با عرض معذرت مجبوریم بعضی پستها رو رمز دار کنیم خوهش میکنم آدرس بدید که رمز بفرستم
ادامه مطلب


با عرض معذرت مجبوریم بعضی پستها رو رمز دار کنیم خوهش میکنم آدرس بدید که رمز بفرستم
انگار روزها روي دور تند افتادند و اين مائيم كه عقب ميمونيم . اينروزها شديدا" درگير كارها و مرتب كردنشون و آماده سازي براي تحويل هستيم . يه جورائي سخت و پرفشاره ولي بايد انجام بشه . بچه ها هم توي خونه هستند و از صدقه سري ماماني عزيز كه هر روز مياد پيش زينب ، خانم خانمها خدا رو شكر سرفه هاي شبانه ش كاملا" قطع شده و تك و توك توي روز سرفه ميكنه . البته توي اين هفته هرشب هم ماماني و علي دائي هم شام پيشمون بودند . فاطمه خانم هم شديدا" درگير درسهاي دوتا مدرسه شه و شديدا" هم با علاقه رياضي رو دوست داره ولي پدر من درمياد چون اينها اصلا" نبايد كتاب بيارند خونه و فاطمه خانم كتابشو مياره خونه و از من ميخواد كمكش كنم كه جلو بيافته و من تقريبا" هرشب اينجوري ام ![]()
زينب خانم هم به تبع خواهرش هي ميگه و درس منو كمك كن ![]()
براي روز ماقبل اربعين هم پدر جون تصميم گرفت مراسم مخصوص بانوان داشته باشيم ولي من اونقدر ذهنم پريشونه كه اصلا" نميدونم بايد چكار كنم و از كجا شروع كنم ![]()
پينوشت شخصي : چقدر روزهاي سختيه . اينروزها حوصله هيچ كس و هيچ چيز رو ندارم ![]()
پدر جون جون بامداد سه شنبه رسيد . بچه ها خواب بودند ولي بعد كه فاطمه خانم به هواي مدرسه رفتن بيدار شد و پدرش رو ديد و زينب خانم هم با پدر چند ساعتي خونه موند گزارش تمام روزهاي نبود پدر رو داده بود . از جمله اينكه دستش لاي دستگيره ماشينش گير كرده بود و خون اومده بود و ما به پدر نگفته بوديم و اينجا هم ننوشته بوديم كه پدر جون نخونه . ![]()

همچنان با سرفه هاي شبانه و روزانه ش درگيريم و چهارشنبه مجددا" رفتيم پيش عمو دكتر البته ساعت ۱۲ شب نوبتمون شد و بازم يه سري داروي ديگه اضافه شد . ![]()
پنجشنبه شب هم رفتيم خونه خاله نسرين اينا و بچه ها حسابي بازي كردند .
جمعه هم رفتيم خونه عمو حامدينا و بازم كلي خوش به حال ني ني ها شد . امير عباس عسلي هم بود و حسابي شيطنت كردند .

عزيزكم سرفه هاي زياد و خوردن دارو حسابي بيحالش كرده ولي چيزي از شيطنت و خوش زبونيش كم نشده . از صدقه سري فيلم ورو- د آقا-يان م-منو-ع دوتا فحش خوشگل ياد گرفته كه داريم سعي ميكنيم فراموشش بشه . ديشب به خواهرش يكيش رو گفت و گفت آجي بيشوله . من گفتم نه مامان آجي كه پيشول نيست ببين ميو ميو نميكنه . زودي ميگه نه آجي دلاقه - كلاغه - ![]()
![]()
موقع شوخي با خاله زهرا كه برحسب تصادف شديدا" هم دوستش داره زد توي صورتش بهش گفتم سريع عذر خواهي كن . زودي حاضر جواب ميگه آخه خنده م ميديره ![]()
اينروزها شديدا" درگير خريد هستيم و زينب خانم اصلا" ماشين رو دوست نداره و يه سره نق ميزنه . ديروز ميگه شيكمم درد ميكنه بهش گفتم از بس نق ميزني هم شيكمت درد ميگيره هم سرت درد ميگيره . زودي ميگه نخيرم دللم ددله درد نميديره - كلم كچله درد نميگيره ![]()
پنجشنبه شب موقع برگشت از خونه خاله نسرين عمو حميد شوهر خاله نسرين گير داده بود بهش و حسابي سربه سرش ميگذاشت و ميگفت نميشه بري خونتون برگرد برو توي خونه . هي بغض كرد و آخر سر با گريه برگشت گفت دارم ميرم خونمون ديده - ديگه -
اين ديگه الان دائم آخر جمله هاش مياد . ![]()
خواهر بزرگه شرين و نازنين هم شديدا" مشغول درسهاشه و حسابي مشغوله و البته دلشوره آينده نزديك رو هم داره
خدا پشت و پناهت نازنينم ![]()
خب بالاخره پدر توي اين هفته سه شنبه صبح ميرسه خونه و حسابي خوش به حالمون ميشه .

گلزار شهداي بهشت زهرا - شيطونك مشغول شيطنت
توي هفته گذشته هم حاج خانم كه اومدند خونمون ديگه زينب خانم هم مهد رو تعطيل كرد و موند خونه و كلي هم بهش خوش گذشته بود . يه شب هم رفتيم خونه حميدينا و حسابي ني ني گولو آتيش سوزوند . پنجشنبه بعد از ظهر هم با حاج خانم رفتيم بهشت زهرا و حسابي از دلتنگي درومديم و كلي هم توي مزار شهدا چرخيديم و شب بود كه ديگه برگشتيم . جمعه هم تولد ماماني بود و رفتيم خونه ماماني و همه خاله ها رو هم ديديم . و اينم گزارش تصويري :

آماده براي رفتن خونه حميدينا

خونه حميدينا گير داده به انار تزئيني كنار گلها كه البته توي راه هم ميخواست دستكاري كنه و نگذاشته بوديم

مشغول شيطنت با موبايل خاله زهرا - البته كاشف به عمل اومد كه كلي اس ام اس به دوستان اقوام خاله زهرا فرستاده بوده و ....![]()

مشغول باز كردن كادوئي كه حميد براش خريده ![]()

با كيك تولد ماماني
ماماني عزيز و مهربونت تولدت مبارك باشه و انشاا... صدو بيست سال سايه پرمهرت روي سرما باشه كه حسابي عاشقتيم ![]()

نوه هاي دهه هشتادي ماماني
البته به جز امير حسين كه ديگه آقا شده و قاطي اين شيطونها نميشه ![]()
پينوشت : احتمالا" بزودي كل پستها رمز دار ميشه اونم به خاطر شرايط خاصي كه توش قرار داريم . مطمئنا" تمام عزيزان رو از رمز جديد مطلع ميكنم ![]()
| یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان | وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان | |
| دل آزرده ما را به نسیمی بنواز | یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان | |
| ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند | یار مه روی مرا نیز به من بازرسان | |
| دیدهها در طلب لعل یمانی خون شد | یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان | |
| برو ای طایر میمون همایون آثار | پیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان | |
| سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات | بشنو ای پیک خبرگیر و سخن بازرسان | |
| آن که بودی وطنش دیده حافظ یا رب | به مرادش ز غریبی به وطن بازرسان |
دعا ميكنم به سلامت برگردي مسافر عزيز من ![]()
توي هفته گذشته خبر خاصي نبوده . از دوشنبه شب حاج خانم اومدند خونمون و سه شنبه زينب موند پيششون كه خدا روشكر خوب مونده بود . چهارشنبه شب هم مونا جون هم اومد . به جوجه كوچولو ميگفتيم مونا جون ميخواد بياد خونمون ميگفت مشتبي -عمو مجتبي - هم مياد .
پنجشنبه و جمعه هم خونه بوديم و البته جمعه هم حميدينا هم اومدند و بچه ها سرشون گرم بود . پدرجون جون هم كه قرار بود اين هفته برگرده كارش طولانيتر شد و موند براي هفته بعد![]()
![]()
ديشب يه سر رفتيم خونه ماماني . موقع برگشت من و فاطمه جلو جلو ميرفتيم و فاطمه داشت براي من قصه حضرت موسي توي قران رو تعريف ميكرد . يهو ديديم جوجه كوچولو پشت سرمون ميدوه و ميگه وايسين منم بيام ![]()
. فاطمه اونقدر قشنگ داستان حضرت موسي رو بي كم و كاست تعريف ميكرد كه آدم كيف ميكرد
چقدر از اين مدرسه ممنونم كه اينقدر قشنگ و با احساس به بچه ها آموزش ميدن . و چقدر افسوس ميخورم كه پارسال نبردمش اونجا البته نميشناختم .
پ ن : عزيز دل حسابي دلمون برات تنگ شده . هم من هم جوجه كوچولوها . جوجه ريزه كه تا توي ماشين ميشينيم و صداي ضبط و سينه زني بلند ميشه زودي ميپرسه پدر چجاس؟
عروسك ۲۸ ماهه من حسابي خانم شده . هرچي كه به ذهن آدم برسه و نرسه رو ميگه و البته هنوز هم يه سري كلمه هاش بامزه تلفظ ميشه : اجازه =ادازه،
اتاق =اقات ،
مهدكودك =مجومجو
بادكنك =بجوبجو
، قاشق =دخون
، رسيديم = سيديريم![]()
همچنان تاكيد داره توي مجو مجو اگه حرف بد بزني خاله دهناز فلفل ميريزه دهنت
. حسابي عاشق خواهرشه و البته كل كل هم ميكنه . كافيه من يه ذره قربون صدقه آجيش برم هرجا باشه خودشو ميرسونه كه عقب نمونه . حسابي بابائيه
. عاشق انواع و اقسام ميوه جاته . خيلي خوب بوها رو تشخيص ميده . ميخواستم بهش شربت بدم از بوي آويشن زودي ميگه مامان تلخه و البته مقاومتي هم نميكنه و ميخوره .

خيلي عاشقتيم عروسك نازنين من . الهي هميشه سلامت باشي هرچند از اول پائيز با وجود زدن واكسن تمام مدت مريض بودي و سعيمون اينه تا ميشه ديگه مهدكودك نري ![]()
پينوشت : ديروز عزيزدل دوباره رفت سفر و حسابي جاي خاليش توي خونه احساس ميشه . دوباره شروع شد استرسهاي نبودنش و بيخوابيهاي شبونه من . بودنش حسابي به هممون آرامش ميده . الهي هميشه سايه ت روي سرمون باشه عزيز دل ![]()

البته ديگه يواش يواش داشت خسته هم ميشد و تا بهش ميگفتيم بريم هيئت ميگفت نه سرده ![]()

فاطمه خانم هم كه يه ذره بودن عمه و مادرجونش باعث شده بود لوس تر بشه ولي ذوق داشت بريم و البته يا سرش به بازي با بچه ها گرم ميشد و يا توي خوندن به پدر كمك ميكرد البته از توي زنونه و بعدش هم ميومديم بيرون به پدرجونش ميگفت مرسي پدر كه شعرهائي رو خوندي كه منم بلد بودم ![]()
روز چهارشنبه هم حميد و خاله زهرا اومدند خونمون و زينب خانم حسابي ذوق كرد و بازي ميكرد و بلبل زبوني ميكرد .

مدرسه فاطمه خانم اصلا" تكليف براي خونه نميده فقط هر دوسه روز يه بار يه پلي كپي ميداد بهشون كه البته به خاطر شرايط خاص ما با معلمشون صحبت كرديم و قرار شد يواشكي از بچه ها كتابشو بياره خونه كه انجام بده . قبل از تعطيلات كتاب رياضيش رو آورده بود و تا بيائيم به خودمون بجنبيم ۲۸ صفحه ش رو انجام داد كه ديگه كتابشو از دستش قايم كرديم
معلوم شد دخملم مثل خودم عشق رياضيه ![]()
روز جمعه هم بعد از اينكه پدر كارشو انجام داد رفتيم توچال البته عمه با ما نيومد ولي ما با حميد و خاله زهرا اينا رفتيم و از هواي بسيار آلوده شهر مستفيض شديم . البته سوار تله كابين شديم و رفتيم ايستگاه ۵ كه بلكه چشممون به جمال برف روشن بشه كه شد
بعدش هم برگشتيم خونه كه همچنان مهماندار بوديم و شب هم علي دائي و ماماني اومدند خونمون ![]()



خوشحال از اتوبوس سواري توي توچال تا پاي ايستگاه اول

خوشگل خانم سوار تله كابين

آماده براي پرتاپ برف


جوجه كوچولو به خواهرش ميگه آجي قند نخور دندونت درد ميديره ها - ميگيره - بعد آجي بزرگه درحاليكه تعجب كرده ميگه واي مامان اينو ببين چقدر عقلش بهتر از من ميفهمه ![]()
![]()
فرارسيدن ايام سوگواري و شهادت مظومانه سيد و سالارعاشقان ٬
مولا اباعبدالله الحسين عليه السلام٬ واسوه جوانمردي و ادب و وفا
حضرت اباالفضل العباس عليه السلام و هفتاد دو لاله خونين کفن
دشت سرخ کربلا ٬و اسارت ال الله و زينب کبري سلام الله عليها
را برعزاداران خاندان عصمت وطهارت عليهم السلام تسليت و تعزيت عرض مي کنيم
خوب توي هفته گذشته صرفنظر از مريضيه زينب كه وادارمون كرد پيش عمودكتر ناطقيان هم دوباره بريم هفته خوبي بود به هواي مدرسه فاطمه نميتونستيم از خونه بريم بيرون ولي از چهارشنبه شب همراه پدر رفتيم هيئتشون . البته ما يه منبر ديگه هم مسجد دانشگاه شريف ميرفتيم و بعد ميرفتيم هيئت پدر كه البته زينب خانم بابائي هم حسابي هواي باباشو ميكرد .

جمعه هم معلم زبان فاطمه هم كنسل شد و توفيق اجباري شد رفتيم همايش شيرخوارگان حسيني .

زير سايه رحمت الهي ،دستان كوچك حضرت علي اصغر نگهدار همه بچه ها باشه انشاا....


زينب خانم كه عاشق ني ني هاست از ديدن اينهمه ني ني يه جا حسابي هنگ كرده بود ![]()
جمعه شب هم حميد و خاله زهرا اومدند و باهاشون رفتيم هيئت پدر .
البته فاطمه خانم وقتي برگشتيم خونه نصفه شب حالش بد شد و مجبور شد شنبه بمونه خونه كه حالش بهتر بشه كه خدا رو شكر با ويزيت تلفني از خاله نسرين و عمو دكتر بهتر شد .
زينب خانم كه تا بهش ميگيم كجا بريم زودي ميگه بريم هيئت . حسابي بلبل زبون شده . يعني حرف نيست كه نتونه بگه . هنوز خيلي خجالتي . چند روز پيش داشت با فاطمه بازي ميكرد به فاطمه گفت اگه حف بد بزني خاله دهناز فلفل ميريزه توي دهنت ها (اگه حرف بد بزني خاله شهناز فلفل ميريزه توي دهنت ها ) . از اونروز ديگه پدر به هر فلاكتي هست خودش نگهش ميداره و ديگه نميذاره بره مهد ![]()
موقع خواب كه ميشه ميگه ميخوام شيم (فيلم ) ببينم ![]()
تا توي ماشين ميشينيم ميگه آجي علي رو بخون . - شعر مربوط به غدير كه فاطمه توي خونه تمرين ميكرد و خانم خانمها هم حفظ شده . - اگه پدر توي خونه تمرين شعرهاشو بكنه باهاش همنوائي ميكنه و هي تكرار ميكنه ![]()
اين روزها به خاطر دل دردش كمتر بهش شير توي شيشه ميداديم . ديشب كه ديگه خواست بهش شيشه دادم . وقتي خوردش تموم شد ميگه : بهم شيشه نده شيمم درد ميكنه
.
خوب خيلي وقته اينجا نيومدم. توي چند روز گذشته ، صرفنظر از حال خودم درگير چندتا مساله شديم . حاج خانم از كربلا برگشتند و شام خونه حميدينا بوديم . يه شب هم رفتيم خونه عمو مجتبي اينا كه بچه ها حسابي با مونا جون بازي كردند و زينب خانم كه ديگه خوابش گرفته بود گير داد كه بريم خونه . ديگه اينكه زينب خانم كه دو روز هي ميگفت شيمم )شكمم( درد ميكنه و بالاخره يه شب بالا آورد و دوبار ديگه هم تكرار شد و از ترسمون صبح برديمش بيمارستان حضرت علي اصغر و درمان رو براش شروع كردند و خدا رو شكر مشكلي براش پيش نيومد و برگشتيم خونه .

جشنواره انار توي فرهنگسراي انديشه رفتيم . به بزرگي جشنواره انار توي فرهنگسراي اشراق نبود و درحقيقت فقط دوسه تا غرفه بود .



بچه ها توي بوستان هلال احمر توي يه هواي سرد و دلپذير پائيزي


زينب خانم توي بيمارستان حضرت علي اصغر . هروقت ميرم بيمارستان از ديدن بچه ها حالم بد ميشه . خدايا هيچ بچه اي رو گرفتار تخت بيمارستان نكن ![]()
وروجك توي بيمارستان هم هر بچه اي ميديد ميگفت ميخوام نازش كنم . جمله هاي خوشگلي ميگه . دوسه روز پيش ميگه ميخواي شِفارت بدم (فشار). بهش ميگم آماده شو ميخواهيم بريم بيرون . ميگه نميخوام . ميگم چرا ؟ ميگه بريا اينكه بيون سرده بارون مياد خيش ميشي .
كلا" عاشق خونه س .
ادامه مطلب هم عكس از دوتا خواهر شيطون