تا اینکه دیروز هم که حسابی حالم گرفته بود و تو ماشین داشتم دوباره روضه حمیدی رو میخوندم ُ حمید زنگ زد و گفت که میاد منو ببره سرزمین عجایب . کلی خوشحال شدم و منتظر شدم . ![]()
![]()

ساعت ۶:۳۰ بود که مامان و پدر منو دادند به حمید ولی خودشون نیومدند و گفتند چون خاله زهرا نیست ما هم نمیایم و من تنها با حمید رفتم و اونقدر کیف کردم که نگو . ![]()
![]()


من و حمید ![]()
![]()
بازم مرسی خاله زهرای عزیز که منو دوستم داری و سفارشمو به حمیدی میکنی منم سفارش شما رو به حمید میکنم ![]()
![]()
![]()
البته بگذریم که حمید بعد که اومد منو برسونه زیاد نتونست وایسه و سریع رفت و من اونقدر گریه کردم ولی همین هم خیلی خوب بود . حمید بازم دوست داره ما رو بیشتر ببینه و هربار میخواهند با خاله زهرا برن بیرون میگه برای شام یه جا قرار بذاریم ولی مامانم قبول نمیکنه و میگه شما ها باید تنها باشید و راحت در مورد خودتون و آینده تون صحبت کنید .
اینروزها دقتم به اطرافم فوق العاده زیاد شده . هیچ چیزی دور از چشمم نمیمونه و زود به همه تذکر میدم . و البته به همون اندازه هم خودمو لوس میکنم .
ترم تابستونی مهدمون هم شروع شده و روزهائی که استخر داریم من کلی ذوق دارم . اینروزها دیگه خیلی راحت از مامانم جدا میشم و میرم مهد . ![]()
![]()
ما فردا مهمونهای عزیزی داریم . مامانم حمید و خاله زهرا رو پا گشا کرده و این یعنی یه عالمه خبر خوب ![]()
یعنی هم حاج خانم هست و هم آقای گل افرااینا ![]()
مامانم دلش برای امیر عباس هم تنگ شده و یه عکس از ۴۰ روزگی امیر عباس اینجا میذاره که با بهزاداینا رفته بودیم خونشون ![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عسلم یعنی تو این مدت هم حسابی عوض شدی ؟![]()
![]()
![]()



پدر عزیز و مهربون تولدتون مبارک و الهی تولد صدو بیست سالگیتون رو جشن بگیریم. 



حمید عزیز ما دیشب به جمع متاهلین پیوست و مراسم نامزدیش دیشب در کمال شکوه برگزار شد . 

































