تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker دختر من
هفته پیش که مهد کودک تعطیل بود حسابی به خانم خانمها خوش گذشت میرفت خونه مامانی و با مامانی میرفت پارک و جلسه و خرید و خونه عزیز خاله زهرا که از وقتی هم که برگشته بود بهش میگفتیم کجا بودی میگفت خونه عزیز خودم . روز چهارشنبه هم تولد علی دائی بود و همه خونه مامانی جمع بودند و حسابی بچه ها شیطونی کردند .

بگذریم که توی این عکس همه هستند به جز علی دائی

روز پنجشنبه هم تولد پدر بود و ما هم که کادوش رو از قبل خریده بودیم نهار رو سه تائی رفتیم بیرون . هرچند پدر به خاطر جریانات اخیر کشورمون اینروزها خیلی دمغه ولی بهرحال ما تولد رو گرفتیم و کادوش رو دادیم .

پدر خوب و عزیزمون بازم تولدت مبارک .

بعد از ظهر هم رفتیم پیروزی و با حاج خانم بودیم تا شب و شب هم رفتیم پیش عمو مجتبی اینا و پروژه لاک زنی خانم خانمها دوباره شروع شد .

خانم خانمها بلبل زبون حسابی سرما رو با شیرین زبونیهاش گرم کرده و البته کلی هم مجبوریم حرفاشو به روی خودمون نیاریم

توی مباحث اخیر که همه جا جریان داشته آخرش به این نتیجه رسیده که درپی مباحث من و پدر میگه : باباجان قرار بوده م..... رئیس بشه حالا اح.......... رئیس شده دیگه بحث داره

دیروز تا از مهدکودک رسیدیم رفت توی حموم تا کیف مهدشو بشوره و الحق خوب شست ولی به قیمت تموم کردن یه عالمه پدر . این عکس هم مال دیروزه که بعد از شام مشغول رسیدگی به بچه ش شد .

جدیدا" علاقه ش به تلویزیون یه ذره بیشتر شده و سر یه سری برنامه ها میشینه و بادقت نگاه میکنه . البته این که میگم میشینه فقط به اندازه ۱۰ الی ۱۵ دقیقه نه بیشتر

اینم عکس امروز صبح که آماده شد بره مهد کودک و البته تا به درمهد کودک رسید مقنعه شو درآورد .

دیروز از شرکت ماشین گرفتیم و داشتیم میرفتیم خونه و توی ماشین داشت برای خودش شعر میخوند یهو برگشت به راننده گفت : آقا آقا  دوستت دارم  . راننده بنده خدا هیچی نداشت بگه فقط گفت بلدی شعر بخونی اونم گفت برای شما نه . ولی اگه شما حمید بودی برات میخوندم که "قربونت  برم ل من خونه . این دل واسه تو دل مجنونه .... " اینروزها تا صدای حمید رو میشنوه اینو براش میخونه

 پینوشت : امروز ۸ تیر تولد خاله زهرا هستش . البته ما دیشب میخواستیم خاله رو سورپرایز کنیم که نازی خانم لطف کرد و طبقه آسانسور رو اشتباره زده بود و سورپرایزمون ناکام موند .

خاله زهرا جون تولدت مبارک . الهی صدساله شی

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 8:35 |
این چند وقته اونقدر دل نگرونی غالب شده که اصلا" نمیفهمیم روزها چطور میگذره حتی از روز مادر هیچی نفهمیدیم . امیدوارم به خیرو خوشی بگذره . روزهائی که من ماموریت بودم با قطع شدن موبایلها و بیخبر موندن از تهران و نازدونه م حسابی کلافه م میکرد . امیدوارم تمام روزهای دلهره آور به خوبی بگذره . امیدوارم .

در همین راستا عسلی خانم ما ترسو شده و تنها اتاقش نمیره که من میترسم آقاهه بیاد اتاقمو آتیش بزنه و ... اینا صحنه هائیه که چند روز پیش که بعد از دوهفته رفتیم دیدن حمیدینا و داشتیم برمیگشتیم خونه دیده و متاسفانه اثر بدی روش گذاشته . اونقدر هم درگیر این مسائل شده که من دیگه تحریم کردم صحبت کردن در مورد این جریانات رو .

من بالاخره ماموریتهام کمتر شد . البته حالا باید تمام گزارشات آماده بشه ولی خوبیش اینه که دیگه توی اون حد کار ندارم ولی راستش اصلا" زیاد حوصله ندارم .

از امروز به مدت یه هفته مهد خانم خانمها تعطیله و امروز با جناب پدر رفت سرکار . با من نمیتونه بیاد چون من امروز فردا هم درگیر جلسات بیرون از شرکت و البته بیرون از تهران هستم

پنجشنبه خاله راضیه و دانیال رو دیدیم و حسابی از شیطنتهای دانیال عسلی لذت بردم چرا من اینقدر عاشق شیطنت بچه هام خودم هم نمیدونم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 9:15 |
سلااااااااااااااااااااااااااااااام

ماموریتهای پی در پی من باعث شد که نتونم زودتر از این بیام پیشتون . تو عرض ۱۰ روز گذشته سفر به دور ایران داشتم از اصفهان شروع شد و دوبار تبریز که البته توی یه بارش نازنین خانم همراهم بود و بعد هم مجددا" تنهائی تبریز و در آخر هم شیراز . البته یه سفر دیگه هم باقی مونده که به مشهد هست و توی این هفته باید برم .

نبود مامان باعث نشد به نازنین خانم بد بگذره خانم خانمها از خونه خاله فرشته و مامان اشرف گرفته تا تولد محمد حسان و قاطی شدن توی شلوغی ها و ... باعث شد حسابی بهش خوش بگذره

آماده شده که بره عکس بندازه عسل خانم

شما که فکر نمی کنید دوری از مامان خیلی بهش فشار آورده باشه

آقای محمد مهدی خان لطف فرموده بودند و به نازنین خانم گفته بودند من خواب دیدم ما با هم اسفناج کردیم و بعد داریم میریم کتاب بخریم . دختر بنده هم کلی از بابت این موضوع خوشحال بود

عکس همه نوه ها با مامانی

و اما :

روز تولد حضرت زهرا ( س ) و روز مادر بر همه مادران و زنان مبارک باد

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 8:49 |
اینم یه عکس آبله مرغونی البته از نوع فوق العاده خفیف که الان دیگه هیچ اثری نمونده

روز سه شنبه بعداز ظهر با خاله زهرا و حمید بود و حسابی خسته شده بود اونقدر که وقتی من ساعت ۷ تحویلش گرفتم توی راه خوابید تا صبح  چهارشنبه  که قرار بود من برم ماموریت و ۴ صبح باید میرفتم فرودگاه و آقا جواد - پدر - تصمیم گرفت خودش منو ببره که عسل خانم بیدار شد و گفت آخ جون صبح شده که بهش گفتم نه هنوز صبح نشده ولی شما منو میبرید فرودگاه و دوباره برمیگردید . گفت منم میام چون کارام نصفه مونده ولی بهرحال باید جدا میشدیم . اون خوب کنار اومد ولی من خودم حسابی حالم گرفته بود ویل بهرحال باید میرفتم و شب هم ساعت ۱۲:۳۰ برگشتم خونه .

روز پنجشنبه با عمو مجتبی اینا رفتیم خونه حمیدینا و خانم خانمها هم که از توی خونه نقشه کشیده بود که من پذیرائی میکنم توی راه خوابش برد . شب با عمو مجتبی اینا اومدیم خونه ما . توی خونه حمیدنا میگفت من میخوام بمونم که کلی گفتیم نمیشه و از این حرفا و خاله زهرا بهش گفت ما هم داریم میریم یه جائی و اونجا روضه هست و ... برگشته میگه واقعنی میگی ؟ خاله گفت بله . دوباره پرسید واقعنی واقعنی ؟ بازم خاله گفت بله . برگشته میگه پس اگه واقعنی میگی منم میام باهاتون

شب هم که برگشتیم کلی خوشحال بود که عمو مجتبی اینا شب خونه ما میمونند . پبح هم بلند شده بود هی آهنگهای مختلف رو میخوند که من بهش گفتم یه کم قران برای عمو بخون میگه نه عمو مجتبی قران بلند نیست فقط نانای بلده بنده خدا عمو مجتبی

روز جمعه هم خونه دائی محمود پاگشای حمیدینا بود و دعوت بودیم و حسابی شیرین زبونی کرد . از جمله اینکه یه دفتر برداشته بود و اسم همه رو مینوشت . به خاله زهرا که رسید و اسمش رو مثلا" نوشت فامیلیش رو هم گفت بعد میگه چون شما زن حمیدی فامیلیت عابدیه دیگه . من مونده این یه وجب بچه ها این چیزا رو از کجا میدونند .حمید هم کیک خریده بود و یه کلاه تولد برای نانازی خانم که کلی ذوق کرد اونجا یه تولد راه انداخت .

 

بعدش هم برگشتیم و مرتضی و مامک - دوستان دوران دانشگاه من و پدر - اومدند خونمون و حسابی با مانیا خانم بازی کرد .

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 11:35 |

شهادت حضرت زهرا (س ) را تسلیت می گوئیم .

نازنین فاطمه حالش خوب شد و از امروز رفت مهدکودک . مثل خیلی مواقع دیگه که خیلی غیر قابل پیش بینی هست با این مریضی هم به خوب یکنار اومد و اصلا" نه اذیت نشد و نه حتی ذره ای خارش اذیتش کرد . خدا رو شکر خیلی خفیف بود . الان تنها اثری که روی صورتش هست چونشه که جمعه جلوی خونه حمیدینا خورد زمین و چونش زخم شد و اثرش مونده .

این ماه برای من فوق العاده ماه سنگین و پرکاری . چهار روز ماموریت خارج از تهران که اولیش همین فرداست و اونم به اصفهان باعث میشه نتونم مثل همیشه فعال باشم ولی قول میدم زود زود بیام

ایام به کام

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 17:26 |

خوب از تیتر معلومه که آبله مرغون مهمون خونه ما شد و حسابی خوشحالمون کرد از اون جهت که من ترجیح میدادم عسل خانم هرچی کوچکتره زودتر بگیره خیلی خوشحال شدم و چهارشنبه که با پدر رفته بود پیش عمو دکتر ناطقیان معلوم شد که آبله مرغون هم گرفته و البته از نوع خفیفش . البته نمیدونم چرا میگن خفیف چون تمام شکم و صورتش تقریبا حسابی آبله مرغونيه . بهش سفارش كرديم كه تا ميخاريد بهمون بگه كه الحمدلله خوب همكاري ميكنه . ولي با اين حجم كاري من توي اين ماه من كه نتونستم خونه بمونه و پدر موند خونه تا ببينيم چي ميشه .

پنجشنبه آقاي گل افرا اينا و حميدينا مهمون ما بودند و با وجود تب حسابي شيطوني كرد و بلبل زبوني . البته تا بهش يه چيزي هم ميگيم ميگه من نميتونم آخه من آبله مرغون گرفتم

روز جمعه هم با همه عموها رفتيم خونه حميدينا با عمو الياس و عمو بهزاد و عمو حامدينا و البته قرار بود عمو مهدينا بيان كه نميدونيم چي شد نيومدند . عروسك خانم هم حسابي با محمد مهدي شيطوني كرد البته از قبلش ميگفت زود باشيد بريم من ميخوام پذيرائي كنم

محبت از نوع محمد مهدي كه ميخواست نازنين فاطمه رو بغل كنه و البته گهگداري سر بغل من اومدن محمد مهدي  يه ذره بحثشون ميشد

ديشب ديگه يه ذره اذيت شده بود از خارش جوشها ميگفت مامان كي اين آبله مرغونها ميرن خونشون . ديشب بعد از خونه حميدنا رفتيم خونه مادرجون كه عمه سميه و عمومصطفي رو ببينيم كه تصادف كرده بودند كه خدارو شكر حالشون بهتر بود نكته اي كه هست از بس به همه ميگه خاله حالا هركاري ميكنيم كه يه دونه عمه رو عمه صدا كنه قاطي ميكنه و وسطها هي بهش ميگه خاله و عمه سميه هم تاكيد داره كه درست خطاب بشه

ديروز هم تولد خاله آرزو  بود . خاله آرزو تولدتون مبارك و الهي صدساله بشيد و تولد صدسالگيتون رو كنار عمو جلال و آرش و بقيه ني ني هاتون جشن بگيريم

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 8:56 |

اینروزها خانم خانمها تغییر رفتارش کاملا" مشهوده و حسابی عوض شده . کلی خانم شده و تا یه کاری میکنه میگه مامان به نظرت این کار من خوب بود یا بد . شدیدا" روی حالات چهره من حساسه و تا یه ذره تغییر میبینه میگه مامان چرا ناراحتی ؟ مامان چرا صورتت گرفته ؟ مامان چرا اخم کردی و ... حالا هرموقع خوشحال باشم نمیگه ها اونروز هم خونه حاج خانم بودیم به من و خاله زهرا گیر داده بود که چرا شما دوتا اینجوری هستید ؟

پنجشنبه هم تولد محمد حسن پسر خاله فرشته بود که رفتیم اونجا و کلی بازی کرد و کیف کرد و بهش زور گفتند و ... البته تا میدید یکی از بچه ها داره گریه میکنه زود از مواضعش پائین میومد و از حق خودش میگذشت . من یه کم دلم میسوخت ولی در عین حال خوشحال بودم که دخترم داره بزرگ میشه .

تو رو خدا ببینید با چه زحمتی داره این دوتا پسر خاله رو هل میده

اینجا هم این دوتا روی پاش نشستند . البته بعد از عکس اعتراضشو اعلام کرد که آی پام شکست

ناز و ادات رو قربون عروسکم با این لباسا رفتیم تولد تا رسیدیم گفت لباسام کثیف میشه برای تولد لباس ندارم . عوضش کن . عوض کردی و با اون هیبت تا تولد موند . بعد از تولد یادمون افتاد که لباسهاشو عوض نکرده بودیم که البته کلی هم غر شنیدم .

چند روز هم هست که گیر داده بریم گوشمو سوراخ کنیم تا من از اون گوشواره آویزونی ها بندازم و اگه خدا بخواد شاید امروز عملی بشه  

 پینوشت : دیروز رفتیم مهد دنبالش تا سوار ماشین شد شروع کرد که امروز باید بریم گوشمو سوراخ کنیم و پدر هم بهش میگفت درد داره ها و ... و داشتیم من و پدر به این نتیجه میرسیدیم که بذاریم یه روز حمید ببرتش و از این حرفا که گفت نه من حمید فقط بوستان میرم و رسیدیم جلوی یه داروخانه که پدر بره بپرسه که آیا گوش سوراخ میکنند یا نه ؟ تا پدر پیاده شد شروع کرد به گریه اونم چه گریه ای که مگه من چکار کردم که میخواهید گوشمو سوراخ کنید خوب برام گوشواره چسبی بخرید . من و پدر هم و خوشحال راه افتادیم سمت خونه . البته ۱ دقیقه نگذشته بود که دوباره با اعتماد به نفس بابلا شروع کرد که من از دستگاهش نمیترسم که دوست ندارم آقا دکتر بزنه . بریم مامان گوشمو سوراخ کنه این اعتماد به نفسش منو کشته

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:2 |

نتیجه دوبار گریم شدن توی سرزمین عجایب و عروسی رفتن و به صورت عروس دقت کردنها این شده که یه ست لوازم آرایش من از بین بره چون خانم میخوان روی صورت ما نقشی کنه و اونقدر خوب و با هیجان و البته حرفه ای این کارو انجام میده که آدم فکر میکنه جد اندر جد اینکاره بودند

و البته تونستم توجیهش کنم که بعد از یه بار نقاشی کردن صورت من وخودش از این به بعد روی عروسکش تمرین کنه که با یه بار دیدن حمید قولش یادش رفت و هوس کرد اون رو هم نقاشی کنه

بلبل شیرین زبون ما توی هیچ چیز کم نمیاره و آدم گنهکار میشه بخواد یه سوال ازش بپرسه

پریروز هم با هم رفتیم پارک و خانمی حسابی بهش خوش گذشت و هوس دوچرخه شو کرد که باد بهش بزنه و باهاش بازی کنه و البته اینهم با دوشنبه شب اومدن حمیدینا و حاج خانم به خونه حل شد و حسابی دوچرخه سواری کرد .

این خانم خانمها یه عادت بدی داره اونم اینه که لحظه آخر گلاب به روتون میره دستشوئی و هربار هم بعد از خروج از دستشوئی میگه مامان خدا رحم کرد که نریخت توی شلوارم ها

دیروز بعداز ظهر گیر داده بود که دلم برای حمید تنگ شده بریم خونشون - البته فعلا" خونه حمید رو جدا نمیدونه - بعد که بهش گفتم نمیشه گفت بریم خونه مامانی و وقتی مخالفت رو دید گفت پس خودت انتخاب یا باید بریم خونه آرش و خاله آرزو یا رادین و خاله مهرک منم که داشتم از خستگی میمیردم زودی همه چیز رو انداختم گردن پدر که صبر کن تا پدر بیاد بعد بریم که خدا رو شکر یادش رفت .

یکی از بچه های مهدکودک بهش یه شعر کاملا" بی معنی یاد داده بود . وقتی بهش میگفتیم این شعر چیه میخونی ؟ میگفت آخه من سبات ( سواد ) ندارم که شعر دیگه ای بخونم .

جدیدا" تا عکس سیندرلا رو میبینه میگه ایشاا... وقتی بزرگ شدم دومادم برام از این دامنها میخره که بلند باشه بچه ها پشتشو بگیرن .

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:34 |
پنجشنبه با پدر رفتم نمایشگاه کتاب و برای خودم خرید کردم .

بعد از ظهر هم با حمیدینا و عمو الیاس اینا رفتیم پارک و من تا جائی که تونستم شیطنت کردم .

من و حمید مشغول بازی

حسابی سردم شده بود رفتم بغل حمید که گرم بشم البته بعدش هم رفتم بغل زهرا و زیر چادرش نشستم . هروقت هم میخوام بشینم باید پیش خاله زهرا و حمید بشینم و اگه یه وقت اینا هم دور از هم نشسته باشند اونقدر زور میکنم که جابجا بشن و پیش هم بشینند و منم کنارشون .

جمعه هم پاشدیم و به مامان کمک کردم که خونه رو مرتب کنیم وبعد از ظهر با پدر رفتیم نمایشگاه و بعد هم که برگشتیم رفتیم خونه آقای گل افرا اینا .

تا یه عکسی میندازم زود میگم مامان بذار روی وگباگم

همه عقیدشون اینه که با این مدل مو شیطونتر شدم ولی به سن خودم برگشتم آخه تا قبل از اینکه موهامو کوتاه کنم همه ميگفتند بهم مياد سنم بيشتر باشه .

ديروز حميد زنگ زد كه بريم سينما و قرار شد ما به چند تا سينما زنگ بزنيم كه هيچ كدوم جواب ندادند زودي تا حميد زنگ زده خبر بگيره بهش گفتم حميد دوتا سينما زنگ زديم جواب ندادند حالا چكار كنيم

 

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:44 |
چرا این بچه ها اینقدر غیر قابل پیش بینی هستند ؟

دیروز بعد از کلی اخذ مجوز از مقامات بالا  اجازه کوتاه شدن موهای عسلی خانم صادر شد و با کلی دلهره رفتیم آرایشگاه . سریهای قبل که فقط برای کوتاه کردن جلوی موهاش رفته بودیم ( یکی دوسال پیش ) اونقدر گریه کرده بود که بیا و ببین ولی اینبار عین یه خانم وایستاد تا موهاش کوتاه بشه البته هی وسطش یاداوری میکرد که لاک هم باید بزنید ها و اینم نتیجه :

جلوی موهاش رو هم خانم آرایشگر اکلیل زده

بماند که به محض کوتاه شدن خودم پشیمون شدم و دلم باری اون موهاش تنگ شد .

موافقید که با موی بلند یه چیز دیگه س ؟ البته الان خودش راحتتره و صبحها عذاب مو بستن و اینا رو نداریم .

دیشب موقع خواب بازم خون دماغ شد .

پینوشت : دیروز موقع رفتن سرکار وقتی پشت فرمون بودم یهو احساس کردم دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد و فقط اونقدر شد که ماشین رو روندم کنار اتوبان و تا بخوام درماشین رو باز کنم و پیاده بشم یهو حالم بد شد . اونقدر که احساس کردم دارم میمیرم و توی لحظه هزارتا فکر اومد تو سرم که الان اینجا گوشه اتوبان و ... چقدر آدم زود غافل میشه . وقتی حالم بهتر شد کلی خدا رو شکر کردم .چون سرکار جلسه داشتم مجبور بودم برم سرکار .  البته تا امروز صبح چندین مرتبه این روند ادامه پیدا کرد . ولی امروز بهتر شدم . یعنی باز مریضی جدید اومد و زودتر از همه دامن منو گرفت

+ نوشته شده توسط مامان نیلوفر در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:17 |