دیروز که مامان منو از مهد گرفت خاله زیور به مامان گفت که یه کمی سرماخوردگی دارم و همین باعث شد که کمی بیحال باشم . ولی با آرش خوشگله و آرتا نانازی رفتیم همونجا که قراره همه شنبه بیان و حسابی خوش گذشت . هرچند من یه کمی بیحال بودم :



مرسی خاله آرزو و آرش خوشگلم و مرسی خاله نسیمه و آرتای مهربونم . بیحوصلگی منم به خاطر مریضی ببخشید . ![]()
شب هم که رفتیم خونه و دارو خوردم و خوابیدم ولی چند بار تا صبح بلند شدم یکی اینکه پا میشدم که داروهامو بخورم و دیگه اینکه دستشوئی برم آخه من الان دیگه ختی موقع خواب هم زود پا میشم میرم دستشوئی ![]()
![]()
مامانم باز کارش شده دعا کردن که حال من زودتر خوب بشه .
فکر کنم من حساسیت به امتحانای مامانم دارم آخه مامانم جمعه امتحان داره .
امروز هم طی یک عملیات انتحاری مامانم بدون پوشک منو برد مهد که اونجاهم دیگه منو پوشک نکنن . حالا باید ببینیم نتیجه ش چی میشه . ![]()
![]()
امیدوارم شنبه ساعت ۶ توی پارک بادی بوستان پونک همتونو ببینم ![]()
![]()
برای مامانم هم دعا کنید امتحانشو خوب بده . ثواب داره شاید از غر زدنهای پدر راحت شد ![]()
![]()

















