعني هفته پيش "

بهرحال ما ديرزو نتونستيم بريم سر قرار و لي اميدوارم به همه شما خوش گذشته باشه و انشاا... قرار بعدي همديگر رو مي بينيم .

تازه من حسابي هم بدغذا شدم و ديگه هيچي نميخورم .

دوباره دعاي مامانم اين شده :‌

خدايا هيچ پدر و مادري رو با مريضي بچه ش امتحان نكن

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 9:59 |